
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
دخترك قشنگم ..... تو هر روز داري بزرگ و بزرگ تر ميشي و من از ديدن اين همه لطف و مهربوني خدا غرق در لذت مي شم كم كم داري همون مونس مهربوني ميشي كه برات توي لا لايي ها مي خونم ... وقتي توي دلم بودي هر روز سوره والعصر رو مي خوندم و به تو فوت مي كردم .... ميگن بچه رو صبور ميكنه ... در مورد تو كه كاملا صدق مي كنه....تو درست مثل يه فرشته آروم مهربوني داري بزرگ مي شي دختركم و من نمي دونم مي تونم مادر خوبي برات باشم يا نه ... مي تونم اون چيري باشم كه بايد يا نه ... مي تونم بگم دخترم به من افتخار مي كنه يا نه ... من مي دونم مي تونم به تو افتخار كنم ..... تو پتانسيل همه چيزهاي خوب را داري ... و من تمام سعي ام رو مي كنم كه اونها را تبديل به بهترين ها كنم ... آيا الان كه اينها رو مي خوني از داشتن مادري مثل من حس خوبي داري ؟ من تونسته ام كاري كنم كه خورشيد خونه شما باشم ؟ ... يادمه اولين بار كه مطمئن شدم تو در خانواده كوچيك دو نفره پيدا شده اي و ما كم كم داريم مي شيم يه خانواده خوب سه نفره ... روز مادر بود .... نمي دوني با چه حالي از سر صبح رفتم آزمايشگاه ... اول رفتم خاتم الانبيا ..... جواب منفي بود ..... ولي من دي شبش تو رو ديده بودم ... روي يه مستطيل كوچيك دو تا خط قرمز پررنگ .....رفتم پيش خانم دكتر ... گفت برو بيمارستا ن دي ... رفتم .... آزمايش دادم .... و برگشتم سر كار ... قرار بود ساعت 3 بعدازظهر جواب آزمايشم رو بدن.... مراسم روز زن بود ..... ولي من صبر نكردم .... رفتم . اونجا منتظر بابايي شدم .... وقتي اومد و جواب آزمايش رو گرفتم گفتند از حدس و گمان گذشته قطعا شما يه فرشته كوچولو توي دلت داري .. رفتم پيش دكتري كه خودم را به دنيا آورده بود ... وقتي بهش گفتم دو ماه قبل واكسن زده ام ... تمام دلم را كند و با خودش برد يه جايي كه هنوز كه هنوزه بهش فكر مي كنم بند دلم پاره ميشه .... نمي دوني چه قدر گريه كردم ..... چه قدر با خودمون كلنجار رفتيم .... چه قدر خدا را قسم دادم .... با هزار نفر مشورت كرديم ... و آخر سپرديمت دست خدا ..... شب كه رفتم خونه از خاتم الانبيا زنگ زدند گفتند جواب آزمايشتون اشتباه شده بود ... جواب مثبته و من گفتم ... مي دونم .... فرشته قشنگم ..... بعد از اون تو شدي يه تيكه از وجود من ... تو شدي و من .... .... دختركم هيچ وقت هيچ وقت دروغ نگو حتي اگه كار بدي كرده باشي ... من و بابايي هميشه و همه جا پشت تواييم .... هيچ وقت حق كسي را پايمال نكن ... هيچ وقت شخصيت خودت را فراموش نكن ... تو چه قدر دوستت دارم .... اينها رو براي تو نمي نويسم بيشتر براي خودم ... هر چند كه مي دونم هرگز اون لحظه ها رو فراموش نمي كنم 2- حالم داره از اين وضعيت به هم مي خوره معلوم نيست چه اتفاقي داره مي افته .... چرا ما هر چي پول جمع مي كنيم تا يه خونه بخريم .... خونه به اندازه 20 ميليون از پولمون گرون تر ميشه ... اينم شد وضع .... اون از برقمون .... اون از بنزينمون ..... اون از خونه ..... ديروز توي پمپ بنزين با يه آقاهه دعوام شد ... تو ذل گرما ساعت 2 بعدازظهر پمپ بنزيني پيدا مي كنم كه صفش 100 كيلومتر نيست و ميشه تحملش كرد ... بايد برم زودتر دختركم را از خونه مادر بابايي بيارم .... ساعت كه از 2 ميگذره ... هر جا كه باشه چه خونه مامانم و چه خونه مادر همسرم بي قراري مي كنه .. ولي چراغ بنزين خيلي وقته كه روشنه باهاش نزيدك 50 كيلومتر هم رفته ام .... مي ترسن بمونم توي راه ... اون وقت بايد دوتايي دبه بگيريم دستمون گوشه اتوبان .... بالاخره بعد از حدود 45 دقيقه ميشه كه اگه ماشين جلويي ها برن مي بايد بنزين بزنم ... يه پيكان جلوي جلو داره بنزين مي زنه .... ولي اين فرايند بنزين زدنش تمومي نداره .... نگاه مي كنم نكنه ماكسيماست من پيكان مي بينم .... مي بينم نخير آقا داره دبه هاش رو پر مي كنه .... چند تا دبه مگه پشت پيكان جا ميشه ... در صندوق را مي بنده ولي باز هم حساب نمي كنه تا بره .... مي ره تو ماشين هلك هلك دو تا دبه ديگر مياره .... ديگه از كوره در ميرم ... بوق مي زنم ... و ميگم چه كار داري مي كني ؟ با لحن خيلي بدي مي گه چته ؟ نمي رم اصلا ... .... و من ديگه نمي تونم خودم را كنترل كنم و كلي سرش داد مي زنم و حداقل عصبانيتم را توي دلم خفه نمي كنم .... چرا براي يه خونه 45 متري بايد 130 ميلبون در يه جاي خيلي معمولي تهران بايد پول بدم ... اصلا از كجا بيارم .... 3- ت*ح*ر*ي*م ها فقط يه كاغذ پاره است همين .... به خاطر همين هم ديگه شير خشكي غير از شير خشك مزخرف ميني كه ايراني هست توي بازار پيدا نمي شه و تكليف طفل هاي معصومي كه حتي نمي تونند بگن از طعم مزخرف اين شير حالشون بد ميشه معلوم نيست .... و با به خاطر همين كاغذ پاره هاي بي ارزشه كه من مجبور شدم بعد از 4 بار تغيير دادن شير دختركم ... آخر سر بي خيال شير خشك بشم..... تا اين شير هاي بي مايه كه معلوم نيست اصلا خاصيت دارند يا نه رو به خورد دختركم بدم ..... به خاطر همين كاغذ پاره است كه قيمت كالاهاي اساسي عين نربون ميره بالا و ما هر كار مي كنيم بهش نمي رسيم ... اون وقت توي تلويزيون لعنتي ما ميرن مصاحبه مي كنن ... : خبرنگار : شما شاهد گراني قند و چايي و پودر لباسشويي بوديد ؟چه قدر افزايش داشته ؟ آقاهه پاچه خوار : نه آقا ما فقط شايعه اش رو شنيديم .... چهقدر همسايه هاي ما رفتن يه عالمه خريد مردند حالا اصلا افزايش قيمت نداشته ما كه با همون قيمت قبلي مي خريم ... هي گفتن برنج و پودر گرون شده ... شايعه بود اصلا تغيير نرخ نداشت..... دلم مي خواست آقاهه را خفه كنم دو تا فضيه پيش مياد يا آقاهه توي اون محله معروف زندگي مي كنه و همه چي هنوز به قيمت سابقه ... يا اينگه آقاهه از اول همه چي رو گرون مي خريده ... جل الخالق .... آدم انقدر دروغگو .... پدر لباسشويي از 350 تومن نشد 700 تومن ؟ برنج از كيلووي 2500 تومن نشد 4200 تومن ؟ شير خشك هومانا از 2900 نشد 4300 ؟ بابا چرا سرتون رو كرديد زير برف ؟ شايد انقدر تفاوت نرخ براي شماها فرقي نكنه ... ولي براي و ما خيلي ها كه من مي شناسم فرق مي كنه .... آقا فرق مي كنه وقتي سال 82 واحدم عوض شد 80 هزار تومن به حقوقم اضافه شد ... چه قدر خوشحال بود م ..... چه قدر تاثير داشت توي زندگيون .... حالا اون 80 تومن شده 400 هزار تومن .... (غير از حقوق پايه ) ولي هيچ تاثيري كه نداره هيچ اصلا نمي بينمش ... همون اول ماه همش ميره .... كجا؟ خودمم نمي دونم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:17 توسط گلی خانم |
|
|
