
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
من : من يه شيرم .... دنبال یه دختر خوشگل می گردم که بخورمش .... هی بچه ، اسم شما چیه ؟؟
دخترک : من ماهی سیبیلو هستم (طفلی بچه ام فکر کرده الان اگه من بفهمم که یه دختر خوشگل اینجا هست حتما می خورمش ....) يه عالمه بادكنك به بند شلوارش وصل كرده و بدون توقف میدوه .... مامانی چرا اینها رو وصل کردی به خودت .... آخه من روباهم این هم دمم ه ... بچه ام هی داره پیشرفت می کنه .... البته فکر کنم اینها اثرات تاتر هایی است که با هم میریم .... داره خونه رو جارو می کنه .... مامانی چرا این جا رو داری جارو می کنی ؟؟ دخترک : ایشالله عروسی تون میشه می خواد برقصید تمیز باشه خونه .... (نتمی دونم کی بهش گفته ایشالله عروسی ات این هم که تو هوا زده ) داریم میریم مهمونی یه لباس داره که خیلی دوستش داره و همیشه اونو می پوشه منم دیگه ازش نپرسیدم لباسه رو آوردم و گفتم بپوش مامان بریم .... به من نگاه می کنه میگه : چه قدر این لباس گل گلی رو بپوشم آخه ... می خوام لباس م.و.سو.ی بپوشم .... (رسما به سبز می گه م.و.سو.ی )من : نه مامان اون تابستونیه نمیشه .... دخترک : پس کمدم رو باز کنم ببینم چی دارم .... حالا بعد از اینکه لباسی رو که خواسته انتخاب کرده فکر کرده من از این لباس گل گلیش رو نپوشیده ناراحت شده ام .... می گه : حالا دفعه بعد که خواستیم بریم لباس گل گلی می پوشم خوب ؟؟ مامان های گلی که اینجا رو می خوانید .... دخترک من خیلی به تماشای کارتون علاقه داره و من اصلا از این موضوع راضی نیستم دوست ندارم از این بچه ها بشه که مدام جلوی تلویزیون هستند .... خیلی وقتها می تونم حواسش رو به یه چیز دیگه پرت کنم ولی خیلی وقتها هم نمی تونم اگه راهی دارید لطفا راهنمایی بفرمایید .... در ضمن اگه راه خوبی هم برای اینکه وقتی وسایلشون رو هزار بار توی خونه پخش و پلا می کنند دو بارش رو خودشون جمع کنند اونها رو بگید لطفا .... البته الان می دونه که فقط وسیله هاش رو باید توی اتاق خودش بریزه ولی اگه یاد بگیره خودش هم جمع کنه بهتره .... قبلا ها خیلی وقتی یکی می خواست از خونه مون بره عذاب می کشیدم ...کلی گریه می کرد و می خواست باهاشون بره ولی چند بار که باهاش صحبت کردم الان هر کی می خواد بره از خونه مون میاد یواشکی توی گوشم میگه مامان من گریه نمی کنم فقط می گم خداحافظ .... و دقیقا همین کار رو هم می کنه .. ۳۴ ماهه که من یه فرشته نازنین دارم که خیلی چیزها رو باهاش یاد گرفتم .... همکارهام می گن واقعا بعد از اومدن دخترم خیلی تغییر کرده ام.... من اصلا آدم صبوری نبودم و الان هم نیستم ولی توی این مدت یاد گرفتم یه جاهایی باید تحمل کنی .... یه وقتهایی باید انتظار بکشی .... هرگز هرگز فکر نمی کردم بشه نه ماه رو تحمل کرد تا بتونی روی ماه فرشته ای رو ببینی که بچه تو میشه .... هرگز فکر نمی کردم بشه ۱ سال ۲ سال تحمل کرد تا حرف بزنه و حالا من رو بغل می کنه ... می بوسه ...بهم می گه تو عشق منی ... بهش می گم تو چی منی ؟؟؟ دستش رو روی صورت مثل ماهش می ذاره و می گه من زندگی توام .... ۳۴ ماهه که من مامان یه دخترک مهربونم .... ۳۴ ماه که مثل باد گذشت ....لحظه هایی که تمامشون ثانیه به ثانیه که برام رد می شن به این فکر می کنم که من هرگز دیگه دخترکم رو توی این سن و این لحظه نمیبینم .... لحظه هایی که با اینکه زود گذشت ولی خیلی چیزها به من یاد داد .... من باید شاکر باشم که خدا به من اجازه داد مادر باشم اون هم مادر دخترک نازنین و شیرینی مثل دخترکم .... حالا با دخترکم با هم میریم بیرون .. میریم خرید ... با هم حرف می زنیم ... می خندیم ... شیطونی می کنیم ... بازی می کنیم .... به من لج می کنه ... دوباره میاد باهام دوست میشه ... صورتم رو با دستای کوچولوش ناز می کنه .... بوسم می کنه ....سوال جواب می کنه ... سربه سر باباش می ذاره و فضای خونه مون رو پر از صدای شیرین و گرم خنده هامون میکنه .... حافظه اش گاهی اوقات مو رو به تنم سیخ می کنه .... باورم نمیشه که این همه چیز یا این جزئیات یادش مونده باشه اون هم از سنی که آدم فکر می کنه چیزی متوجه نمیشن .... دخترکم تو دوست داشتنی ترین چیزی هستی که من توی تمام عمرم دیدم .... باور کن یه لحظه از لحظه های با تو بودن به تمام لحظهای دنیا می ارزه ..... دوستت دارم .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:46 توسط گلی خانم |
|
|
سلام ... آخییییشششش تازه من امروز یه نفس راحت کشیدم البته راحت راحت هم نه ها ولی خوب بهتر از چند روز پیش بود ... ما هر ۶ ماه یکبار یک سمینار داریم که از یکی دوهفته قبلش اینجا باید خودکشون کنیم ... هزار تا کار باید انجام بدیم ....به هر حال امروز دیگه تموم شد و ما هم تا ۶ ماه دیگه کارهای روتین خودمون رو انجام می دیم ...
