
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
شاید لازم باشه در کنار همه فکر ها و خیالاتی که این روزها توی سرم میاد روزمرگی ها رو هم بهش اضافه کنم چون در هر حال اتفاقیه که داره می افته و باید در کنار همه این مسائل زندگی هم بکنی ...
دخترک گلم انقدر بزرگ و ماه شده ای که دیگه می تونم با خیال راحت از داشتن دخترک گلی مثل تو نهایت لذت رو ببرم ... قبلا ها وقتی با هم بیرون می رفتیم تو خوب راه نمی رفتی .. حرف نمی زدی و من فقط برایت حرف می زدم ولی حالا هر چند که بعضی وقتها خیلی بدجنسی می کنی و مدام من رو گول می زنی که بغلت کنم ولی وقتی می بینی من با همه خستگی ها دستم و باز می کنم تا تو بپری توی بغلم شاید ندونی که بیشتر از اینکه تو از راه نرفتن کیف می کنی من از بغل کردن تو پر از همه حس های خوب دنیا می شم .... ولی با این همه مدام من را بغل می کنی و بهم می گی که مامانم عاشقتم قربونت برم .... دوستت دارم خیلی زیاد ... و این تمام خستگی ها و ناراحتی ها رو از من دور می کنه ....امان از وقتی که دستم پر باشه و نشه که فورا بغلت کنم سرت رو کج می کنی و میگی : مامانی ببلم کن آخه خسته شدم حالم داره بد میشه .. سرم داره گیج می ره .... اون وقته که من واقعا دلم می خواد برات بمیرم عزیزکم ...گل قشنگم ... تازگی ها انقدر حرفهای عجیب می زنی که من واقعا در می مونم از این همه حرفهایی که اندازه شون اگه کنی از خودت خیلی بزرگ تر میشن ... دیروز با هم رفتیم خرید و تو از این ساعت ها خواستی که روشون در عروسکی داره ولی مغازه داشت می بست و چراغشون رو خاموش کرده بود با این حال ازش پرسیدم و گفت که عمده فروشیه و تکی نمی فروشه ... برات توضیح دادم که مامان یه دونه ای بهمون نمی ده و باید بریم از جای دیگه بخریم ... با اون چشم های خوشگلت نگاهم کردی و گفتی ... آره مامانم .... می بینی علاوه بر اینکه مغازه اش تاریکه دونه ای هم نمی فروشه و من چیزی نمونده بود که همون جا انقدر بچلونمت که دوباره بهم بگی اااااااا مامان فراشم (فشار)نده .... می دونی تو خیلی ماهی ... خیلی گلی وقتی حالم خوب نبود چند شب پیش اومده بودی با اون دستهای کوچولوی قشنگت منو ناز می کردی و می گفتی مامان حالت خوب نیست .. می خوای بریم دکتر ؟ عیبی نداره مگه تو مامان قوی من نیستی ؟ (این عیم جمله ایه که من همیشه وقتی بلایی سر خودت میاری بهت می گم )عیبی نداره بیا با هم بازی کنیم ... دختر نازم .... چند روز پیش که داشتم برات الاگلنگ می کشیدم برای اهرم وسطش یه مثلث کشیدم و تو نگاه کردی و گفتی : ای موذی مثلث می کشی ؟ و من که خیلی تعجب کرده بودم برات مربع کشیدم و گفتم این چیه مامان : در کمال آرامش گفتی مربع و برات دایره و تو که یه نگاه مسخره به من کردی : خوب گرده دیگه با اون حرکت دستهات که تو هوا تکون می دی و می خوای تاکید کنی .... و من یادم اومد که چند ماه پیش برات این شکل ها رو از روی کتاب نشون داده بودم وقتی دیدم خیلی توجه نمی کنی با خودم فکر کرده بودم که شاید برات زود باشه برای همین دیگه ولش کردم ... ولی عزیزکم تو فقط دو سالته و من می دونم که تو دختر باهوش و دانایی هستی ... همون طور که الان یه عالمه شعر بلدی ... تقریبا تمام شعرهای سی دی باباقورقوری و عموپورنگ .... و سرود ای ایران ... و تمام الفبای انگلیسی و ... و... و.... حتی اگه هیچ کدوم از این کارها رو هم بلد نبودی بهترین بهترین من بودی و هستی .... بهترین بهترین من .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:12 توسط گلی خانم |
