تبليغاتX
Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker نوشته های من برای غنچه کوچکم
روزنوشت برای دخترم

فرشته كوچولوي قشنگم ..... اين روزها حال و هواي خونه مون پر از عطر بزرگ شدن روز به روز تو عزيز دل است ... چه قدر نگاه كردن بهت وقتي بازي مي كني ... كتاب مي خوني و اداي كتاب خوندن من رو درمياري ... وقتي خونه رو جارو مي كني ... وقتي بهانه مي گيري و وقتي خودت بالشت رو مياري و به من مي فهموني كه خوابت مياد ... وقتي نميخوام حرفهات را كه به اشاره ميگي بفهمم تا عادت نكني با اشاره نكني و زودتر حرف بزني وقتي دستم رو ميگيري و مي بري درست اون چيزي رو كه مي خواي بهم نشون مي دي ..... وقتي بي مقدمه بغلم  ميكني ... بوسم مي كني .... و وقتي ازت مي پرسم منو دوست داري  از ته دلت مي گي نه .... وقتي بابايي ات را بغل ميكني و از بغلش پايين نمياي ... وقتي خودت را براش لوس مي كني و فقط من مي فهمم كه چه قندي داره ته دلش آب ميشه و چه كيفي مي كنه و وقتي بابايي ات به من مي گه : حسودي كن حسودي كن و من حسودي مي كنم و تو انقدر با محبتي كه مي دوي و يه بوس كوچولو به من مي دي و دوباره به بغل بابايي ات پناهنده مي شي  بهم انرژي و   توان مي ده .... عزيزكم ... اين روزها عجيب در حس دوست داشتن تو فرشته قشنگم غرق شده ام .... شبها كه كنارت مي خوابم و تو دستهاي من را بالش مي كني و من تا ساعتها تكون نمي خورم تا از خواب نپري بهترين لحظه هاي شب و روزم است ... هميشه مي دونستم من بچه خيلي دوست دارم ... همه بچه ها را هميشه دوست داشته ام ... ولي فكر نمي كردم تو انقدر برام يه چيز ديگه بشي ... تصور اينهمه دوست داشتن يه بچه فسقلي كه يهو از تو دلت اومده بيرون را نداشتم .... گل قشنگم ... از سرگرمي هاي تازه من نگاه كردن به صورتت مثل ماهته وقتي خوابيدي .... ساعتها .....نيمه هاي شب .... گوش دادن به صداي يك دست نفسهات .....

شيريني زندگي ما ..... دوستت داريم... هر دومون ....انقدر كه گاهي اوقات از اين همه دوست داشتنت مي ترسم ...عزيز من ... من شما رو.... تو و بابا يي ات را هميشه خدا دوست دارم ... ناراحتي گاهي اوقات پيش مياد مهم اينه كه بتوني لابه لاي ذهنت جايي اونها را پنهون كني و هر چند هستند بتوني نديده بگيريشون .... خدا رو شكر مي كنم كه هديه هايي به اين خوبي به من داده ... خدا رو شكر مي كنم كه هنوز جايي ته دلم حس دوست داشتن را مزه مزه مي كنم و ته دلم از دوست داشتنتان غنج مي رود .... دوستتون دارم و از اين كه خدا به من اجازه دوست داشتن آدم ها داده  ازش ممنونم ..... دعا كن عزيزكم .... دعا كن .... خونه مون هميشه گرم بمونه .... هميشه مهربون و خوش و سرزنده .... سرشار از انرژي ....

 

2_ تو بگو باران... تا ببارد و  بشويد هر چه كه مفهومي از غبار دارد

تو بگو باد ....تا بيايد و بوي پيراهني كه تو رو يادآورد غمي است که رنجت مي دهد با خود ببرد تا تو ديگر منتظر زلزله براي كندن آنها نباشي

تو بگو راز..... تا برايت بگويم  از راز  چشم هايي كه من ديدم و تو نمي داني

تو بگو حرف ....تا انقدر حرف ناگفته برايت بگويم كه انگار كني تا به حال لال بوده ام و تو نمي دانستي

تو بگو اشك .... تا من ببارم و ببارم و تو يادت برود كه جلوي اشك را هم مي شود گرفت

تو بگو آينه ..... تا هزار تكه شوم در مهرباني نگاهت تا هزار باره اش كنم و ديگركسي  نگويد مهرباني كمياب شده

حالا باور كن كه مي شود براي آينه هاي شكسته گريه نكرد ... حالا باور كن كه مي شود باور كرد كه حال آينه هاي شكسته هم چندان بد نيست .... هر چه باشد هر كدام مستقلند و كار خودشان را مي كنند حالا كمي بزرگ تر يا كوچك تر چه فرقي ميكند .... همين كه آبي باشيم ... همين كه تو بگويي ب و باران ببارد كافي است .... همين كه فرشته اي داري كه روشن تر از هزار هزار آب و آيينه است همين كه خانه ات در آرامش است و همين كه بوييدن گلي هنوز تمام تمام دلت را پر مي كند از شادي كافي است 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:43  توسط گلی خانم | 

