
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
بعد از دو سه روز مرخصی کامل توی این ماه که همشون از صدقه سر کارکرد فوق العاده درست و شرافتمندانه واحد اداری بدون حقوق هستند یه روز رو میگم که دیر میام ... برای یه سری کارهای فروش خونه که هنوز مشتری نداره باید بریم شهرداری و دارایی این جور جاها .... ساعت ۸ صبح می رسیم شهرداری .... آقایونی که ما باهاشون کار داریم و باید جواب ما رو بدند هنوز سر جاشون نیستند .... صبر می کنیم تا بیان و جواب پایان کار ما رو بدن .... آقای ارزیاب بعد از کلی معطلی میاد و میگه پاپان کار به خاطر یه تانکر فسقلی که گوشه پارکینگه صادر نمیشه و باید آقای فلانی بیاد و اجازه بده .... آقای فلانی نیست و ساعت ۹.۵ صبح شده ....نزدیکی های ساعت ۱۰ آقای فلانی میاد و میگه پایان کار صادر نمیشه و باید برید تانکر رو بردارید ... نه که همه چی توی مملکت ما درسته و سرجاش و مردم اصلا مشکل کمبود آب و این حرفها رو ندارند و اصلا نمی دونند کمبود آب و فشار کم آب یعنی چی و برای تفریح و اذیت و آزار ماموران محترم شهرداری تانکر رو گذاشته اند اونجا .... بنابراین باید برداشته بشه ... مامور محترم ارزیاب دوباره میاد برای دیدن تانکر .... و جالبه که این تانکر اصلا ربطی هم به پارکینگ ما نداره .... و انقدر کوچیکه که همه ماشین ها به راحتی پارک می کنند و جابجا میشند ...آقای ارزیاب برای آقای فلانی توضیح می ده که این تانکر ربطی به این واحد نداره و آقای فلانی اولش اصلا مجاب نمیشه و میگه که تانکر در محل مشاعات قرار گرفته و نمیشه پایان کار صادر کرد ... حالا خریدار !!!!!! بیاد تعهد بده که تانکر رو بر میداره .... (میدونید که چه قدر همیشه همسایه ها با هم هماهنگند و تا یکی بگه من می خوام تانکر رو جمع کنم همه قبول می کنند) .... می گیم باشه خودمون تعهد می دیم .... باید آقای فلانی امضا کنه ... ساعت ۱۱ صبحه و من به اداره گفتم امروز میام ....آقای فلانی در عرض ۲ دقیقه به مدت ۲ ساعت و نیم غیبش می زنه و وقتی پیداش می کنیم میگه من نباید امضا کنم که ... آقای فلانی۲ باید امضاش کنه که حالا رفته و تا فردا نمیاد .... من اون روز یه روز دیگه مرخصی بدون حقوق برام رد میشه ... فردا نه من و نه آقای همسر نمی تونیم مرخصی بگیریم ... مامانم میره تا کارهای ما رو انجام بده ... همون اول صبح قضیه با چند ده هزار تومان حل میشه و پایان کار رو صادر می کنند ..... بابا خوب از اولش بگید چه مرگتونه ... آدم بفهمه .... واقعا اینجا کجاست و این مسئولین محترمی که این همه دم از عدالت و این جور حرفها می زنند از کجا به ادارات نگاه می کنند که انقدر نگاهشون با ما فرق داره ...