|
|
این روزها عجیب دلم می گیرد .... این روزها روزهای خوبی نیستند دخترکم ... این روزها صداهایی به گوش می رسند که من وقتی خیلی خیلی کوچک بودم شاید چیزی در حدود همین سن و سال تو می شنیده ام ...این روزها هوای کشورم گرفته .... آری کشورم ... و من هراس ندارم از اینکه بگویم من واقعا وطنم رو دوست دارم ... از یادآوری روزهای جنگ ... روزهایی که در آن برادرانم جانشان را دادند تا این مملکت سر پا بماند و حالا من دارم می بینم که چه دارد بر سر وطنم می آید... بر سر دوستان و یاران همان جوانها... خانواده های همان شهدا ... و جوانانی که سینه هایشان رو آماج گلوله هایی می کنند که هموطن دیگر وطن فروششان به سویشان نشانه می رود ... به اعتقاد هیچ کس کار ندارم ... اعتقاد من این است که این خاک مال هموطنان من است ... من ... تو ... دیگرانی که اینجا رو دوست دارند یا نه ... اینجا زندگی می کنند یا نه ... در خیابانهای شلوغ اینجا آب دهان می اندازند یا نه اینجا سهم ما از همه دنیاست ... چه خوب یا بد ... عزیزکم .... تو از صدای الله اکبری که این شبها می نوی می ترسی و به آغوش من پناه می آوری و من به این فکر می کنم که کدام یک از جوانان هم وطنم دارد زیر تیغ نفرت این بی صفتان طاقت می آورد یا نه .. اینها که در خون و آتش و اسپری های فلفل و گاز اشک آور و باتوم و شلاق به خود می پیچند برادران و خواهران منند ... آنها که دستهایشان را به هم گره می زنند و سرود یار دبستانی را می خوانند و زیر رگبار مشت و لگد و کابل و تسمه طاقت می آورند و آزادی وطنشان رو می خواهند .... اینها عزیزان منند ... شاید روزی با آنها در یک کلاس درس خوانده باشم ... خندیده باشم و یا گریه کرده باشم ... هر چه که باشد حالا فقط گریه می کنم .... برای دوستانم ... وطنم ... خودم و آینده تو که معلوم نیست چه می شود .....
(لطفا هر کس می خواد من رو نصیحت کنه یا چیزی بگه که احیانا نشانه ای از اینکه تقصیر خودتون بود که رای دادید و اینها .... ضربدر کوچک بالای صفحه رو بزنه و از این صفحه بره بیرون ....الان در مورد فلسفه رای دادن و انتخابات صحبت نمی کنیم ) این رو به تو می نویسم خدا : اگه تو خدای این ظالم هایی من این خدا رو دوست ندارم ... تو مگه فقط خدای این بی خداهایی ؟ خدای مظلوم ها نیستی ؟ خدای بیدفاع ها نیستی ؟ به نام تو وطنم رو آتش می زنند به نام تو جوانان وطنم رو میکشند شکنجه می کنند ... تو هم همچین خدایی هستی می زنی ؟ می کشی ؟ شکنجه می کنی ؟ پس کجاست نام الرحمن و الرحیمت .... من این دین رو دوست ندارم ... من این خدا رو دوست ندارم .. من تو رو دوست دارم که خدای مهربانی ها و خوبی ها هستی ... من تو رو دوست دارم که نگاه مهربانت گرمای آفتاب است ... خدایا این جوانان بچه های این آب و خاکند ... در پناه تو که باشند دست هیچ شلاقی به آنها نمی رسد .. خدای گلم ... آغوشت رو باز کن ... مادران بی پناه مانده اند از تکه تکه شدن جگر گوشه هایشان ... بچه ها بی پناه مانده اند از مشت و لگد این خدا ستیزان .... من ... مگر این اشک مجال می دهد ؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:4 توسط گلی خانم |
|
|
