تبليغاتX
Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker نوشته های من برای غنچه کوچکم
روزنوشت برای دخترم

دختر كوچولوي مهربونم ....

عزيز دلم ....خوشگلكم ... دوستت دارم قربونت برم ... الهي فداي حرف زدنت بشم .... الان ديگه انقدر بزرگ شدي كه مي توني كلمه كلمه حرف بزني

كه به توپ مي گي  پوپ

به حموم مي گي ح                    موم (اين فاصله بين ح و موم را ميكشي )

تاپ تاپ عباسي مي خوني  عين گل : البته فقط تاپ تاپ اش را مي گي ...(مامانتم ديگه كلي ازت تعريف مي كنم تعريف كردني  هم هستي ديگه )

چشم چشم دو ابرو مي خوني (فقط من مي فهمم چي داري مي گي و ماماني چون اون بهت ياد داده )

رفتم برات دمپايي رو فرشي خريدم كه ديگه دنبال من ندويي و دمپايي هاي من را از پام درآري و پات كني .... برات بزرگه خوب فسقلي ! مي خوري زمين ... دستمال برمي داري و همه جا رو تميز مي كني ... معلومه دختر كدبانويي هستي ....

كمك ماماني مي كني چه جور ... هر چي را بهت مي دم درست مي بري همونجا كه بايد بذاري ...

ني ني هات را مي ذاري رو پات و خوابشون  مي كني و براشون لالايي مي خوني حتي اگه اين ني ني آويز موبايل من باشه كه انداره يه انگشته ...

هر صداي آهنگي كه مي شنوي رهبر اركسترشون مي شي و دستهات رو درست مثل اونها بالا و پايين مي بري

لاك مياري مي شيني جلوم و لاك را مي ذاري رو پات من كه تا حالا جلوي تو لاك نزدم فسقلي ...

حتما بايد توي خونه دمپايي پات كني..... از كفشات به هيچ عنوان نمي گذري .... اسم ددر كه مياد كفشات را بغل مي كني و مي ري دم در مي شيني و مي ذاريشون رو پات ...

اينا رو مي نويسم براي اينكه هيچ وقت اين شيريني ها را يادم نره ... تا وقتي شبها نق مي زني و نمي خوابي  يا اينكه گريه مي كني .... يا هر چيزي كه انقدرها  خوشايند نيست ياد لحظه هاي شيرين بودنت  بيفتم و هيچ وقت احساس خستگي نكنم .... آدميزاد فراموشكاره ...نمي خوام لذت اين لحظه ها را فراموش كنم .... نمي خوام وقتي بزرگ شدي براي به ياد آوردن شيريني هات فكر كنم .... معمولا چيز هايي را كه مي نويسم هرگز فراموش نمي كنم .... دختركم !  سعي كن هميشه لحظه هاي خوب يادت بمونه و غصه هات را زود زود فراموش كن ....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:25  توسط گلی خانم | 
بابت پست قبلی ام خیلی ناراحتم .... نمی دونم چرا این شعر را انتخاب کردم اصلا به  پدر و مادرهایی فکر نکردم که به اینجا می آن و به هر دلیلی همسرشون در کنارشون نیست .... به خاطر اشتباه ناآگاهانه ام از تمام اونها عذر می خوام ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:52  توسط گلی خانم | 
لالا لالا گل مینا