اما از دخترکم بگم که انقدر عاشقش شدم که خودم هم باورم نمیشه ... درست مثل چند تا پست قبلی هیوای گلم ... که احساسات عاشقانه مادرانه اش قلنبه شده بود من هم همین طوری شدم ... البته من اصولا آدم بچه دوستی بودم از اولش .... ولی واقعا فکر نمی کردم بچه خود آدم انقدر شیرین باشه انقدر دل آدم براش ضعف بره .... انقدر دلش بخواد براش بمیره ... چند وقت پیش ها یکی از دوست هام که یه پسر به اسم آرمین داره اومده بود خونه امون و من هم براش نقش آرایگشر بازی کردم و صورتش رو اصلاح کردم .... حالا این بماند که دخترک چون به اون دوست من میگه خاله و می خواد بگه دقیقا کدوم خاله بهش می گه خاله آرمین ... خلاصه اومده میگه : مامان ... یادته خاله آرمین اومده خونه مون تو دهنش رو می دوختی ؟؟؟؟ منو می گی انقدر خنده ام گرفته بود که به چه بلندی می خندیدم ....دیروز هم با پدرش با هم رفته بودیم دم خونه مامانم دنبالش ولی فقط من رفتم تو خونه وقتی آوردمش بیرون و باباش رو دید با یه حالت فوق العاده خنده دار به باباش گفت : بابا تو دیگه کی هستی دست شیطونو بستی .... چند روز پیش هم بردمش تاتر ... فرهنگسرای نور .. خیلی برام جالب بود هم برای من و هم برای دخترکم ... اون فقط ۲ سال و ۸ ماهشه ولی انقدر قشنگ تمام مدت ۱ ساعت و نیم تاتر رو سرجاش نشست و اصلا هم حرف نزد و تمام تاتر رو با دقت نگاه کرد فقط یه بار پسری که جلوش نشسته بود خیلی بلند میشد بچه ام نمی تونست ببینه یواش منو صدا کرد گفت این نمی ذاره من ببینم که من هم جاش رو عوض کردم .. آخه توی سالن بچه ها باید جدا از پدر و مادرشون می نشستند ... خلاصه که عکس العملش برام خیلی جالب بود ... اصلا فکر نمی کردم بشینه و این طور با دقت نگاه کنه و بعد هم تا دو روز توی خونه ما حرف شغاله بود که دروغ گفته بود و از جنگل بیرونش کردند ولی دوستاش بخشیدنش و قرار شد دیگه دروغ نگه .... با بن بن بن خیلی رفیق شده ولی من نمی خوام با سرعت پیش برم و می خوام خیلی آهسته آهسته یاد بگیره تا خیلی خسته نشه و براش همچنان حکم بازی داشته باشه ... الان حدودا ۱۵ تا کلمه رو می تونه بخونه .... می خوام بذارمش کلاس ورزش ... فکر کنم الان فقط بتونه ژیمناستیک بره .... می خوام به ورزش کردم عادت کنه ... اگه برای شنا الان قبولش می ردن حتما می ذاشتمش ولی فکر کنم زیر ۵ سال قبول نمی کنند ... از ورزش های رزمی هم خیلی خوشم میاد برای بچه ها فکر می کنم بهشون اعتماد به نفس می ده ... مخصوصا برای دخترها و با ابن وضعی که جامعه داره پیش می ره باید بتونه در هر شرایطی از خودش دفاع کنه ....ولی الان زوده و فکر نکنم قبولش کنند برای این ورزش ها ... چه می دونم مادریه و هزار تا ایده برای بچه اش ... حالا از کدومش خوشش بیاد و از کدوم نه با خداست ... موفقیت بعدی ما طی این مدت حذف کامل پمپرز از زندگی بود آی انقدر خوبه .. آخه من شبها هنوز دخترک رو پمپرز می کردم ولی هی دیدم که این طوری هم خودم تنبل میشم هم اون طفلک تکلیفش رو نمی دونه .... به همین خاطر طی یک عملیات ضربتی یه شب دیگه پمپرزش نکردم و دوبار در طول شب می برمش دستشویی و هم اون راحت شو و هم من بی خواب .... اینم بگم و برم از شاهکارهای اولین روز ورود به ۳۲ سالگی ام : روز ۲ آبان ۱۳۸۸ گاز خونه رو صبح که داشتم می رفتم سرکار روشن گذاشتم و رفتم (من چون خیلی کدبانو هستم صبح ها ناهارمون رو درست می کنم که تازه باشه ) خلاصه توی سرویس نزدیک شرکت یادم اومد چخه دسته گلی آب دادم گفتم خوب الان برمی گردم (فکر نکنید برگشتن از اونجا به همین راحتیه ها کیلومتر ۱۷ جاده مخصوص فقط کامیون رد می شه از اونجا ) دست کردم توی کیفم دیدیم به به ... کلید خونه رو هم جا گذاشته ام ... فقط دعا کردم خونه مامانم جا گذاشته باشم که خدا همکادوی تولد بهم داد و کلید خونه مامانم بود ... خلاصه دردسرتون ندم پدرم طفلک رفت گاز رو خاموش کرد ... واقعا اگه کلید اونجا نبود چی میشد یعنی .... و بهترین کار در اولین روزهای این سن که می گن اوج زیبایی یک زن هست : کتاب این مردم نازنین رضا کیانیان رو خوندم و کلی لذت بردم آقای کیانیان ازتون ممنونم کتاب لذت بخشی بود و ممنون تر از دویت جون هام هیوا و نیلوفر که معرفی اش کردم والا من که الان چند وقته وقتی میرم شهر کتاب چشمهام به جز قصه های نی کوچولو نی نی توپولی و ماجراهای می می نی و کتی و چه می دونم از این چیزها کتاب دیگه ای نمی بینه .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 7:47 توسط گلی خانم |
|
|
پی نوشت : فکر کنم یه سوءتفاهم کوچیک پیش اومده .... این پیغام از طرف دخترک به بابایی اش هست نه از طرف من به باباییم ....