همین چند روز پیش آخرین پست لیدی جین عزیز رو خوندم و انصافا چه قدر هم خوشحال شدم که تونست تصمیم به جایی برای خودش و دختک خوشگلش بگیره ... براش کامنت گذاشتم و اتفاقی بعضی از کامنتهایی که براش گذاشته بودند رو خوندم ...به نظر خیلی هاشون کار درستی کرده بود ولی یکی از اونها از اون روز تا حالا خیلی فکرم رو مشغول کرده : "من از این جمله متنفرم که بعدها به بچه ات بگی مامانی به خاطر تو سر کار می رفته " چند درصد از ما خانوم های شاغل ممکنه به خاطر بچه هامون بریم سرکار ؟ و خیلی فکر کردم که من مگه نمی گم خیلی دخترکم رو دوست دارم پس چرا نمی تونم به خاطر اون نرم سرکار .... آیا من در آینده ممکنه مجبور باشم خودم یا دخترم رو توجیه کنم به خاطر این سالهایی که چند ساعت در طول روز در کنارش نبوده ام ....البته من دلایل خودم رو دارم برای سرکار رفتنم ... من کار خوبی دارم که توی یک شرکت معتبره .... ساعت کاریم خوبه و کارم هم دوست دارم و حقوقش هم نه خیلی ولی خوب بد نیست .... بعد هم من تقریبا ۱۰ سال سابقه کار دارم که نمی تونم به راحتی ندیده اش بگیرم .... نمی دونم...نمی خوام بعدها خودم رو سرزنش کنم اینها رو اینجا می نویسم برای اینکه یادم بمونه که من با تمام سختی ها یی که تحمل کردم و به دلایلی که یکی از اونها استقلال خودم بوده و دلیل دیگه اش اینکه اصولا من آدم خونه نشینی نیستم ... می دونم کار کردن در یک ساعت مشخص حالا اگه روتین هم باشه بدتر (که البته کار من این طور نیست ) چیزی به اطلاعات آدم اضافه نمی کنه ... می دونم که با وجود وسایل ارتباط جمعی دیگه خانوم های خونه دار مثل قدیم از جامعه عقب نیستند و حتی خیلی هم از خانوم های شاغل جلوترند چون وقت بیشتری دارند .... اینها رو می نویسم برای خودم که یادم بمونه هرگز دخترم رو بهونه کار کردنم قرار ندادم .... و نخواهم داد ...برای اینکه اگه روزی دخترم خواست بدونه که چرا در روز ۵-۶ ساعت از من دور بوده و من سرکار بوده ام به خاطر حس استقلال طلبی و دوست داشتن خودم بوده و اون هم باید یاد بگیره که گاهی اوقات باد حس های خودش رو ببینه و دوستشون داشته باشه و با همه سختی هایی که ممکنه براش پیش بیاد ادامه اش بده مگه اینکه برای خودش دلایلی بهتری برای ادامه ندادن پیدا کنه ... شاید باورتون نشه ولی من هر روز ساعت ۴.۵ - ۵ صبح بیدار میشم ... برای ناهار برنج می ذارم ... (معمولا خورشت رو شب درست می کنم) ... شبها چندین بار بیدار میشم به دخترک سر می زنم شیر بهش می دم ... شیشه اش رو ازش می گیرم ... و البته همسر من که از اون دست آقایونیه که دنبال هر بهانه ای می گرده برای اینکه من سر کار نرم و دلیلی هم برای این کارش نداره و کلا از این اخلاقهای غیر قابل تحمل .... و بنابراین مدام می خواد کاری کنه که من خسته بشم و نرم سرکار و این بهانه ایه برای اینکه اصلا توی کار خونه به من کمک نکنه و همین طور توی بچه داری ... اینها رو اینجا نمی نویسم برای اینکه اون رو نقد کنم یا بگم مقصره یا حتی بخوام بگم کوتاهی می کنه ... نه برای این می نویسم که یادم بمونه من همه این سختی ها رو به خاطر حسی که در درون خودم بوده تحمل کرده ام ...حس خوشایندی که گاهی اوقات کاری رو به خاطر خودت انجام بدی ... اونم کسی مثل من که معمولا دیگران برای اولویت بالاتری دارند نسبت به خودم ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:11 توسط گلی خانم |
|
|
پی نوشت : آقایی که پارسال رفتیم و از دخترک عکس گرفت و عکسش رو توی مجله شهرزاد به عنوان تبلیغ خودش منتشر کرد امسال هم زنگ زد و گفت که رضایت کتبی والدین رو برای انتشار عکس می خواد... از فرموده های مادر شوهر گرامی است که بچه رو چشم می کنند و لازم نیست ... همسر حرف گوش کن گرامی هم اطلاعات امر فرمودند اما ....
