تبليغاتX
Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker نوشته های من برای غنچه کوچکم
روزنوشت برای دخترم
پارسال همين موقع ها بود .... ماه رمضون ..... دخترك فقط 6 ماهش بود .... داشتم مي رفتم از خونه مادربزرگش بيارمش ....داخل خيابون شدم و يادم افتاد كه همسرم گفته بود چه قدر دلش گلابي مي خواد از اون بزرگ زرد ها ... يه كم جلوتر ميوه فروشي بود گفتم برم گلابي بخرم بعد برم دخترك رو بردارم .... هنوز در ماشين را كاملا باز نكرده بودم كه يهو يه 206 پيچيد جلوم عين فيلم ها كه پليس ميپيچه جلو اين خلافكارها .... يه آقايي ميانسال پياده شد فكر كردم ميخواد آدرس بپرسه .... نگاش كردم گفت شما زديد به ماشين من ؟ منم گفتم نه و شروع كردم به بستن در ماشين .... يهو شروع كرد به هوار كشيدن كه زدي به ماشين من دررفتي ....پدرت رو در ميارم ... ماشينت رو مي خوابونم .... فلان مي كنم بهمان مي كنم ... منم اولش با خودم گفتم حتما الان كه براش توضيح بدم مي فهمه اشتباه كرده و عذر خواهي مي كنه .... ضمن اينكه توي اون محل همه من رو مي شناسند و يه كم برام سخت بود كسي باهام اين طور برخورد كنه ... شروع كردم براش توضيح دادن : آقا من به ماشين شما نزدم ... خودتون نگاه كنيد ماشين من سالمه و هيچ جاي ماشين نخورده ... حتما اشتباه مي كنيد ... ولي يارو مگه ول كن بود ... همين طور داد ميزد و هوار مي كشيد و بد وبيراه مي گفت ....شاهد دارم ... ديدنت كه زدي به ماشين من ... منم ديگه طاقت نياوردم و چشمام رو بستم و شروع كردم به هوار كشيدن و هر چي گفت بلند تر جوابش رو دادم .... زنگ زد افسر بياد ولي تا افسره بياد گذاشت رفت ... مردم جمع شده بودند ... و از همه بدتر بعضي از اين مردهاي بي غيرت بودند كه به آقاهه مي گفتند كوتاه بيا آقا زنه ديگه ... منم انگار فحش ناموسي بهم مي دن وقتي يكي اين طوري ميگه ... گفتم چي چيو زنه ديگه جلوي منو گرفته هر چي از دهنش درآموده بهم گفته منم كه ماشينم سالمه و بهش نزدم حالا به اون مي گيد كوتاه بياد ... منم منتظر مي شم تا افسر بياد ... آقاهه رفت و چند دقيقه بعد با يه مرد ديگه اومد ... گفت اين شاهد ... گفتم غلط كرده با تو .... (من انقدر ها هم بي ادب نيستم ها ولي تو اون موقعيت خيلي احساس بدي داشتم ) رفتم و به شاهده گفتم شما ديديد من زدم به ماشين اين آقا ... اولش كه ماشين رو ديد گفت همين بود ولي وقتي من رو ديد گفت نه اين خانم نبود ..... آقاهه هم بدون اينكه عذر خواهي كنه بابت اون هم حرف نامربوط كه به من زده بود پاش رو گذاشت رو گاز و دررفت ..... و من شماره اش رو برداشتم .... به همسرم گفتم اين طوري شده و خيلي ناراحت شد خلاصه اون روز تا شب دنبال اون شاهده و آقاهه گشتيم _هم محل مادر همسرم بودند _ و شاهده رو پيدا كرديم و كلي عذرخواهي كرد و گفت من از خانم شما عذرخواهي كردم و گفتم كه ايشون نبودند و از اين حرفها ... تا صبح چند بار تمام كوچه ها را گشتيم و ماشين آقاهه رو پيدا كرديم ... صبح رفتيم ازش شكايت كرديم و خلاصه آقاهه رو خواستند كلانتري .. ما هم رفتيم ... انقدر موش شده بود و آروم صحبت مي كرد كه من هم صداش رو نمي شنيدم ... خلاصه محكوم شد .... و منم گفتم بايد بياد