برای جلوگیری از پیش آمد مشابه : همسرم تولدت مبارک ... با بهترین آرزوهایی که فکرش رو کنی ....
خدای گلم ممنونم بابت همه چیز ... بابت همه خوبی ها و شادی های زندگی .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:15 توسط گلی خانم |
|
|
به به میبینم که همین طور سالها دارن میان و میرن و این بار ما بابد سی و یکی شمع رو فوت کنین و وارد ۳۲ سالگی بشیم به سلامتی .... ۳۰ سالگی برای من واقعا سال پرباری بود یه عالمه چیزهای خیلی مهم یاد گرفتم که باید طی ۱۰ سال گذشته اش یاد می گرفتم ولی از اونجایی که ما آدم ها و به طور اخص من تا کارم جایی گیر نکنه چیزی یاد نمی گیرم این یک ساله برام فرصت خوبی شد تا بفهمم که خیلی چیزها توی زندگی دست خود آدم هاست ... البته نه با اون روشی که من پیش می رفتم و فکر می کردم اگه همین طور بی شائبه و بی حساب و کتاب به آدم ها محبت کنی اونها حتما قدر دانند و می فهمند که باید چه کار کنند .... فهمیدم که واقعا حق گرفتنی است و هیچ کس هیچ کس همین طوری نمی اد حق تو رو بهت بده و تا اونجایی که بشه سعی می کنن که به روی خودشون نیارن ... الیته بگم همه همه آدم ها هم این طوری نیستند ولی خوب شما فکر کن یکی همش دولا شده می گه تورو خدا از من سواری بگیرید خوب باید دور از جون ابله باشید که سوارش نشید یا خیلی با انصاف ... خوب همه آدم ها که توی این دایره افراد ابله و با انصاف که نیستند همچین سوارتون میشن که دیگه باید جونتون درآد تا بتونید پیاده شون کنید .... این شد که من یاد گرفتم صاف واستم و سرم رو بالا بگیرم و هر زمان که دوست داشتم خودم دوست داشتم دستم رو به طرف آدم هایی بگیرم که دوست دارم کمکشون کنم .... خوب .... این مهم ترین چیزی بود که من باید سالها پیش یاد می گرفتم .... دوست خود آدم هاست که اطرافیان آدم ها بفهمند چه جوری باید با آدم رفتار کنند .... با احترام ... یا بی احترام ...
حالا بعدا براتون تعریف می کنم که طی یکی دو ماه گذشته چه قدر همه چی توی خونه ما خوب و مهربون و ماه شده و چه قدر همه چیز در نهایت احترام و مهربونی گفته میشه .... حتی خارج از خونه و توی خونه اطرافیان و همه اینها به خاطر اینه که من یه بار و برای همیشه به همه اعلام کردم که اگه تا حالا چیزی در باره رفتار و گفتارتون نگفته ام دلیل بر نفهمیدن من نیست و تا حالا احترامتون رو نگه داشته ام ولی از حالا به بعد با هر کس عین خودش رفتار می کنم و جواب هر بی احترامی رو می دم .... و تمام نکاتی رو هم تا حالا باعث رنجشم شده بود عنوان کردم و گفتم که این رفتار من رو ناراحت می کنه بنابراین تکرار اونها رو حمل بر بی احترامی می کنم .... حالا که موضعم مشخص شده نه من دیگه از اونها دلگیرم و نه اونها هر نوع رفتاری رو به خودشون حق می دن که با من داشته باشن ... انرژی های مثبت !!!! ازتون ممنونم که دهه چهارم زندگی من رو پر از شادی و خوشی و صمیمیت توی خونه ام کردید ..... خدای خوب خوب خوب من !!!! ازت ممنونم که اجاره دادی بنده تو باشم .. دوستت داشته باشم .... باهات حرف بزنم ... بهت غر بزنم حتی و تو باز هم به من لبخند بزنی ..... ازت ممنونم که این همه چیزهای خوب و گاهی ابرهای کوچک دلتنگی برای می فرستی و باعث می شی من قدر اون همه خوبی ها رو بدونم و خودم رو به خاطر این ابرهای کوچیک ناراحت نکنم .... خدایا ... ازت ممنونم که فرشته مهربون کوچکی به من هدیه دادی و من رو لایق نگهداری از اون دونستی تا با دستهای مهربونش صورتم رو سفت فشار بده و بهم بگه : تولدت مبارک مامانی گلم ازت ممنونم که توی این چند ماه از من مراقبت کردی و بهم نشون دادی که اگه تو مراقب من نبودی چه قدر ممکن بود از زندگی دور بشم و رشد و بالندگی گل قشنگم رو نبینم .... ازت ممنونم که خدای منی تا دوم آبان بعدی : تولد خودم مبارک با بهترین آرزو هایی که یه نفر ممکنه برای خودش داشته باشه .... دوست جون خوبم تولدت مبارک که هم روز منی ... و تولد تمام آبانی ها که الان یادمه خانوم خونه عزیز ... مارتیا پسر خوشتیپ مامان افشان...ثنا خانوم و .... لیلا دوست گل خوب دوران نوجوانی و جوانی و هنوز و همیشه مبارک ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:50 توسط گلی خانم |
|
|
روز جهانی کودک به تو دخترک ماهم که وجودت تمام نور و انرژی خونه ما رو هزار برابر کرده و تمام کودکان وطنم و جهان مبارک ....