امروز جاری عزیزم از میدان ونک تهران تماس گرفتند و گفتند : هی هی چه نشسته ای که عکس دخترک در ابعاد به چه بزرگی دو خیابان بالاتر از میدان ونک روی بیلبورد تبلیغاتی آتلیه مورد نظر خودنمایی می کند ... ما رو می گی : پی نوشت ۲ : بنا به دلایلی که خودم خیلی سر ازش در نیاوردم گفتیم عکس دخترک رو از اونجا بردارند .... این طوری میشه که من می فهمم نه بابا اون قدر ها اعتیادم به اینترنت شدید نیست و با روزی ۲۰۰۰ بار باز کردن اینترنت و بار نشدنش فقط یه کم عصبانی میشم و به همون تعداد به کلیه واحدهای مرتبط زنگ میزنم و می پرسم : ای بابا پس این اینترنت ما چی شد .... ما کلی جستجو باید انجام بدیم برای نوشتن برنامه هامون .... و می دونید که کلا چیزی هم به نام اف ۱ هم در برنامه وجود ندارد (این اف ۱ همون اف یک خودمونه که چون من الان هیچ مدله زبان نوشتنم تغییر نمی کنه مجبور شدم این طوری بنویسم .... ) اما اینترنت از خانه چی ... آقایی که قبل از ما تو این خونه بوده خط تلفنی که مال خودش بوده رو داشته و یه روز از بیرون خونه و توی کوچه از توی جعبه تقسیم خط خودش رو قطع می کنه و همون طوری سیم ها رو به امون خدا ول می کنه رو هوا و میره و این میشه که حالا هیچ کس نمی تونه خط تلفن ما رو پیدا کنه ... این شد که ما چند روزی نبودیم ولی خیلی بده ها .... چون من دقیقا روزی ۲۰۰۰ بار این آیکون اینرنت اکسپلورر رو کلیک کردم و فحش دادم ... و اما دخترک : من : مامانی لیوان هات رو جمع کن بیار بده مامان دخترک : باشه میارم ... الان دستم بنده من :
داشتیم با هم میرفتیم بیرون کفش های بیرونش دم دستم نبود و مجبور شدم کفش های مهمونیش رو که از دستش قایم می کنم (بسکه عاشق کفشه ) براش آوردم که پاش کنم ... تا کفش های مورد علاقه اش رو دید به من میگه : ای پدر سوخته اینها رو کجا قایم کرده بودی ... و من : خاک بر سرم اینها رو از کجا یاد گرفتی تو .... (بابا نگید هر حرفی رو جلوی بچه ) نمی دونم چرا تازگی ها هر چی میشه می گه مامانا رو دوست ندارم (مادر پدرش رو ) هم جلوی خودش می گه و هم جلوی باباش هر مدلی که ازش سوال کنی جوابش همونه چند روز پیش رفتم از خونه مادر پدرش بیارمش هر چی گفت با من خداحافظی کن روش رو کرد اون ور گفت خداحافظی باهات نمی کنم ...اون هم یواش زد به پشتش که خوب نکن ... یه هو بلند گفت : نزن به کمرم درد می گیره .... آی حالش گرفته شد ... اگه راستش رو بگم خوشحال شدم ... بسکه هم مدام توی فکر اینه که یه جوری مامان من رو بد جلوه بده ... دخترک هم بعداز اینکه میگه مامانا رو دوست ندارم پشتش می گه اعظم رو دوست دارم (مامان من رو ) .... اوضاع خیلی بهتره ... ارتباطم رو خیلی با اون طرف کم کرده ام ... هر وقت هم همین طوری می خوام برم خونه مامانم با دخترک با هم می ریم ... و اصلا هم اصرار نمی کنم که همسرم باهام بیاد خونه مامانش هم نمی رم مگه اینکه دم در باران رو بگیرم و خدا رو شکر حرف و حدیث ها که من بشنوم خیلی کم شده ... البته که توی ایم مدت که خونه رو عوض کردیم فقط یه بار اونم با دعوت اومد خونه مون و یه کلمه تبریک هم نگفت و چند تا متلک هم گفت که سعی کردم برای راحتی اعصاب خودم هم که شده نشنیده بگیرم .... ادامه دارد ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:51 توسط گلی خانم |
|
|