نباشی لحظه ای بی ما

همیشه این ورت مامان

همیشه اون ورت بابا

گل نازم بخواب حالا

لالا لالا لالا لالا

بخواب آروم و راحت باش

که بیدارت کنیم فردا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:36  توسط گلی خانم | 
گاهی اوقات فکر میکنم چرا من نمی تونم مثل آدم های دور و برم بی ادب و بی نزاکت باشم.... چرا من نمی تونم همونطور که اونها تمام تمام من را ندیده میگیرند اونها را ندیده بگیرم ... چرا من نمی تونم به اونها بی احترامی کنم ... چرا من نمی تونم چشمم را ببندم و هر چی دلم می خواد بگم ... چرا من نمی تونم مثل اونها به همه چیز مثل شی ء نگاه کنم ...دلم می گیرد از اینکه هیچ کس نمی فهمه نگاه من مدتهاست که تغییر کرده... برق مهربونی نگاهم رو حتی توی آینه هم نمی بینم ... خدا کنه دخترکم مهربونی من رو از توی نگاهم پیدا کنه ... خدا کنه اون من رو گم نکنه ... دخترکم مهمترین چیزیه که دارم ... اون باید من رو درست بشناسه ... همونطور که هستم ... نه اون طور که مجبورم باشم .... دخترکم ! من برای تو همیشه مهربونم همیشه ... مطمئن باش من بزرگترین سایه برات می شم ... مهربونی را شده توی چشمام نقاشی می کنم تا تو .. حداقل تو اون رو توی من گم نکنی ... عزیزکم ... صداقت را کف دستم برات قایم می کنم .... تو باید صادق بودن را و راستگویی را یاد بگیری ... ولی دستت را برای هر کسی رو نکن تو هم بذار کف دستت و قایمش کن ... ولی هر روز بهش سر بزن تا فراموشش نکنی ...

دلم میگیرد از اینکه از خود خودم دور شده ام .... دلم میگیرد از اینکه از سکوت خوشحالم ... از اینکه حرف نمی زنم راضی ام ... از اینکه دلم نمی خواد این وضع تغییر کنه ... از اینکه  کسی هم برای تغییر وضعیت تلاش نمی کنه

دلم میگیرد که ۱ ماهه که من دستم توی گچ است ولی تمام کارهام رو خودم انجام می دم و کسی از من نمی پرسد کاری نداری ؟

دلم میگیرد که آرزو می کنم اونها هم توی همین وضع گرفتار بشند تا من هم ازشون نپرسم کاری ندارید؟

(یعنی می تونم ؟)

دلم گرفته عزیزم .... دخترکم هر وقت دلت گرفت یادت باشه من همیشه هستم تا سنگ صبور غصه های کوچک و بزرگت باشم ...

کاش می شد کمی شادتر بنویسم ... کاش میشد از چیزهای بهتری بنویسم ... ولی دنیاست دیگه غم و شادیش با همه ... یه روزهایی هم این طوریه دیگه

هیج وقت بهت دروغ نمی گم .... باور کن ....

من مطمئنم غنچه خانم من مهربونی من را توی چشمام می بینه ... اگه نه پس چرا گاهی اوقات با اون دو تا چشم درشت و قشنگش از پشت سرم توی چشمام نگاه می کنه .... اون من رو می فهمه ...

خدای گلم ! کمکم کن آنچه را که باید  به دخترم یاد بدم .... کمکم کن تا همونی باشم که دخترکم می خواد و تو از بودن اون راضی هستی

دخترکم ! کمکم کن تا مامان خوبی برات باشم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:23  توسط گلی خانم | 
دخترکم دیروز دیدم ۴ تا دندون تازه در اوردی ۴ تا دندون کرسی .... حالا دیگه راحتتر می تونی غذا بخوری .... اولین دندونت را وقتی فقط ۵ ماهت بود و تازه وارد ۶ ماه شده بودی درآوردی

به راحتی راه میری ... دوست نداری وقتی بیرون می ریم دستت را بگیرم ...تو دختر مستقل و باهوشی هستی .... و اعتماد به نفست حرف نداره... اولین بار تازه ۱۰ ماهت تموم شده بود که شروع به راه رفتن  کردی

کمد های  کابینت را  پله  می کنی و ازشون می ری بالا .... یادم بنداز عکسش رو بهت نشون بدم .... دیروز عکس بالا رفتنت از کابینت را گرفتم....

با عروسکات حرف می زنی ... خوابشون میکنی ... می ذاریشون رو پات و ادای من را وقتی می خوام خوابت کنم در میاری  و پات را تکون می دی .... گاهی هم می خوای من یا بابا را خواب کنی ... باور نمی کنی چه قدر بیشتر عاشقت می شم .... ماه خونه من ! نمی دونی چه قدر قشنگ کتاب می خونی ... راستی دیروز چادر نماز من را سرت کرده بودی و داشتی نماز می خوندی ... عکس این یکی رو حتما یادم بنداز نشونت بدم .... عزیزکم ! یادت باشه دوستت دارم .... اگه گاهی اوقات جلوی بعضی کارهات رو میگیرم به خاطر همین دوست داشتنمه .... هرگز نمی خوام نارحتی ات  رو ببینم .... تو هم مطمئن باش که همیشه  در هر کاری توانایی ... حتی اگه شکست بخوری

 

راستی بیا با هم به  یه توافقی برسیم ... بعضی روزها بدجور دلم می خواد اینجا از خودم بنویسم ...