آرامش واقعی بهترین و بزرگترین آرزوی من برای همه کودکانی است که همه آرزویشان آغوشی امن و پر محبت است ... گلکم .... هرگز هرگز هرگز دوست داشتنت را با هزار خورشید تابان عوض نمی کنم .... با بهترین آرزوها برای تو که بهترین بهترین منی .... به خودت عاقشتم عشقم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:55 توسط گلی خانم |
|
|
واقعا که عجب دو هفته ای داشتم من ... یه وقتهایی دیدین همین جوری رگبار می بندن بهت باید از این ور بدوی اون ور ... از اون ور بدوی این ور .... ؟؟؟؟ من دقیقا توی این دو هفته در همین حالت بودم .... اولش پدرم حالش بد شد و بردنش بیمارستان ....به خاطر بیماری ای که دو ماه بوده گرفتارش بوده و به ما هیچی نگفته .... یه هفته که درگیر بیماری پدرم تو بیمارستان بودیم و هنوز هم توی خونه طفلی مشکل داره و به طور کامل دوره نقاهتش تموم نشده ... چند روز پیش هم که خودم سرکار طوری دچار معده درد شدم که نمی تونستم قدم از قدم بردارم ... طوری که اورژانس اومد اینجا و می خواستند من رو ببرند یه بیمارستانی وسط جاده .... آخه ما دقیقا وسط جاده کار می کنیم .....من هم گفتم قربون دستتون یه چیزی به من بدید من فقط بتونم از جام تکون بخورم خودم می رم بیمارستان .... اونها هم همین کار رو کردند من هم از اینجا یه راست رفتم بیمارستان .... تا شب بستری بودم و البته دکتر گفت که باید شب رو هم بستری بشم ولی من امضا دادم که با رضایت خودم دارم می رم و رفتم خونه .... و گفت که این خونریزی و زخم معده است و باید آندوسکوپی انجام بشه .... همه هم هی به ما گفتند اصلا چیزی نیست و متوجه نمی شی و ... ولی همشون دروغ گفتند .... همه اش رو هم فهمیدم و تمام مدت حالم به طرز وحشتناکی بد بود .... حالا خانم دکتر هم هی می گفت چشم هات رو ببند بخواب ... یه لوله به قطر چه قدر کردن توی حلق من میگه بخواب .... میشه آخه؟؟؟ ...