دختر کوچولوی دوست داشتنی من ! اون روزهای اولی که تازه قدم های کوچولوت رو به این دنیا گذاشته بودی و تنها صدایی که ازت می شنیدم صدای گریه های کودکانه ات بود مدام بهت نگاه می کردم و فکر می کردم که وقتی حرف بزنی صدات چه تنی خواهد داشت ... هرگز هرگز فکر نمی کردم به چشم برهم زدنی انقدر شیرین زبون بشی که من رو غرق در شادی های کودکانه ات کنی و من آرزوهای همین چند وقت پیش خودم رو هم فراموش کنم .و غرق در آرزوهایی بشم که هنوز زمان رسیدنشون نیست .. ولی دی شب وقتی ساعت ۱۲.۵ شب بردیمت پارک و ذوق کودکانه ات از یادآوری شبهای کودکی توی اون پارک و اون دو تا تاب کوچیک زرد رنگ وادارت کرد جیغ های کوتاهی از سر شادی بکشی و مدام بگی وای خدای من پارک مامان ببین پارک تاب تاب ... و دستت رو روی چشم های خوشگلت بگیری و عین این فیلم ها دوباره دستت رو برداری و ببینی هنوز پارک سر جاشه و همه اینها واقعیه یاد روزهایی افتادم که چه قدر کوچیک بودی و حالا چه قدر بزرگ شدی و مهربون و دوست داشتنی و چه قدر خوبه که می تونی احساساتت رو بروز بدی و بگی که چی می خوای و چی ناراحتت می کنه .... این چند وقته انقدر گرفتار جابجایی خونه بودیم که فرصت زیادی برای پر کردن روزهای خوب کودکی تو نداشتیم ولی خوب حالا می تونیم روزها و شبها با خیال راحت تری برای هم وقت بذاریم و همدیگه رو شاد کنیم .... دخترکم ! یکی از مهمتریم قوانین زندگی شادی است شادی های واقعی که ممکنه گاهی اوقات منبع و منشا شون انقدر کوچیک باشند که خودت هم تعجب کنی از اینکه چه طور دلیلی به این کوچکی انقدر برای شادی برای تو ایجاد کرده ولی این قانون زندگی است ... شاد باش کوچولوی خنده روی من و بخند بند و کودکانه ....
فکر کردم این همه تغییر که در تو می بینم : بزرگ شدنت راه رفتنت دویدنت غذا خوردنت رقصیدنت فهیدنت مهربونی کردنت حرف زدنت ... و هزار هزار تغییر دیگه که دارم می بینم و لذت می برم ...خودم چه قدر تغییر کردم و آیا خودم از این تغییر ها لذت می برم و شادم .... باید خوب بهش فکر کنم .... آیا من هم به اندازه تو بزرگ شده ام ؟... عاقل شده ام ؟ و قانون دیگه زندگی قدردانی کردن از کسانی است که باعث شادی تو می شند .. خواهش می کنم تو مثل بعضی آدم ها نباش که تا خرشون از روی پل می گذره می رند پی کار خودشون و دنبال بهانه ی گردند تا مثلا کار دیگرانی که رو که با عشق براش انجام داده اند لوث کنند تا مبادا بخوان نگاه قدرشناسانه ای به آدم ها بندازند ... لازم نیست برای قدر شناسی از آدم هایی که تو رو شاد کرده اند کار خاصی انجام بدی شاید اونها فقط منتظر یک نگاه مهربون تو باشند و یا یک کلمه که توش پر باشه از عطر خوش مهربونی .... دوستت دارم مامان .... دوستت دارم عزیزترین عزیز دنیا برام ... دوستت دارم بی بهونه و بی دلیل و بی منت .... همیشه و همیشه .... ممنونم دوستان خوبی که این همه از اعجاب قانون جذب و نتیجه هاش گفتید ... من دارم تمرین می کنم تا از تمام انرژی های مثبت دنیا بهترین بهره رو ببرم .... به خاطر همین از هم تون می خوام برام کلی انرژی مثبت بفرستید چون در حال خواستن چیزی هستم که اگه بشه خیلی عالی میشه .... تازگی ها اعصاب و روانم رو خیلی تحویل می گیرم و کلی باهاش مهربون شده ام و اصلا نمی ذارم بهش بد بگذره ... بد هم نیست ها ... قسمت های بد زندگی رو می ذارم پشت در و خوب هاش هی توی ذهنم مزه مزه می کنم .... فقط یه مشکل وجود داره پشت در دیگه جا نداره و مزه های ذهنم داره تکراری میشه ....