از طرف يه یه دوست خوب به يه بازي دعوت شدم : بازي دوست داشتني ها و دوست نداشتني ها

دوست داشتني ها :

1-     خوب با اينكه فكر كنم اين رو خيلي ها  نوشته اند منم خدا و ائمه را رديف اول قرار مي دم

2-     خانواده ام (همه شون رو پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر و اون فسقلي فرشته كوچولو )

3-     تربيت صحيح فرزندم

4-     حرف زدن با خدا  به صورت خودموني و کلا اعتقاد داشتن به معنویات

5-     كارم و كلا كار كردنم  و محيط كارم

6-     دوستام

7-     مسافرت

8-     راحت زندگي كردن همه آدم ها

9-     درآمد خوب و خونه بزرگ

10- شعر خوندن (از حافظ تا سيد علي صالحي) و البته خوشنويسي كه هيچ وقت پي اش نرفتم

11- همه ميوه هاي دنيا

12- بچه هاي مودب و موقر

 

 

دوست نداشتني ها :

1-     جنگ و بدبختي

2-     گروني

3-     احترام قائل نشدن براي عقايد آدم ها

4-     از دست دادن كساني كه دوستشون دارم چه موقت چه دائم

5-     جواب ندادن به موقع به كسي كه بايد در لحظه حالش رو گرفت

6-     كل جونورها به جز دلفين

7-     ارج نذاشتن بعضي ها به مهربوني آدم هاي ديگه

8-     آدم هاي هيز و پررو

9-     بد نشستن  بعضي آقايون توي تاكسي و متلك گفتن

10- بي خيالي پدر و مادر ها وقتي بچه هاشون دارن كار بدي مي كنن

 

 

خوب منم این دوستام را به این بازی دعوت میکنم

مصی  خانوم خونه  بلفی  الهام     نیلوفر    آرام     مریم     و   شیلا

 

 

شاید بعدا یه چیزهایی را به اینها اضافه کردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:27  توسط گلی خانم | 