حالا بیماری ها و بدی ها رو بذاریم کنار و می رم سر قسمت شیرین ماجرا که همانا دخترک گلم باشد : اصلا اصلا اصلا باورم نمی شه که به چشم برهم زدنی دخترکم انقدر بزرگ شده که می تونه از من پرستاری کنه ... باورم نمیشه ... انشالله که همه مادرها همیشه سالم باشند و نباشه روزی که بچه ای اونهم به این کوچکی بخواد از مادرش پرستاری کنه ... ولی انقدر با محبت و مهربونی پتو رو میکشید روم برام آب میاورد بغلم می کرد و بوسم می کرد که واقعا داشتم بال در می آوردم ... دخترک خانوم گل من حالا ۱۲ تا کلمه رو می تونه بخونه که یکی از اونها اسم و فامیل خودشه ... غیر از اون تمام این کلمات رو هر جای زمین و آسمون که ببینه تشخیص می ده و می خونه .... مثلا یه روز که با پدرم رفته بوده بیرون یه جا تابلوی موسیقی بوده و دخترک گل من که مو رو بلده به بابام گفته ببین اینجا نوشته مو .... و بابام که ماشین ها رو هم که از روی دارنده شون تشخیص می ده ... مثلا ۲۰۶ ماشین نوشینه ... ریو ماشین امینه ....و امکان نداره از یکی از ماشین هایی که می شناسه توی خیابون بگذره .... ننو (رنو ) و ۴۰۵ مشین خالشه ... و همین طور بقیه ماشین هایی که میشناسه .... علاوه بر مثلث و مربع و دایره حالا مستطیل رو هم یاد گرفته و دقیقا تمام اشکال توی کوچه و خیابون رو باید بگه که کدوم شکل هندسی است ... کتاب هاش رو کاملا می شناسه و داستان اونها رو هم میدونه و میشینه برای خودش ساعت ها کتاب می خونه .... بعضی وقتها که خودش میاد می گه مامان بیا با هم بن بن بن تمرین کنیم من سواد داشته باشه ... از همه جالب تر بعضی حرفهاییه که می زنه ... مثلا زنگ می زنه به مامانم ....می گه ارموز (امروز) ساعت دیگه ۹.۵ شده نمی تونم بیام خونه تون فردا ساعت ۷.۵ میام ... من عاشق این ارموز گفتنشم ... حالا چون می دونه اشتباه می گه بکشمش دوبار تکرار نمی کنه که .... یا اینکه به باباش می گه دارم خمزازه می کنم (خمیازه)دلم می خواد بچلونمش ولی خوب نمی ذاره که ... از همه جالب تر وقتیه که خونه هستیم من رو به اسم کوچیک صدا می کنه ولی اگه جایی باشیم که غریبه هم باشه دقیقا می گه مامانی خوب من ... لفطا مثلا فلان کار رو می کنید ؟؟؟ توی ماه رمضان بهش گفته بودم که وقتی اذان بدن ما می تونیم غذا بخوریم و قبلش نمی تونیم ... یه روز از چند دقیقه قبل اذان یه شکلات باز کردو بالای سر باباش واستاده بود (اذان ظهر البته )به محض اینکه الله اکبر رو گفتند نمی دونم چه جوری اون شکلات رو کرد توی دهن باباش و گفت بخور بخور اذان شده .... حالا از یه طرف خندمون گرفته بود از طرف دیگه هم بالای سر باباش واستاده بود و چک می کرد که حتما شکلات رو بخوره .. خلاصه که بساطی بود ... خدای خوب گلم واقعا واقعا نمی دونم چه جوری باید به خاطر داشتن فرشته مهربون و کوچولو و قشنگی که هدیه تو به من و پدرش بوده باید ازت تشکر کنم .... نمی دونم باید چی بگم و اصلا گفتن من نمی تونه میزان قدردانی من رو از تو نشون بده .... تو بهترین هدیه دنیا رو به ما دادی .... ازت ممنونم .... فقط کمکم کن تا بهترین ها رو براش فراهم کنم ... بهترین بهترین ها رو ....دوستت دارم دختر گلم ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:29 توسط گلی خانم |
|
|
دوست خوبم گل آبی من رو به بازی دعوت کرده که خیلی هم برام جالب بود و هم یادآور روزهای کودکی و نوجوانی و جوانی .... من از بچگی عادت کتاب خوندن داشتم یعنی بدون کتاب اصلا نمی تونستم بخوابم کتابهای قصه هی خوب برای بچه های خوب ... و داستانهای ژول ورن کتابهای دوران کودکی ام بودند اولین کتابی که بدون اجازه و یواشکی خوندم کتاب پر بود .... اما کتابهایی که از خوندنشون واقعا لذت بردم و تقریبا می تونم بلیعدمشون دو کتاب قطعه گمشده شل سیلور استاین بود که واقعا با اون دایره کوچکی که قطعه های مختلف رو امتحان می کرد زندگی کردم و چه قدر خودم رو در قالب همون دایره جای دادم .... البته که من واقعا نمی تونم بین کتابهایی که خوندم و ازشون لذت برم یکی دو تا رو انتخاب کنم چون کتابهایی که ازشون اسم می برم اونهایی هستند که واقعا برام تکرار نشدنی هستند البته غیر از کتابهایی مثل دزیره و ربکا که در نوجوانی خوندم و در اون زمان برام جالب بودند ولی توی خط فکری من نبودند ولی تقریبا از دبیرستان اون هم سال آخرش مدل کتاب هایی که خوندم کلا تغییر کرد . یکی از بهترین اونها سری کتابهای شعر احمد شاملو بود که یادآوری هر کدومشون تمام سلولهای بدنم رو داغ داغ می کنه و البته صدای سنگین خودش وقتی که با بلند کردن صدای ضبط میگه : سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ... اگر می خواهی نگهم داری دوست من از دستم می دهی ... اگر می خواهی همراهی ام کنی دوست من تا انسان آزادی باشم همبستگی از آن گونه میان ما می روید که زندگی ما هر دوتن را غرق در شکوفه می کند ....پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم وگرنه می شکنیم بالهای دوستی مان را ....