دخترک عزیز من هر روز بزرگ و بزرگ تر میشه و هر روز یه دنیای جدید رو کشف میکنه .... حالا دیگه تقریبا تمام کلمات را ادا میکنه و هر چی رو که بهش بگی و یاد بدی تکرار می کنه و دست و پا شکسته تحویلت می ده .... از ۱ تا ۱۰ رو میشمره و خیلی از شعرها رو باهات تکه های آخرش رو تکرار میکنه .... یه روز همین که از خواب بیدار شد گفت پتو ... با اینکه قبلا اصلا از این کلمه استفاده نکرده بود ... عاشق بغل گفتنش شده ام ... تا می خواد من رو گول بزنه دستش رو میندازه دور گردنم و میگه : مامانی مامانی ببل ببل ... اسم میمون ها تازگی ها عوض شده و شده میما ...تازه هر چی خودش می خوره میماش هم باید بخوره ... دیروز که بهش غذا می دادم با هر قاشق دست من رو بوس می کرد ...آخه شما بگید میشه نچلوندش ؟ دوستت دارم عزیز دل مامان .... دوستت دارم دخترک شیرین من ... دخترکم واقعا دوست دارم تو رو طوری بزرگ کنم که احترام به آدم ها رو یاد بگیری و هرگز هرگز دوست ندارم برای رسیدم به اهدافت از آدم ها بگذری ... کسانی رو می بینم که برای شادی های زودگذر خودشون غصه های بزرگی رو برای آدم هایی درست می کنند که شاید درد و اثر این غصه هرگز از دلشون بیرون نره ... هرگز نمی خوام تو جزو این این دسته از آدم ها باشی که در اون صورت نام مقدس مادر رو به هیچ عنوان برازنده خودم نمی دونم .... گاهی اوقات مادرم رو سرزنش می کردم که چرا ما رو طوری تربیت کرده که نمی تونم گاهی اوقات چشمانم رو ببندم و کسی باشم غیر از اینی که هستم ....ولی حالا که آدم هایی رو دیدم که چشمانشون رو میبندند و ادب رو از لغت نامه ذهنشون دور می ندازند و باعث میشند آدم به وجود وجدان و شعور در درونشون شک کنه ... دست مادرم رو می بوسم که به من یاد داد حق رو میشه گرفت بدون اینکه شعور خودم رو زیر سوال ببرم .... دلم می خواد بتونم بهت یاد بدم که دختر بزرگ و عاقل و تاثیرگذار و توانایی باشی نه دختر کوچک و تاثیر پذیر و دهن بینی که هرگز نمیتونه خودش باشه ... دخترکم .... تو می تونی کمکم کنی که با هم زندگی کنیم ... یاد بگیریم و بزرگ بشیم .... عزیزکم ... هرگز دوست ندارم تو رو در حالتی ببینم که شادی از دل شکستن آدم هایی که یک عمر برای تو و شاید دیگرانی که تو دوستشون داری زحمت کشیده اند .... هرگز دوست ندارم اون روزی رو ببینم که دخترکم ... ارزش حرمت ها رو نادیده میگیره و به دمی دل خوش میکنه .... دخترکم ... بهترین بهترین من ! ما برای رشد دادن ارزش های انسانی در تو تمام تلاشمون رو می کنیم ... من و پدرت ... با هم .... همون طور که تا حالا بوده .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 8:25 توسط گلی خانم |
|
|
همیشه مادر شدن برام دوست داشتنی بوده ... مادرم میگه از همون بچگی و من از وقتی یادم میاد که بچه های کوچیک توی بغل من راحت می خوابیدند که وقتی داشتند گریه می کردند و بغلشون می کردم و براشون لالایی می خوندم آروم می شدندکه همیشه بچه ها بازی کردن با من رو دوست داشتند و من چه لذتی می بردم از خوشحالی اونها .... که قصه گفتن برای بچه ها چه قدر لحظه های خوبی برام بودند و چه قدر دوست داشتم که تمام بچه ها رو وقتی از حمام میایند من بگیرمشون ... بسکه هم که لیز بودند و دوست داشتنی .... قصه هایی که برای برادرم گفتم و من اون موقع فقط ۶ سالم بود و اون که چه زود تمام اون سالها رو فراموش کرد .... عزیز دلم من .... چه قدر ساده بودم که فکر می کردم اینها یعنی دوست داشتن .....اگه اینها دوست داشتنه پس گل من ! این حسی که نزدیک ۲ ساله در من جوونه زده و داره با تو رشد می کنه چیه ؟ روزی که تو رو دیدم فکر کردم عاشقت شدم .... اگه اون روز عاشقت شدم پس اسم این حسی که الان داره تمام دلم رو می گیره چیه ؟ ... خوشگل مامانی ! وقتی اولین بار بهم گفتی مامانی ....فکر کردم از این قشنگ تر لحظه ای توی زندگیم پیدا نمیشه .... پس وقتی که خوابیده ام و تو میآیی نازم می کنی و صدام می کنی و بوسم می کنی حسی که توی دلم پر میشه و دلم می خواد تا آخر دنیا سفت فشارت بدم به خودم چیه .... روزی که بلد شدی دوستهات رو دور گردنم حلقه کنی با خودم خیال کردم وای این دیگه آخرشه .... دیروز که بهت گفتم مامان هوا سرده سرت رو توی سینه مامان قایم کن و تو گفتی سرده سرده و سر خوشگل و کوچولوت رو توی سینه من فشار می دادی اون حس نابی که دوست داشتم این لحظه هرگز تموم نشه چی بود ؟ گل مهربون من ! وقتی عروسکهات رو می چینی روشون رو می کشی و بهشون به به می دی و براشون قصه و کتاب می خونی می فهمم که تو هم حس قوی ای برای دوست داشتن های فرشته های کوچولو داری .... دوستت دارم مادر .... دوستت دارم دختر دانای من .... دوستت دارم فرشته مهربونم ....
من تا حالا فکر می کردم که این دخترک من چرا انقدر باباییه ؟ به هر کی می گفتم می گفت همه دخترها همین طوری هستند .... دیروز خونه رو جمع و جور کردم و رفتم توی اتاق تا با دوستم صحبت کنم ... فکر می کنید وقتی برگشتم بیرون با چه صحنه ای مواجه شدم ... پدر و دختری که در کمد رو کنده بودند و وسط هال خونه برای خودشون سرسره درست کرده اند و باهم بازی می کنند و چه کیفی هم می کنند ... خوب معلومه وقتی بابایی با در کمد برای دخترکش سرسره درست کنه و خودش هم باهاش با اون هیجان بازی کنه .... دخترک عاشق باباش میشه .... داشته باشید قیافه من رو که خونه تمیز دسته گلی که بهشون تحویل دادم رو به چه روزی انداختند .... همسر مهربونم تولدت مبارک .... بابایی گل دخترک گلم ... تولدت مبارک .... مهم اینه که تو هستی و از لحظه های شیرینمون با هم لذت می بریم .... هر چند که گاهی ابرهای تیره آسمان دلمون رو تاریک می کنند ... خورشید خونه مون انقدر بزرگ هست که از پس همه اون ابرها بر میاد .... ازت ممنونم به خاطر همه خوبی هات ... (هر چند که وقتی دلم ازت می گیره حتی یه دونه هم نمی تونم از خوبیهات رو بشمرم ...) خدا رو به خاطر داشتن گل های قشنگی مثل شما شکر می کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 6:56 توسط گلی خانم |
|
|
به همین راحتی گذشت ... چشم بر هم زدنی ... سی سال تموم .... و از فردا من ۳۰ ساله خواهم شد و دهه سوم از زندگی خودم را شروع خواهم کرد... الان که به عقب نگاه می کنم .... باورم نمیشه زمانی که وارد دهه دوم زندگی ام شدم انقدر با الانم فرق داشته ام .... ولی من عاشق بیست سالگی ام هستم ... نمی دونم باید از آدم هایی که به تدریج وارد زندگی ام شدند .... بعضی هاشون موندند و بعضی هاشون رفتند و الان فقط سایه هایی از اونها در گوشه های ذهنم مونده به خاطر اینکه تمام معادلاتی رو که در ۲۰ سالگی داشتم به هم زدند ممنون باشم یا باید ازشون کینه به دل بگیرم یا اینکه فراموششون کنم .... چه قدر من ۲۰ ساله با من ۳۰ ساله فرق داره ... شاید هم باید تمام این اتفاق ها در زندگی ام پیش میومده تا من اینی بشم که هستم ....نه اینکه الان خودم رو دوست نداشته باشم .... ولی هرگز تصور این همه تغییر رو در خودم نمی کردم .... شاید اگر هیچ تغییری نکرده بودم حالا خیلی ناراحت تر بودم .... مهم اینه که احساس نکنم شکست خورده ام ... تولدم مبارک .... هر چند که انگار عوض شدن عدد اول سالهای زندگی ام کمی برام غیر قابل باوره .... حالا واقعا سی سالگی نقطه عطفی در زندگی من میشه ؟ چه قدر تغییر ۱ به ۲ در عدد شمع تولدم در ۱۰ سال پیش برام هیجان انگیز و جالب بود .... مهم اینه که من در پایان دهه سوم به همین اندازه که سالهای گذشته ام رو دست داشته ام این ۱۰ سال رو هم دوست داشته باشم.... ولی من هنوز هم فکر می کنم ۲۴ سالمه .... نمی دونم چرا .... اگر بی هوا ازم سوال کنند و من بی هوا جواب بدم ... احتمال گفتن ۲۴ سالمه خیلی بیشتره تا بگم ۳۰ سالمه ....
تولدم مبارک .... خداحافظ روزهای قشنگ ۲۰ سالگی ... خداحافظ سالهای دوست داشتنی من ... خداحافظ خاطرات بی نظیر این سالها ... سلام روزهای روشن ۳۰ سالگی سلام روزهای توانایی و دانایی ... سلام خود عزیزم در ۳۰ سالگی .... دخترکم این آخرین نوشته مامان در دهه دوم زندگی اش برای توست ... عزیز دل من ... از خدا می خوام توانی بهم بده تا کمکت کنم طوری زندگی کنی تا از هر روز زندگی ات لذت ببری در هنگام ورودت به هر سال جدید از سالهای قشنگ زندگی ات خوشحال باشی که سال پرباری رو پشت سر گذاشته ای و از بزرگ شدنت شاد باشی و لذت ببری .... دوست دارم نوشته های تو رو در ۲۰ سالگی و ۳۰ سالگی ات بخونم ..... عزیزم .... دوستت دارم .... من از فردا ۳۰ ساله خواهم بود .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:14 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|