در ضمن امروز ۱۲ روز از یک سالگی وبلاگ من می گذره ... باورم نمیشه .... طفلی برای وبلاگم تولد هم نگرفتم ها ... پست بعد انشالله |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:20 توسط گلی خانم |
|
|
در مراسم عروسی
دخترک : مامان بریم وسط برقصیم من : خوب برو مامان خودت نانای کن ... دخترک : تو ببلم بتن (تو بغلم کن ) من : چرا خودت نمی ری ؟ دخترک : حالا تو ببلم بتن من خسته ام ... به آقای ارکستر : آهای خانوم خوشگله رو بخون من :
خونه مامانم ااااااااا مامان ببین بابایی رو روسری تو نشیده ... (بابا رو روسری تو نشسته ) کمک ::: کسی راهی برای عادت دادن بچه به خوابیدن بدون شیشه نداره ... در ضمن راهی هم برای پمپرز نکردن شبها می خوام و همین طور عادت دادنش به خوابیدن سر جای خودش ... دخترکم ... برایت بهترین آرزوهایی رو دارم که تو حتی شاید فکرشون نکنی ... من تمام تلاشم رو برای رسیدن تو به همه آرزوهای معقول و دست یافتنی تو می کنم .... دوست دارم تو هم همه تلاشت رو بکنی و دختر شایسته ای باشی که به شایسته بودنت اطمینان دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:47 توسط گلی خانم |
|
|
دوم راهنمایی بودم که با یکی از همکلاسی هام دعوام شد و با هم قهر کردیم از اون قهرها که تا آخر سال طول کشید و هیچ کدوم برای آشتی کردن پا پیش نذاشتیم تابستون همون سال همون همکلاسی ام رو با خواهرش تو خیابون دیدم و اون که می دونست ما با هم قهریم به زور ما رو با هم آشتی داد ... اصلا نه یادم میاد برای چی قهر کرده بودیم و سر چی دعوامون شده بود ... از اون سال نزدیک به ۱۹ - ۲۰ سال می گذره از سال بعدش تا سوم دبیرستان من و لیلا روی یه نیمکت می نشستیم .... با هم خندیدیم گریه کردیم بزرگ شدیم تجربه کسب کردیم دانشگاه رفتیم جوونی کردیم ازدواج کردیم ... سال چهارم دبیرستان ما از اون محله کوچ کردیم و درست از شرق تهران اومدیم غرب تهران ... فاصله مون خیلی زیاد شده بود ولی هنوز دوستهای خوبی بودیم برای هم .... یادش به خیر ... لیلا یادت میاد عروسی زری رو ... گلی که خریدیم و چه قدر افتضاح بود و بردیم یه گوشه قایمش کردیم و فقط کارتش رو دم دست گذاشتیم .... عکسی که توی اون عروسی گرفتیم و من چه قدر بد افتاده بودم و چه قدر تا همین چند سال پیش هم تا می دیدیمش انقدر می خندیدیم که اشک از چشمامون میومد ... و من هر کار کردم اون عکس رو به من ندادی چون می دونستی من قطعا سر به نیستش می کنم .... کلاس های جبر و هندسه خانم گشته .... یادت میاد .... مدرسه زینبیه .... اون شر و ور هایی که تو کتاب های هم دیگه می نوشتیم و من هنوز کتاب ادبیات سال سوم رو دارم و هر وقت بازش می کنم و اون جمله معروف رو توش می بینم ناخودآگاه لبخند می زنم .... منحل کردن هر ساله کلاسهای ریاضی ... اون عکس لوک خوش شانس که سارا کشیده بود روی دیوار .... شوالیه شدن من و ملیحه .... اون همه گچ گرفتن های دست و پای من .... در رفتن از سرویس با اون پایی که تا بالای بالا گچ گرفته بود و با عصا از مدرسه تا خونه پیاده اومدن و خندیدن ....اون موقع که من عکسهای عید رو آورده بودم مدرسه و اومدن ما رو گشتن و عکس ها رو پیدا نکردن .... لیلا یادت میاد مراسم اون سال ۲۲ بهمن که من شاگرد اول شده بودم و تو چند تا مسابقه هم رتبه اول آورده بودم و هی من رو سر صف صدا کردن و بهم جایزه دادن و یه بار انقدر مقنعه ام عقب بود که خانوم محمدی مقنعه ام رو کشید و من اصلا نفهمیدم مقنعه ام در آمده ... یادته گفتند تو که انقدر دانش آموز موفقی هستی برای بچه های صحبت کن و من چه افتضاحی کردم بسکه خندیدم جلوی معلم ها و آبروم رفت ....یادته من و سارا رو سرکلاس طرح کاد از کلاس بیرون کردن چون داشتیم خوراکی می خوردیم و اصلا به حرفهای معلممون که داشت دامن فون درس می داد نبود .... و من هیچ وقت از خیاطی کردن خوشم نیومد .... اگه بخوام بنویسم همین طور خاطره است که میاد توی ذهنم .... زنگ های ادبیات .... چه روزهای خوبی بودن اون روزها حتی روزهای بدش هم انگار خوب بود ... دانشگاه که دیگه نگو ... یادته دانشگاهامون یه جا نبود و من هر روز بعد از کلاس های خودم میومدم دانشگاه شما .... یادته مامانم دوست داشت من یه راست از دانشگاه برم خونه و من که نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم چون خونه شما دقیقا توی مسیر دانشگاه ما بود و من هر بار که تو خونه بودی از دانشگاه یه راست میومدم خونه شما ... چه طور بود اصلا از مامانت اینها خجالت نمی کشیدم هر روز هر روز خونه شما بودم .... بعد هم برای اینکه مامانم نفهمه من خونه شمام ... سرم رو از اتاق تو می کردم بیرون که صدای ماشین بیاد و می گفتم من تازه رسیدم دارم می آم خونه ...