پس بیا اینجا برای من و تو باشه ... یک وبلاگ برای دختر و مامان

باشه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:11  توسط گلی خانم | 
غنچه کوچولوی مامان ! اولین بار که دیدمت ۲ تا خط قرمز پررنگ روی یک صفحه مستطیلی بودی ... باورم  نمیشد بعد فرداش توی آزمایش خونم بودی و من مامان شده بودم مامان یک فرشته کوچولو که محکم به من چسبیده بود هرگز تا زمانی که اون دو تا خط رو نبینی یا مطمئن نشی که خبرایی هست نمی تونی بفهمی که من چه حسی داشتم... هرچند که یک دکتر معروف احمق چه قدر من رو از اومدن تو ترسوند چون من قبل از ۶ ماه بعد از واکسن سرخچه که برای سلامتی تو زده بودم وجود تو را در درون خودم حس کردم .... چه قدر گریه کردم ... دوستت داشتم... نمی خواستم بلایی به سرت بیاد .... نمی دونستم چی میشه ... پیش ۲۰ تا دکتر رفتم ... با ۵۰ نفر مشورت کردم ...داشتم روانی  میشدم... خیلی هاشون گفتند یک ماه بعد از واکسن دیگه مشکلی وجود ندارد و من تو رو سپردم دست خدا ... و در تمام مدت که تو توی دل من بزرگ می شدی برای خودم و برای تو دعا کردم .... و وقتی دیدمت و سلامت بودی دلم می خواست گاهی اوقات می شد خدا را بغل کرد و سفت بوسش کرد .... خوشگلم ! انقدر به خدا اطمینان دارم که اگه تو رو به مهربانی اون بسپارم  دیگه خیالم از هر جهت راحته ... ماههای اول که تو توی دلم بودی هیچی نمی خوردم ... گرسنه می شدی ؟ و بابات دوست  داشت که من هی بخورم  تا تو خوب رشد کنی و من نمی تونستم ...و ناهید جون دکتر من و تو که چه قدر گل و مهربون بود و من و تو چه قدر دوستش داشتیم ... هنوز هم  داریم ....

یادت میاد اولین بار که حرکتت رو توی تنم حس کردم پریدم اصلا فکر نمی کردم تو باشی بعد تکان هات  زیاد  شد و من عاشقت شدم .... چه قدر من و بابایی می نشستیم و  ساعتها حرکات و باز ی های تو رو نگاه می کردیم ... مخصوصا وقتی بزرگ تر شده بودی و مثل توپ از این ور به اون ور می رفتی ....

هنوز هم وقتی بهت نگاه می کنم باورم نمی شه از توی دل من اومدی بیرون ....

خدا رو شکر می کنم به خاطر تو ... هزار هزار بار خدا رو شکر فرشته قشنگم !!!!

یادته وقتی رفتیم سونوگرافی انگشتهای دستت را کرده بودی توی دهنت و انگشت های پات رو مثل بابات گرفته بودی بالا ؟

یادته هر کار کردیم جوراب هات رو نشونمون ندادی ؟و ما تا آخرش هم نمی دونستیم که جوراب های تو چه رنگی اند ؟

یادته وقتی رفتیم  بیمارستان و تو پا به این دنیا گذاشتی و من هنوز به هوش نیومده بودم چه قدر گریه کردی و چه قدر کوچولو بودی و چه قدر زیبا

یادته وقتی داشتی به شدت گریه می کردی تو رو دادند بغل بابایی و تا بابایی باهات حرف زد و صداش را شنیدی شناختی و انگشتش را گرفتی و ساکت بهش زل زدی ؟

فکر کنم بابایی اونروز عاشقت شد ... البته میگه از همون اول ... ولی تو که توی دل اون نبودی که حست کنه و عاشقت بشه .... فکر کنم همون موقع عاشقت شد ...