شايد هيچ سالي مثل اين دو سال گذشته روز مادر برام معنا و مفهوم به اين خاصي نداشته .... من دو ساله كه مادر يه دختر ماه و مهربونم ... من دوساله كه روز مادر قند توي دلم آب ميشه از نقشه هاي يواشكي تو بابابي ات ... من دوساله كه منتظر روز مادر ميشم .... من دو سال پيش توي همين روز مطمئن شدم كه تو اينجايي كه تو داري بار و بنه سفرت رو از بهشت مي بندي و مياي كه همه زندگي مامان و بابات بشي .... عزيز دلم ! دو ساله كه من روز به روز بيشتر دوستت دارم .... تو فرشته كوچولو !!! تو دختر مهربون و دوست داشتني ما !!! دختر ما !!!! چه قدر اين كلمه رو دوست دارم .... چه قدر دوست دارم مدام تكرار كنم ... دختر ما !!! وقتي بهت نگاه مي كنم وقتي دستاي كوچولوت رو توي دستام ميگيرم ... وقتي باهات حرف مي زنم ... وقتي برات شعر مي خونم ... وقتي ته دلم احساس قشنگ مادري رو تجربه مي كنم .... وقتي دلم از دوست داشتننت و گذر به اين سرعت لحظه ها مي لرزه ... فقط مي تونم خدا رو شكر كنم ...و ازش بخوام که اجازه بده از تمام این لحظه ها نهایت استفاده را ببرم همين .... کوچولوی قشنگم !!!! تو بهترین هدیه ای بودی که امکان داشت من از خدا بگیرم ..... تو بهترینی ... تو یه فرشته واقعی هستی ....
و براي مادرم ... مادر گلم تو هرگز اين سطرها رو نمي خوني ... درست مثل سالهاي پيش كه هر كدوم رو در صفحه اي از سررسيدهايم پنهان كردم ... درست مثل صفحاتي كه همسرم هرگز نمي خونه و خيلي هاي ديگه .... مادر مهربونم من هميشه مديون مهربوني هاي تو ام .... من شايد هرگز اون اسطوره اي كه تو فكر مي كردي نشدم ... من شايد هرگز اون قدر كه بايد و تو انتظار داشتي قوي و محكم نبودم .... شايد هرگز توقعات تو رو برآورده نكردم ... ولي باور كن مهربونم .... اين همه اون چيزي بود كه در توان داشتم براي شدن ... اين تمام آموزه هاي تو بود كه من به كار بردم براي خوب بودن .... يا شايد هم نه اين هم اون چيزي نبود كه من و تو مي خواستيم بشوم .... ولي چه كنم من چيزي بهتر از اين نشدم ... چرايش را نمي دونم ... من قصور كردم يا نه نمي دونم .. ولي به خاطر همه مهربونيت ازت ممنونم ... به خاطر همه كارهايي كه برايم كردي و حتي كارهايي كه دوست داشتي بكني و يا مجالش را نداشتي و يا اصلا نخواستي كه انجامشان دهي ... براي همه فكر هايي كه شبانه روزت را از من پر كرد و آرامشت را بر هم زود ازت عذر مي خواهم ... من براي تو فقط فرزندي معمولي بودم ولي تو براي من مادر تمام عياري بودي ... هر چند كه من شايد هرگز نتوانم جبران مادريت را بكنم ... همانطور هم از دختركم انتظار ندارم كه به فكر جبران مادري من باشد ... هر چند كه از او انتظار احترام و محبت دارم .... ولي من هم حالا كه مادر شده ام مي دانم كه احترام و محبت و نه هيچ چيز ديگر جبران مادر بودن را نمي كند .... سالهاي خيلي پيش از اين خيلي دلم مي خواست پسر خانواده بودم .... ولي حالا خدا رو شكر مي كنم كه نعمت مادر شدن را بر من ارزاني كرد ... لذتي كه هرگز هيچ مردي توان چشيدنش را ندارد .... حالا مي داتم هر چه هم كه در توان دارم به كار برم آرزوي تو را در جبران محبتت برآورده نخواهم كرد ... مادر عزيزم .... روزت مبارك .... روز مادر به همه مادر هاي ديروز و امروز و فرداها مبارك |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:35 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|