توي محل و جلوي همه اونهايي كه به من توهين كرده ازم عذر خواهي كنه ... اولش قبول نمي كرد و گفت تا دادسرا و اينها مياد ولي نمي دونم اونجا چي بهش گفتند كه يهو تغيير رويه داد و گفت من دست شوهرشون رو هم مي بوسم .... و اومد و جلوي تمام اون مردهاي بي غيرتي كه عين ماست واستادند و من رو تماشا كردند و من رو و خانواده شوهرم رو مي شناختند از من عذر خواهي كرد .... اون موقع خيلي خوشحال شدم كه همسرم عين كوه پشتمه و هميشه ازش ممنونم ....و خيلي خوشحال تر شدم كه دخترك باهام نبود

امسال دوباره ما رمضون : توي اتوبان لعنتي تهران كرج دارم از كارخونه ميام سمت تهران ... توي خط سبقتم و سرعتم هم كم نيست (120- 130) و دو تا از همكارهام هم باهام هستند .... يعني سه تا خانم .... فاصله ام با ماشين جلويي كمه ... طوري كه يه ماشين توي فاصله ما جا نميشه .... يه وانت پشتمه كه فاصله اش رو از 10 سانت كمتر نمي كنه و مدام داره چراغ ميزنه .... دو تا مردن .....فرصت راه دادن بهم نمي ده از سمت راست سبقت مي گيره و مخصوصا مياد كه آينه را بزنه آينه و گلگير راست رو مي زنه وقتي رد ميشه آرم بزرگ پليس راهنمايي رانندگي رو روش مي بينم .... ازش شكايت كردم .... هنوز جوابي بهم ندادند ..... فقط يه لحظه بود ولي برام اندازه چند ساعت گذشت ... اگه دخترك توي ماشين بود ... اگه منحرف شده بودم و خورده بودم به گاردريل ... اگه ترمز كرده بودم ..... و هزار تا اگه ديگه كه در هر عكس العملي كه نشون مي دادم ممكن بود پيش بياد .... خيلي دنبالش رفتم ولي اونقدر بد مي رفت كه نمي شد گرفتش .... خيلي هم دنبال پليس بزرگراه گشتم تا توي همون بزرگراه نگهش دارن ... ولي اونم پيدا نكردم .... خيلي دلم مي خواست اون آقا پليسه كنترل نا محسوس رو مي ديدم و وقتي مي ديد همكارشون انقدر بي وجدانه چه عكس العملي نشون مي داد آيا همون برخوردي رو مي كرد كه با آدم هاي عادي هم مي كنه .... نتيجه شكايتم رو همين جا اعلام مي كنم ... يا از پليس تشكر مي كنم ... و يا همه جا راديو و تلويزيون و هم جاي ديگه اعلام مي كنم كه قانون براي پليس نيست ....

خداي من باز هم من رو تو نگه داشتي ..... نمي دونم چرا هيچ عكس العملي نشون ندادم .... چرا منحرف نشدم از جاده ... چرا ترمز نكردم ... توي اون لحظه مطمئن بودم كه من فرمون را نگرفته ام .... چه دلم بوي تو رو مي ده ... خداي گلم .... خداي عزيزم .... بهت بدهكارم ... به اندازه همه زندگيم ..... به اندازه تمام تمامم .... خداي مهربونم .... ازت ممنونم ..... به خاطر همه چيز...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 8:27  توسط گلی خانم | 
اول از همه يه خبر خوب بدم كه بلفي و شيلاي نازنين هم دخترك هاي خوشگلشون  رو به سلامتي دنيا آوردن براشون دعا كنيم هميشه سالم و سلامت در پناه خداوند متعال باشند و شادي مهمان هميشگي خونه شون باشه ... اميدوارم همه بچه ها و همه پدرها و مادرها اون طور كه دوست دارند در كنار هم باشند و از بودن در كنار هم لذت ببرند بي نهايت .... اميدوارم همه پدرو مادرها اون طوري كه دوست دارند بچه هاشون رو بزرگ كنند و از خداي بزرگ مي خوام كه همه ماها رو كمك كنه تا پدر و مادر خوبي باشيم ...