البته الان  دیگه مهم نیست کی اول عاشقت شد ... مهم اینه که ما هر دو بی نهایت دوستت داریم وتو فرشته کوچولوی خونه مایی ....مامانی گلم !!!! دوستت دارم !!! بی هیچ قیدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:46  توسط گلی خانم | 
این  رو می نویسم  برای تو

می دونم قراره  که  اینجا جایی برای کودکی های دخترک باشه ولی من هم گاهی حق دارم  درد دلهایم را در جایی که متعلق به  اوست بگویم ... شاید روزی او هم نیاز داشت برای دوستش بنویسد و بهتره بدونه که مادرش هم این کار را می کرده و این کلا کار قشنگی است

پس از نو می نویسم 

این را می نویسم  برای تو

برای تویی که نمونه یک مادر مهربونی

برای تو دوستم برای تو که تمام غصه های دلت  رو  یه گوشه کوچیک جمع می کنی و هر وقت ازت می پرسم  خوبی ؟ می گی خوبم ....

برای تو که تمام نگرانی هات را برای دخترک  کوچیکت دیدم و برات غصه خوردم و کاری از دست بر نمی امد که برات انجام بدم....

برای تو که مادر خوبی هستی و مادر مهربون و دوست دوست داشتنی همیشه من ...

برای تو که همین جا لا به لای همین خط های مجازی پیدات کردم و از اینکه دارمت خوشحالم ...

برای تو می نویسم که می دونم امروز دلت گرفته بود و من باز هم نتونستم برات  کاری کنم ...

خواستم بهت بگم که من همیشه برای شنیدن تو گوشهای شنوایی دارم ... هر چند که دوست دارم همیشه شادی هایت  را بشنوم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:27  توسط گلی خانم | 
گل قشنگم نمی دونی وقتی دیروز صبح از ماشین پیاده شدم تا سوار سرویس شم و تو دست های کوچولوت را به سمت من دراز کردی و  چشم های قشنگت پر از اشک شد چه حسی بهم دست  داد .... قشنگم نمی دونم تو دوست داشتی من یه مامان همیشه تو خونه باشم  یا اینکه از شاغل بودن من راضی هستی ... گلم ! خودم همیشه از اینکه مامانم شاغل بود خوشحال بودم ... هر چند توی خونه ما هیچ وقت کسی در مورد کار کردن مامان بحث نمی کرد تا ما قضاوت خودمون را داشته باشیم و باز هم هرچند که کار مامان من با کار من  فرق داشت و اون هر روز نمی رفت و تابستان ها هم تو خونه بود ولی نمی دونم تو هم مثل من فکر می کنی یا نه .... عزیز دلم ! من تمام تلاشم را می کنم تا اون زمان از صبح تا ساعت ۱.۵ که پیشت نیستم را  وقتی میام جبران کنم و برات قصه بگم و باهات بازی کنم و مامان خوبی برات باشم .... آینده تو انقدر برام مهم هست که سختی این سالها را به جون بخرم  تا تو هیچ وقت هیچ وقت  حسرت چیزی را نخوری .... نه که فکر کنی می خوام منت سرت بذارم نه من خودم کار کردن و داشتن شخصیت اجتماعی را دوست دارم و مطوئنم که تو هم  برای علایق مادرت  احترام قائلی .... فقط این  رو  بدون بی هیچ قیدی دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:54  توسط گلی خانم | 
فرشته کوچولوی قشنگم .... نمی دونی وقتی به صورت مثل گلت نگاه می کنم  ته دلم یه جوری احساس عمیق دوست داشتنی را میکنم که تا حالا تجربه اش نکرده  بودم ..... وقتی شبها که گریه می کنی و من نمی توانم جلوی خودم بگیرم و میام پیشت می خوابم وقتی دستهای کوچولت رو توی دستهام میگیرم و توی بغل من می خوابی درست مثل یک فرشته کوچک چه قدر خدا را به خودم نزدیک حس می کنم .... تو هنوز بوی خدا رو میدی بوی بهشت .... از خدا می خوام کمکم کنه طوری بزرگت کنم که همیشه وقتی بغلت می کنم بوی بهشت رو  حس کنم.... دوستت دارم دختر گلم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:26  توسط گلی خانم | 
سلام این اولین پست من برای دخترم است ...الان  دقیقا ۱۳ ماهه است و من اینجا رو برای روزی می نویسم که دخترم بخواد از کودکی اش چیزی بدونه اگر هم نخواست اینجا برای همیشه به عنوان یادگار کودکی اون برای من باقی می مونه
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:16  توسط گلی خانم |