کتاب تولدی دیگر فروغ فرخزاد و شعر بسیار بسیار زیبای به علی گفت مادرش روزی ..... و شعر بی همتای کوچه فریدون مشیری که شاید من در هشت سالگی ام با دستبرد به کتابخانه خاله مهربانم روزی دویست بار آن را می خواندم ....و البته شعری در همان کتاب پرواز با خورشید که فکر کنم نامش فرزندان آدم بود : از همان روزی که دست حضزت قابیل گشت آغشته به خون حضرت هابیل آدمیت مرد ... گرچه آدم زنده بود و بعد تقریبا بسیاری از کتاب های سید علی صالحی و نام ری را که چنان مرا بیخود می کند از خود که بوی عطر روسری خیسش را از همین جا شهر خالی از بهارنارنج ها آنچنان نزدیک احساس می کنم که گاهی خیال برم می دارم که نکند ری را منم .... البته که نام وبلاگ قبلی ام هم همین بود ری را .... و مسی می داند که چه داشتانها با آن ری را در آنجا نداشتم .... سلام ... حال همه ما خوب است و ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، كه مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند ..... و کتاب ۴۰ نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی .... که باورم شد هنوز هم آدم هایی هستند که قدر زندگی و عمر رفته را بدانند و قدرشناسی را یادداشته باشند ... و در کنار همه اینها از حافظ عزیز اصلا نمیشه گذشت .... حتی از یک غزلش ..... نیلوفر دوست خوبم ... ازت ممنونم خاطراتی رو برام زنده کردی که شاید یادآوردش برام بهتر از هر داروی خوشی آوری ارزش داشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 8:2 توسط گلی خانم |
|
|
شما در موقعیت مشابه چه کار می کردید :
داستان درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود . او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب بلندی های کوه را تماما در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید ... همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط قوه جاذبه او را در خود می گرفت .... همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است.... ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکوت برایش چاره ای نمانده بود جز آنکه فریاد بکشد "خدایا کمکم کن " ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : "از من چه می خواهی ؟" - ای خدا نجاتم بده -واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟ - البته که باور دارم - اگر باور داری طنابی را که کمرت بسته است پاره کن . یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر با زمین فاصله داشت و شما ؟ چه قدر به طنابتان وابسته اید ؟ آیا حاضرید آن را رها کنید ؟ دخترکم !!! در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکن ... هرگز گمان نبر که او تو رو فراموش کرده یا تنها گذاشته ... هرگز فکر نکن که او مراقب تو نیست ... به خاطر داشته باش که او همواره تو را با دست خود نگه داشته است ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:50 توسط گلی خانم |
|
|
حتي خودم هم باورم نميشه كه از آخرين پستم يك ماه داره مي گذره ... داره مي گذره ؟ گذشته .... اين ها كه همين طور دارند مثل برق و باد رد مي شوند و مي روند فقط برگه هاي تقويم نيستند ها ... روزهاي عمر نازنين من و شماست كه ديگه برنمي گردند .... باورم نميشه كه كه 5 ماه از سال 88 هم رفت باورم نميشه كه 6 ماه ديگه دوباره عيد ميشه و اين يعني اينكه دخترك يك سال ديگه بزرگ تر ميشه ... يعني 3 سالش تموم ميشه و وارد 4 سالگي از عمرش ميشه ... يعني براي اون هم زمان به همين سرعت مي گذره .... فكر نمي كنم ... اون موقع ها كه ما بچه بوديم كلي طول مي كشيد تا عيد ميشد .... كلي طول مي كشيد تا تابستون بياد ... كلي از اين تولد تا اون تولدم وقت بود .... ولي حالا چي ... اصلا انگار نه انگار كه من هنوز سي سالگي رو تمام و كمال براي خودم هضم نكرده ام حالا بايد شمع 31 سالگي ام رو فوت كنم .. البته بگم ها براي من سي سالگي درسته كه از لحاظ احساسي سال خوبي نبود ولي به لحاظ تجربه هاي شخصي خيلي خوب و مفيد بود و من تقريبا از خيلي جهات هيچ شباهتي به 29 سالگي ام ندارم .... البته كه يه نيرويي خيلي من رو هي مي خواد بكشه ببره به طرف همون حماقتهاي قبل ولي خوب از اون جا كه 30 سالگي زورش بيشتره فعلا موفق بوده ... انشالله كه همين طور پرزور بمونه .... خيلي سخته البته فكرش رو بكن 29 سال يه جور فكر كرده باشي .. يه جور احساس كرده باشي ... يه مدل رفتار كرده باشي .... يه جور برنامه ريزي كرده باشي .. 29 سال براي خودت توي ذهن خودت براي زندگي خودت كلي نقشه كشيده باشي و حالا يهو بخواي تمامشون رو بذاري يه گوشه تو ذهنت و راه و روش جديدي رو پيش بگيري ... اگه اين تغييرات كم كم باشه قابل تحمل تره .. آدم كمتر به نظرش مياد ولي من يهو توي عمل انجام شده اي قرار گرفتم كه اگر به سرعت خودم و رويه ام رو تغيير نمي دادم خيلي ضربه هاي بدتري مي خوردم .. مامانم چند وقت پيش مي گفت تازه داري مثل آدم ها فكر مي كني ... تازه داري درست عمل مي كني .... من چيزي بهش نگفتم كه .... ولي به شما ها مي گم من از عملكرد فعليم چندان راضي نيستم .... يعني خيلي قبولش ندارم .... يعني من ايني نيستم كه دارم نشون مي دم كه هستم من همون آدم قبل از 30 سالگي ام كه حالا براي اينكه بيشتر از به اشتراك گذاشتن احساسش ضربه نخوره مجبوره كه فيلم بازي كنه مجبوره خودش رو نسبت به اطرافياننش بي تفاوت نشون بده ... سخته ها ... حداقل اولش كه خيلي سخته .... من قبلا خيلي راحت احساساتم رو به زبون مي آوردم ولي حالا براي گفتن دونه دونه حرفهام به دقت فكر مي كنم و تا چند سال ديگه رو هم پيش بيني مي كنم كه مبادا از اون حرف عليه خودم استفاده بشه .... خوب فكرش رو بكنيد اگه همه ادم ها انقدر با ظرفيت بودند كه محبت كردن و گذشت آدم ها رو به چيز ديگه اي تعبير نمي كردند دنيا چه گلستاني كه نميشد .... بگذريم ... اين دخترك بلاي من تازگي ها خيلي شيرين زبوني مي كنه و حرفهايي مي زنه كه خداييش چشم هام همچين گرد ميشه از تعجب كه خودش هم از قيافه من خنده اش مي گيره .... چند تاش رو به خاطر سي..اسي بودن نمي تونم اينجا بنويسم .... ولي : چند روز خانم سپيده داشتند ترانه اي اجرا مي كردند كه دخترك گفت : مامان گوگوشه ها .... بهش مي گم : نه ماماني اين سپيده است ... با دقت نگاه مي كنه و مي گه : ولي خيلي شبيه گوگوشه ... نمي دونم جريان شنيون رو براتون نوشته ام يا نه .... ولي هر وقت موهاش رو مي بندم مي ره جلوي آينه و مي گه مامان ببين موهام شنيون كرده ام ... حالا از كجا اين شنيون رو ياد گرفته نمي دونم .... چون من كه موهام كوتاه شده تازگي ها و شنيون نمي كنم .... شعر مي خونه عين گل ... (مامانشم ديگه بايدم تعريفش رو بكنم .... ) راستي من براي دخترك دسته گلم بن بن بن 1 رو خريدم و اولش هم واقعا فكر نمي كردم جواب بده و مي گفتم تبليغه ... ولي الان دختركم شش تا كلمه رو مي تونه بخونه و كلي هم خوشش مياد .... به مامانهايي كه بچه هاي 2.5 – 3 ساله دارند پيشنهاد مي دم امتحان كنند ... خيلي هم براي خودمون و هم براي بچه ها جالبه .... هفته پيش با چند تا از دوستان از گل بهترم رفتيم پارك بهشت مادران و الحق كه خيلي خوب و به موقع و دل انگيز بود ... خداييش وقتي بچه ها بزرگ تر ميشن خيلي راحت تره ها ... دفعه قبل كه رفتيم دخترك خيلي كوچكتر بود فكر كنم پارسال همين موقع ها بود نه بچه ها ؟ واي اگه بدونيد مدام منو صدا مي كرد .... مگه گذاشت يه دقيقه نفس بكشم .... ولي به جاش امسال ....واي خدا 5 تا دسته گل بودند يكي از يكي گل تر : البته يكيشون خيلي فينگيلي بود كه بهار خانوم ميشه خاله اش ... آقا كيارش كه اصلا از بغل مامان خانومش پايين نيومد .... باران خانوم و كارين خانوم و دخترك خانوم من هم كلي با هم بازي كردند و فقط يه بار كه نتونستند از سراشيبي بياين بالا من رو صدا كردند اون هم چون دخترك من از همه كوچكتر بود ترسيده بودند بيفته بچه تعجب نكنيد ها يه وقت ..... اونجا دو تا باران خانوم داشتيم .... خلاصه كه جاي همگي خالي بود و من دوستهاي گل خوب نديده خودم رو اونجا ديدم ... و از ديدنشون كلي لذت برم .... مخصوصا كه مهتاب خانوم كه روز و ماه تولد عين عين خودمه به محض اينم كه رسيديم خونه دخترك از سير تا پياز اونجا رو براي باباش تعريف كرد ... بعد از قرني عكس هايي رو كه تقريبا 2 ماه پيش انداخته بوديم دادم برامون چاپ كنه ... خوب بود و كلي ذوق كردم .... البته فكر كنم انقدر تنبلي كردم كه خانوم عكاس مبور شد براي مجبور كردنم به سفارش عكس ها بهن كلك بزنه .... گفت كه داره از ايران مي ره و اگه مي خوام بايد زودتر عكس ها رو سفارش بدم ... .... راستي ... دخترك گل من چند روز بود انگار توي حرف زدنش مشكل پيدا كرده بود و حروف اول كلمات رو تكرار مي كرد و اين مشكل در عرض يه شب خوابيدن پيدا شد يعني امروز خوب بود فردا صبح اين طوري شد .من هم خوب طبيعيه كه خيلي نگران شدم و فكر كردم عزيزكم دچار لكنت شده .... ولي سعي كردم به روي خودم نيارم .... البته مامانم كه متوجه شده بود و اون هم مي خواست به روي من و خودش نياره خلاصه كه اون مخفيانه پي گيري مي كرد من مخفيانه پي گيري مي كردم ...البته با هر كي هم صحبت كردم گفت توي اين سن طبيعيه ... توي اينترنت هم خيلي گشتم و نوشته بود توي سن 2 – 6 سال طبيعيه ... خلاصه كه خودش خود بخود خوب شد و چند هفته هم بيشتر نشد ... خدا رو شكر .. يعني كه اگه يهو خداي نكرده باهاش مواجه شديد دست و پاتون رو زود گم نكنيد يه مدت صبر كنيد .... دختركم : دوستت دارم خيلي زياد .... قربونت برم مامان كه تا مي خواي من رو گول بزني دستهاي خوشگلت رو مي چسبوني به صورتم و مي گي : ماماني دوستت دارم خيلي زياد .. عاشقتم .... ازت ممنونم خدا ... فرشته كوچولويي رو كه بهم دادي به خودم مي سپرم ... در تمام لحظه ها مراقب فرشته قشنگ من باش .... عزيز دلم گل قشنگم بهونه زندگي اگه من تو رو نداشتم اين لحظه ها و اين روزها و ساعتها كه تو با من حرف مي زني و شيرين زبوني مي كني چه كار مي كردم مادر .... خدايا تو رو به حرمت نام مادر و قلب نازك تر از شيشه اي كه بهش داده اي .. تمام بچه ها رو در پناه خودت حفظ كن و هيچ مادري رو چشم انتظار خبري از بچه اش نگذار ... داغ فرزند را دل هيچ مادري تاب نمي آره ... خداي من .... بچه ها حتي اگه هزار سالشون هم باشه براي مادرها همون نوزاد كوچولوي روز اولند ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 8:20 توسط گلی خانم |
|
|
شاید لازم باشه در کنار همه فکر ها و خیالاتی که این روزها توی سرم میاد روزمرگی ها رو هم بهش اضافه کنم چون در هر حال اتفاقیه که داره می افته و باید در کنار همه این مسائل زندگی هم بکنی ...