ما اومديم .... جمعه صبح به اتفاق همسرم و دخترك گل خوش سفرم و پدر و مادرم رفتيم سمت همدان .... جاتون خالي واقعا ديدني بود اول رفتيم غار عليصدر ... چه قدر حسرت خوردم كه يه جايي به اين عظمت و زيبايي در ايران خودمون داريم و من در آستانه 30 سالگي تازه رفتم ديدم .... واقعا بي نظير بود ... به اونهايي كه نرفته اند پيشنهاد مي كنم حتما بروند .... آدم اگه بره زيارت هم شايد انقدر عظمت خدا رو احساس نكنه .... اصلا آدم باورش نمي شه زير زمين ممكنه يه همچين دنيايي وجود داشته باشه ... البته بهتون پيشنهاد هم مي كنم كه حتما از قبل جاتون رو رزرو كنيد ... خوشبختانه يكي از همكارام اين رو به من گفته بود و من هم توي مجتمع توريستي ايران گردي و جهانگردي جا رزرو كرده بودم ... وقتي رسيديم ديديم اااااااااااااااا چه قدر آدم همين طور از بي جايي چادر كرايه كردند .... نه كه بگم خوب نيست ها ... اتفاقا بعضي وقتها و بعضي جاها خيلي هم هيجان انگيز و جالبه ولي خوب با بچه كوچيك و خانواده و اينها همون هتل باشه بهتره ... تازه قيمت هاي اين هتل خيلي هم مناسبه ... ما شمال هم مي ريم همين هتل هاي ايرانگردي و جهانگردي .... شنبه صبح هم راه افتاديم سمت خود همدان ... من هميشه عكس اين مقبره ها رو توي تقويم ها ديده بودم ها ولي هيچ وقت يادم نمي موند كدوم به كدومه .... ولي حالا ديگه همشون رو بلد شدم ... مقبره بوعلي رفتيم ... باباطاهر كه خيلي خوب يود و گنجنامه .... كلا خيلي خوش گذشت .... از دختر گلم بگم كه تمام طول راه كه 5 – 6 ساعت مي شد رو عين گل توي صندليش نشست و شعر خوند و قصه گوش كرد و خوابيد ... برگشت هم همين طور... در طول سفر هم اصلا ما رو اذيت نكرد .... اميدوارم خودش هم اذيت نشده باشه ..... خلاصه كه مسافرت خوبي بود ..... ولي پيشنهاد مي كنم اگه هنوز ني ني نداريد بشتابيد كه جاهايي كه بدجوري مي طلبه دونفري تنها باشيد زياد داره .... توي راه يه عالمه ببعي ديديم كه اومده بودند چرا .... دخترك رو برديم تا ببعي ببينه ولي اينقدر غريبي كردند كه حتي دختر فسقلي من هم تعجب كرده بود دنبالشون مي دويد مي گفت بع بع .... بع بع ... حالا دخترك بدو ببعي ها بدو .... همين شد كه ما يه يه ربعي دنبال ببعي ها مي رفتيم بلكه دخترك ما بي خيال ببعي شه ... مگه شد .... همين طور چمباتمه زده بود روبروي ببعي ها مي گفت بع بع ... و شعر ببعي مي گه بع بع رو براشون مي خوند .... حالا منم خنده گرفته بود ... آقاي چوپان هم كه نمي تونست ببعي رو جمع كنه ... خلاصه كه برنامه اي يود ....

اين ماه بايد براي دخترك واكسن بزنم .... انقدر از اين پروسه واكسن زدن بدم مياد .... بچه ها رو با خنده مي بري با هق هق مياريشون بيرون .... ولي خوب چاره نداره كه ... كاريه كه بايد انجام بشه ... مي گن واكسن 18 ماهگي از همه واكسن هايي كه تا حالا زده اند سخت تره .... اين دخترك من هم انقدر بد شربت مي خوره كلي بايد گولش بزنم تا دوتا قطره استامينوفن بخوره تازه كلي هم بايد دعا كنم برش نگردونه .... مامان هايي كه اين واكسن رو زده اند خواهش مي كنم اگه راهي براي كاهش درد و تورم بلدند تا آخر هفته به من هم بگند .... دختركم الان عكس هر چيزي رو كه ديده باشه از روي كتاب تشخيص مي ده ... عكس ني ني هاي توي كتاب رو مي تونه بگه كه دارن چه كار مي كنند و من عاشق كتاب خوندنشم .... صداي بعضي از حيوونها و خوشون رو هم كه بلده ... بابا دخترم كلي كار بلده ... تازه تو خونه كلي هم كمك مامانش مي كنه ... دستمال برميداره گردگيري مي كنه .... جارو ميكنه برام خونه رو .... هر چي رو بهش بگم ببر فلان جا يا بيار دقيقا ميبره همون جا و مياره ... خلاصه كه كلي دختركم بزرگ شده ..... باورم نميشه .....