يه سوال دارم از همه مادر ها مخصوصا اونهايي كه دختر دارن ... حتي اونهايي كه  فرزند هم ندارند يه كم فكر كنند و به بگيد من دچار يه نوع جنون و يا وسواس فكري عجيب شده ام ؟ من يه سري عقايد خاص دارم مثلا اينكه من دخترك را جلوي كسي عوض نمي كنم .... يا لباسش رو جلوي كسي در نميارم ... يا اينكه چه مي دونم دوست ندارم هي  بچه هاي ديگه بغلش كنند مخصوصا پسر بچه هايي كه توي سن بلوغ هستند  يا اينكه خوشم نمياد با يه بچه ديگه توي يه تخت بخوابند يا حتي روي زمين زير يك پتو حالا اگه بچه ها دختر باشه انقدر بهم فشار نمياد ولي اگه پسر باشه و خيلي بزرگ تر از خودش خوب ناراحت ميشم .... يا خوشم نمياد با يه بچه توي اتاق ديگه برن و در را ببندند ... چه مي دونم از همين چيزها ديگه .... حالا از بخت بد من خواهرم يه پسر داره كه دقيقا توي همين سن و ساله .... اصلا هم اين چيزها را نه خواهرم حاليش ميشه نه بچه اش .... مثلا اگه ما همه يه جا باشيم و من بخوام دخترك را عوض كنم بايد 20 دفعه ازپسر خواهرم خواهش كنم تا از اتاق بره بيرون ... حالا بيرون هم نمي ره كه ميره   يواشكي از لاي در نگاه مي كنه ... خلاصه من بايد با يه آرسن لوپن بازي دخترك را عوض كنم حالا اين وسط تازه خواهرم و مادرم هم از دست من ناراحت ميشن كه تو چرا اين طوري هستي چه قدر امل و بدبختي اين حرفها يعني چي اين هنوز بچه است و تو تحت تاثير افمار احمقانه همسرت اين طوري شده اي و امل شده اي و اينها .... در صورتي كه درسته همسر من هم نسبت به اين موضوع حساسيت خاص داره ولي من از خيلي قبل تر حتي قبل از ازدواجم هم  اين طوري بودم .... حالا اينجا تازه قسمت خوب ماجراست چون خودم و حضور دارم و بالاخره يه جورايي مراقبم ... بدبختي از اونجا شروع ميشه كه من سه روز در هفته دخترك را ميذارم پيش مامانم و حالا كه مدرسه ها تعطيل شده همچين سر صبح كه ميشه خواهرم با بچه اش پا مي شن مي رن خونه مامانم ... مامانم هم خوب نمي خواد اون نوه اش هم ناراحت بشه هيچي بهش نمي گه ... تقريبا مطمئنم موقع عوض كردن دخترم بهش نميگه از اتاق بره بيرون حالا ممكنه يه كم پشتش رو كنه ولي خوب اونم بچه اس و كنجكاو .... حرف هم نمي تونم بهشون بزنم چون ناراحت مي شن و قهر مي كنن و سفسطه مي كنن ... هر روز كه مي خوام دخترك را ببرم همسر مي پرسه خواهرت هم مياد منم مي گه نه بابا بچه اش كلاس داره ولي مي دونم كه واقعيت رو نميگم ... حالا اصلا كاري به اون ندارم خودم ناراحت مي شم .... مهد هم نمي تونم بذارمش چون از قبل از بارداريم با همسرم سر اين موضوع به توافق رسيده ايم حالا شما بگو بهترين مهد من توي اين سن دوست ندارم دخترك را بذارم مهد ... خلاصه اينكه بشتابيد و به من كمك كنيد و خواهش مي كنم بدون رودربايستي به من حق با كيه ... تصمیم گرفتم توی این سه ماهه تابستون که مدرسه ها تعطیله از سه روزی که دخترک رو می ذارم خونه مامانم یه روزش رو نرم سرکار .. یه روزش رو بگم مامانم بیاد خونه ما و فقط یه روز بمونه که فکرم قاطی پاطی باشه .... به من بگید من اشتباه مي كنم يا من طبيعيه رفتارم ... از تجربيات و احساسات خودتون ... دوستاتون ... نمي دونم هر جور كه مي دونيد فقط راهنمايي خوب و درست و عملي و علمي ... ممنون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:17  توسط گلی خانم | 
دختركم سه روزه كه مريضه معلوم نيست اين مريضي هاي جورواجور از كجا پيداشون مي شه خوبه كه من اصلا پاستوريزه بارش نياوردم كه به كوچكترين چيزي مريض شه .... دختركم سه روزه كه هيچي نمي خوره ... فقط آب مي خواد اونم تا مي خوره گلاب به روتون بر ميگردونه .... سه روز تو بغلم نگهش داشته ام .... سه روزه غير از غر زدن هيچ كار ديگه اي نكرده حتي يه بار هم نخنديده .... از شير متنفر شده ...شيشه اش را مي بينه گريه مي كنه .... سه روزه كه گلم خوب نخوابيده .... خدايا چه تواني به مادرها داده اي ..... دو روز سر كار نيومده ام .... امروز كه اومدم برگه مرخصي قبلم را روي ميزم گذاشته اند و روش نوشته اند "تا پايان سال مرخصي استحقاقي نداريد " در طول اين سال فقط دو روز مرخصي رفته ام .... دلم مي خواد زنگ بزنم هر چي از دهنم در مياد به مدير ادراي مون بگم .... به زور مي خواد 9 روز از مرخصي من رو ذخيره كنه من ذخيره مرخصي نمي خوام .... دلم مي خواد خفه اش كنم .... هر وقت خودشون دلشون بخواد ميان و هر وقت مي خوان ميرن براي خودشون هم كه مرخصي استحقاقي رد نمي كنند ... اونها چه مي فهمند مريضي دختركم چه پدري از من در آورده .... چه مي فهمند 3 شبانه روز بي خوابي و استرس از اينكه الان بالا مي ياره الان حالش بد مي شه الان تبش رفته بالا .... يعني چي .... چرا مديران مرد اصلا اين چيز ها حاليشون نيست ....

ديروز انقدر بي تابي كرد كه مجبور شدم ببرمش بيرون نزديك خونه مون يه پارك هست تا به اونجا رسيديم و تاب را ديد گريه گريه كه تاب خوب منم بردمش حالا خوبه خلوت بود يه مادر و دختر ديكه هم بودند دختر بزرگ بود تقريبا 6 - 7 ساله رو تاب نشسته بود پايين هم نميومد ... مادره هم همين طور تابش مي داد ... دخترك هم هي گريه مي كرد ... گريه كه نه نعره مي كشيد ... منم هي مي گفتم مامان نوبتي هست بايد نوبتمون رو رعايت كنيم .... مادر و دختره هم انگار نه انگار ... چرا بعضي ها اين جوريند ؟ ما قاطي يه همچين آدمها يي بايد چه جوري بچه مون را تربيت كنيم اگه واقعا من نوبت و احترام به حقوق ديگران را به دختركم ياد بدن آيا بعدها من را براي اينكه چرا مثل بقيه اي كه هيچي از اين چيزها حاليشون نيست تربيت نكرده ام سرزنش نمي كنه .... بعدها ار اينكه چرا بعضي ها اين طور بي احترامي به حقوق ديگران مي كنند دچار دوگانگي نمي شه .... خواهش مي كنم اگه نظري داريد من را راهنمايي كنيد اين جور وقتها چه كار بايد كرد ....

پ.ن : توصيه به همه مامان هاي حال حاضر و آينده : پاستوريزه بار آوردن بچه اصلا كار خوبي نيست دوستم كه بچه اش دو هفته قبل از دخترك مريض شده بود هنوز مريضه بايد معمولي بود
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7:48  توسط گلی خانم |