دخترک گلم انقدر بزرگ و ماه شده ای که دیگه می تونم با خیال راحت از داشتن دخترک گلی مثل تو نهایت لذت رو ببرم ... قبلا ها وقتی با هم بیرون می رفتیم تو خوب راه نمی رفتی .. حرف نمی زدی و من فقط برایت حرف می زدم ولی حالا هر چند که بعضی وقتها خیلی بدجنسی می کنی و مدام من رو گول می زنی که بغلت کنم ولی وقتی می بینی من با همه خستگی ها دستم و باز می کنم تا تو بپری توی بغلم شاید ندونی که بیشتر از اینکه تو از راه نرفتن کیف می کنی من از بغل کردن تو پر از همه حس های خوب دنیا می شم .... ولی با این همه مدام من را بغل می کنی و بهم می گی که مامانم عاشقتم قربونت برم .... دوستت دارم خیلی زیاد ... و این تمام خستگی ها و ناراحتی ها رو از من دور می کنه ....امان از وقتی که دستم پر باشه و نشه که فورا بغلت کنم سرت رو کج می کنی و میگی : مامانی ببلم کن آخه خسته شدم حالم داره بد میشه .. سرم داره گیج می ره .... اون وقته که من واقعا دلم می خواد برات بمیرم عزیزکم ...گل قشنگم ... تازگی ها انقدر حرفهای عجیب می زنی که من واقعا در می مونم از این همه حرفهایی که اندازه شون اگه کنی از خودت خیلی بزرگ تر میشن ... دیروز با هم رفتیم خرید و تو از این ساعت ها خواستی که روشون در عروسکی داره ولی مغازه داشت می بست و چراغشون رو خاموش کرده بود با این حال ازش پرسیدم و گفت که عمده فروشیه و تکی نمی فروشه ... برات توضیح دادم که مامان یه دونه ای بهمون نمی ده و باید بریم از جای دیگه بخریم ... با اون چشم های خوشگلت نگاهم کردی و گفتی ... آره مامانم .... می بینی علاوه بر اینکه مغازه اش تاریکه دونه ای هم نمی فروشه و من چیزی نمونده بود که همون جا انقدر بچلونمت که دوباره بهم بگی اااااااا مامان فراشم (فشار)نده .... می دونی تو خیلی ماهی ... خیلی گلی وقتی حالم خوب نبود چند شب پیش اومده بودی با اون دستهای کوچولوی قشنگت منو ناز می کردی و می گفتی مامان حالت خوب نیست .. می خوای بریم دکتر ؟ عیبی نداره مگه تو مامان قوی من نیستی ؟ (این عیم جمله ایه که من همیشه وقتی بلایی سر خودت میاری بهت می گم )عیبی نداره بیا با هم بازی کنیم ... دختر نازم .... چند روز پیش که داشتم برات الاگلنگ می کشیدم برای اهرم وسطش یه مثلث کشیدم و تو نگاه کردی و گفتی : ای موذی مثلث می کشی ؟ و من که خیلی تعجب کرده بودم برات مربع کشیدم و گفتم این چیه مامان : در کمال آرامش گفتی مربع و برات دایره و تو که یه نگاه مسخره به من کردی : خوب گرده دیگه با اون حرکت دستهات که تو هوا تکون می دی و می خوای تاکید کنی .... و من یادم اومد که چند ماه پیش برات این شکل ها رو از روی کتاب نشون داده بودم وقتی دیدم خیلی توجه نمی کنی با خودم فکر کرده بودم که شاید برات زود باشه برای همین دیگه ولش کردم ... ولی عزیزکم تو فقط دو سالته و من می دونم که تو دختر باهوش و دانایی هستی ... همون طور که الان یه عالمه شعر بلدی ... تقریبا تمام شعرهای سی دی باباقورقوری و عموپورنگ .... و سرود ای ایران ... و تمام الفبای انگلیسی و ... و... و.... حتی اگه هیچ کدوم از این کارها رو هم بلد نبودی بهترین بهترین من بودی و هستی .... بهترین بهترین من .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:12 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|