دخترك گلم ! حالا ديگه چيزي نمونده تا تو يك سال و نيمه بشي .... يك سال و نيمه كه ما لذت داشتنت رو تجربه مي كنيم .... در تمام اين مدت هر روز احساس مي كنم چه قدر بايد شكرگزار خداوند باشم كه باران رحمتش بر ما باريد و تو فرشته كوچك رو به خونه ما فرستاد تا روشني بيشتري به خونه مون بدي و گرماي اون رو از اونچه كه هست بيشتر كني .... عزيزكم ! تا سالها ... تا وقتي كه خودت مادر نشي هرگز نخواهي فهميد كه عاشقانه دوستت دارم ....دختركم ! بزرگ شدنت رو از روي قد لباس هات مي فهمم ... قد كشيدنت كه مثل نهال كوچكي بزرگ مي شي و هر روز جاي بيشتري رو در آغوش من ميگيري ... و در دلم و در تمام تمامم ... نگاه پدرت به تو با تمام نگاههاي ديگرش فرق مي كنه و اين رو همه مي فهمند .....

من نمي تونم به كسي لينك بدم ... چرا بلگفا اين طوري شده ؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:24  توسط گلی خانم | 
هفته پيش دخترك رو برديم پارك چيتگر با عمو و زن عموش كه تازه ازدواج كرده اند و با عمه اش كه يه پسر 4 ساله و يه دختر داره فقط 40 روز از دخترك ما بزرگ تره و مادر بزرگش .... از درب سمت آزاد شهر كه رفتيم يه زمين بازي داره كه فقط اون جا سرسره هاي مختلف بود از همون ها كه از اين سمتش بايد بري بالا و از اون ورش بياي پايين و خلاصه كلي پيچ و تاب داره اصلا فكرش رو هم نمي كردم كه دخترك فسقلي من به اين خوبي از اين وسايل استفاده كنه ... يه تونل داره كه از طناب درست شده ..... و كلا توش سوراخ سوراخه ..... با اينكه تا حالا از يه همچين جايي رفت و آمد نكرده بود عينهو سربازها دستاش رو مي گرفت به ديواره طناب ، پاهاي كوچولوي خوشگلش رو مي ذاشت روي گره ها و از توي طناب رد ميشد ... خيلي خوشم اومد واقعيتش كيف كردم ..... البته يه چند درصدي هم بدجنسي توش بود چون دختر عمه اش اصلا نتونست وارد تونل هم بشه (شايد اين پست را به دليل بدآموزي براي دخترك وقتي بزرگ شد حذف كردم ....) آخه نمي دونيد كه وقتي دخترك دنيا اومد وزنش 2.600 بود و خيلي ريزه ميزه بود دختر عمه اش 3.100 بود انقدر اينها به من پز دادند كه خوب بالاخره بچه بالاي 3 كيلو يه چيز ديگه اش .... و شوهرش براش جواهر خريده چون بچه بالاي 3 كيلو بوده .... دخترك من از شير من نخورد چپ رفتن راست اومدن كه خوب ضعيفه بچه يه فكري براش بكنين يه وقت عقب افتاده ميشه ..... خوب مراقب از بچه توي شكم كار هر كسي نيست و از اين حرف ها ..... بعد از اينكه دخترك يه كم بزرگ شد و هم وزنش از اون بيشتر شد و هم بنيه اش قوي تر شد ديگه حرفي براي گفتن نداشتند و از چيزهاي ديگه ايراد مي گرفتند .... البته دخترك رو خيلي دوست دارند واين كاملا از رفتارشون معلومه .... ولي خوب چون مي دونن من به رفتارهاي بچه حساسم مي خوان از اين طريق من رو زير سوال ببرند ... براي همين هم از اينكه دخترك من اون روز يه عالمه بازي كرد و دختر عمه اش نتونست خوشم اومد ... مي دونم كار زشتيه ولي خوب حداقل يه آبي شد روي اون همه حرف كه دل من رو سوزوند .... البته كه گفته باشم ها كلا از اينكه دختركم از سنش قوي تر و پخته تر و عاقل تر عمل مي كنه خيلي خوشحالم و اين ديگه ربطي به اون چند درصد شيشه خورده نداره .... حتي اگه هيچ كس ديگه هم توي زمين بازي نبود و دخترك همين طوري عمل مي كرد تمام وجودم باز هم پر از شادي مي شد ..... از شادي و ديدن تواناييهاي دخترك عزيز و كوچكم .... دختر كوچكي كه قلب بزرگي داره ..... باور كنيد مهرباني اش خيلي بيشتر از قد و هيكلشه ..... اگه مهربوني رو ميشه ديد مطوئن در قد و قامت فسقليش جا نمي شد و ازش ميزد بيرون .... ماماني گلم ..... دختركم .... عزيزم بهت افتخار مي كنم و آرزو مي كنم هميشه و همه جا موفق باشي و بهترين ها رو برات مي خوام هميشه ..... هميشه خدا ....

پنچ شنبه پيش هم با چند تا از دوست هاي گلم و دخترك هاي گلشون رفتيم بهشت مادران.... من كه خوشم اومد .... خيلي ها شايد فكر كنند اين تفكيك جنسيتي درست نيست و حتي بعضي از دوست هاي خودم هم مي گفتند كه ما از اين جور محيط ها خوشمون نمياد و يه جور انگار مال آدم هايي كه خودشون را مومن جا مي زنند ....(اصطلاح دقيق يكي از دوستهام جا نماز آب كش بود) ولي من اصلا اين طوري فكر نمي كنم .... به هر حال ما داريم توي جامعه اي زندگي مي كنيم كه خواسته يا ناخواسته مجبور به داشتن حجابيم ..... پارك هاي خانوادگي زيادي هم وجود دارند كه مي توني با هر كي دلت خواست بري ولي اين پارك هم مثل استخر روباز مي مونه منتها آب نداره ..... ولي خوب لااقل دلت خوش ميشه كه يه جا هست كه مي توني اين روسري و مقنعه هاي لعنتي رو از سرت برداري و بذاري كله ات كه از صبح تا بعداز ظهر و بعضي اوقت تا شب زير اين پارچه ها به سختي نفس مي شكه هوايي بخوره .. من كه راضي بودم و اگه امكاناتش رو بيشتر كنند خيلي بهتر هم ميشه .... مثلا آبش رو مي گفتن خوب نيست و نذارين بچه ها بازي كنند .... ولي روي هم رفته خوب بود ...... دخترك هاي ما كه كلي با هم بازي كردند و خوشحال بودند .... ما هم از خوشي اونها خوشحال تر ....


 خدا جونم اينم براي تو مي نويسم كه احساس مي كنم دلم خيلي برات تنگ شده .... دوستت دارم خداي مهربونم .... از اينكه يه وقت منو دوست نداشته باشي و يا دلت ازم بگيره مي ترسم ..... من هميشه باور دارم تو همين جايي ... همين جا گاهي اوقات انقدر بهم نزديكي كه گريه ام ميگيره ..... خداي گلم .... از اينكه خداي خوبي مثل تو دارم خوشحالم .... از اينكه به من اين قدرت و اجازه رو دادي كه بشناسمت (در همين حد خودم) و دوستت داشته باشم و بهت اطمينان داشته باشم و شاكرت باشم ازت ممنونم .... خداي مهربونم .... خداي عزيزم ... وقتي برات مي نويسم خيلي ببشتر از وقتي كه توي دلم باهات حرف مي زنم راضي ميشم .... انگار كه دلم آروم تر ميشه .... انگار كه بهت نزديك ترم ..... خدا جونم .... دوستت دارم و ازت ممنونم كه خداي مني
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 9:16  توسط گلی خانم |