چه روزهایی گذشتند و رفتند ... خیلی روزهاش رو دوست نداشتم و خیلی هاش برای انقدر عزیزند که تا آخر عمر یادم نمیرن ... روزهای قشنگ نوجوانی و جوانی .... روزهای بی خیالی و شادی .... روزهایی که برای خنده دنبال هیچ دلیلی نمی گشتیم و خندیدن به هر نحوی برامون لذت بخش بود .... دخترکم .... دوستی های خوب و عمیق آدم رو به پله های بلند ترقی و کمال می رسونند ... می دونم انقدر دختر دانایی هستی که دوستهای خوبی برای خودت انتخاب کنی ... دوست خوب سرمایه بزرگیه ... بزرگترین آرزوی من اینه که من اولین و بهترین دوستت باشم .... دختر قشنگم ... می خوام بدونی که من همیشه برای شنیدن حرفهای دلت گوش های شنوایی دارم و تمام سعی ام رو می کنم که مثل یه دوست خوب بهت کمک کنم موقعی که به کمک نیاز داشته باشی ... دوست کوچولوی من ... به یاد آوردن خاطرات آدم با دوستانش یکی از بزرگترین لذت های زندگی است ... برای خودت دوست های خوب انتخاب کن و از شیرین ترین دوران زندگیت لذت ببر ... شادی کن ... بخند ... در کودکی نوجوانی ... جوانی ... و حتی کهنسالی .... عزیزکم شادی تو من رو غرق در لذت می کند .... باور نمی کنی که وقتی می خندی و قهقهه های کودکانه ات فضای خونه رو پر می کنه انگار که در بهشت غرق در تمام نعمت های خداوندم .... تو بهترین نعمت خدایی و خنده ات از ان هم بهتر .... شادی ات شادی بخش تمام سلولهای مرده و زنده وجودم می شود .... یکی از مهمترین دلایل شادی های من تویی ... کوچولوی قشنگ من .... شاد باش ... بخند .... دل بزرگی داشته باش ... وسیع باش و سخت ... اما از حق خودت هرگز هرگز غافل نشو ... دوستت دارم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 8:39 توسط گلی خانم |
|
|
سلام ... سال نوی همگی مبارک ...
اولین موفقیت من در سال جدید : اینکه دخترک رو از پوشک گرفتم و وای که چه قدر کیف داره ... چه قدر لذت بخشه که هی نمی خوای پوشک عوض کنی ...البته این هم سختی های خودش رو داره به خصوص که هنوز شبها رو یاد نگرفته و باید پوشکش کنم ولی خوب در طول روز آزاده .... البته دخترک بلای من خیلی شیطون شده ... هر بار بخواد من زود کارم رو ول کنم و برم پیشش می گه مامان بدو بدو ... یش دارم بعد که می برمش دستشویی میگه اذیتت کردم ..یش ندارم ... یه کار جدیدی هم که تازه یاد گرفته اینه که هر چیز جدید رو که می بینه با یه لحن خیلی بامزه می گه : وای مبارکه چند خریدی ؟ حالا این چند خریدی رو از کی و کجا یاد گرفته نمی دونم ... چون ما اصلا وقتی چیزی می خریم در مورد قیمتش حرف نمی زنیم .... تازگی ها هم کلی گله من رو به باباش می کنه و تا من یه کم بهش بلند حرف می زنم بدو می ره باباش رو بوس می کنه و می گه .. باباجون مامان دعوا کرد ... نمی دونم چه جوری این اخلاق رو از سرش بندازم اصلا دوست ندارم این کارش رو ... دومین کار مهمی که انجام دادم این بود که دفترچه های قسط رو بردم خونه و دادم به همسرم تا هر کاری خودش خواست با اونها انجام بده اون هم اولش باورش نشد بعد هم گفت که پس استعفات رو هم بده دیگه سرکار نری دیگه .. .. من هم به روی خودم نیاوردم .... و فعلا در خونسردی کامل به سر می برم ....البته با هم به سرسنگینی قبل نیستیم ولی من هنوز ته دلم ازش دلگیرم ... بهش هم گفتم که حرف های خیلی بدی به من زده و با حرفهاش مسیر زندگی من رو عوض کرده و تمام حساب کتاب های من رو و تصوراتم رو به هم ریخته ... اون هم حرفهای من رو باورش نمیشه و می گه من فکر نمی کردم سه دانگ خونه برای تو انقدر مهم باشه و تو از مامانت اینها یاد گرفته ای که حساب کتاب کنی ... می بینید والله بدهکار هم شده ایم ... یه کار بدی هم کرده ام ولی بین خودمون بمونه فقط خودم از این کارم خبر دارم ... و اون .... اگه از کسانی که من رو تهدید کرده اند که حق نداری دیگه قسطی بدی کسی بفهمه قطعا باور می کنه که من دیوونه ام .... هنوز ۳ تا از قسطها رو خودم میدم .... می دونیم من اصولا آدم مهربونی هستم برای بدترین آدم ها هم خیلی کم پیش میاد بد بخوام و آرزو کنم که طوری بشه که براش ناراحتی پیش بیاد حالا چه برسه به این که هم اسمش توی شناسنامه ام هست و هم انصافی پدر خوبیه ... ولی هنوز ازش ناراحتم .... نمی دونم کی این ناراحتی کمرنگ بشه .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:3 توسط گلی خانم |
|
|
عطر نرگس
رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد نرم نرمک می رسد اینک بهار ... خوش به حال روزگار سال نوی همه شما دوستان واقعی دیده و ندیده ام مبارک ... برای همه شما سال خوب و سرشار از شادی و سلامتی آرزو می کنم ... به امید روزهای بهتر ... شادتر و امیدوارکننده تر سال ۸۷ با همه اتفاقات خوب و بدش گذشت و یه سال نوی دیگه از راه رسید ... خوب که نگاه می کنم همه سالها همین طور دارند از راه می رسند و من کمتر و کمتر رشد می کنم و تغییری در کار من نیست .. بنابراین امسال رو می ذارم سال تغییر باشه و بهتر و بهتر شدن من در هر زمینه ای که بشه بهتر شد .... اوضاع به بدی قبل نیست اما من هم چندان بهتر نیستم ... من موضوع تازه ای رو کشف کردم .... من باید تغییر کنم اگه می خوام که توی نبرد زندگی پیروز باشم .... و راه و رسم درست و جوانمردانه جنگیدن رو به دخترکم یاد بدم .. هر چند که کسی با من بازی جوانمردانه نکرد ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 6:37 توسط گلی خانم |
|
|
پی نوشت دارد :
من در مرز دیوانگی (کاما رو پیدا نمی کنم خودتون زحمتش رو بکشید)سکته و هزار بلای دیگه قرار دارم ... از اون جا که حرف مفت توی این مدت زیاد شنیده ام هزاران فکر در طول روز به مغزم هجوم میاره ... یکیش اینه که نکنه من یه جور مرض لاعلاج دارم که دارم واقعا می میرم و اونها خبر دارندکه انقدر جدی در مورد موردن من فکر می کنند ... یکیش هم اینه که نکنه همسر من (!!!!) نمی خواد واقعا با من زندگی کنه از اونجا که هرگز هم از این زندگی ابراز رضایت نکرده و فقط منتظر پایان ۷ سالگی دخترکمه تا اون رو از من بگیره و همه چی تموم ... دیوونه ام نه .. ولی باور کنید همین حالا ست که مرز دیوانگی رو رد کنم .... خدایا من این روزها اراجیف زیاد می گم به دل نگیری یه وقت ها ... من حرف چرت و پرت زیاد می زنم خدایا من از داشتن گل قشنگ زندگی ام راضی ام خدا .... ازت ممنونم که فرزند سالم و سلامتی به من دادی ... خدایا من رو در حد توانم لطفا آزمایش کن ... پ.ن ۱ : امروز قراره مادرش فتنه جدیدی به پا کنه ظاهرا خیلی براش گرون تموم شده که من در مورد مقدار پولی که برای خرید خونه گذاشته ام صحبت کرده ام .... برام دعا کنید موفق نشه .... حالم ازش به هم می خوره ... دیگه توان بحث کردن هم ندارم ... فقط دلم آرامش می خواد همین فقط همین خدایا ... فقط به من آرامش بده .... همین ... حتی اگه در مردن من باشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 14:32 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |