
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
هورا
یه مدتی که دانشجو بودم رفتم کلاس خوشنویسی ... آقا آی ما توی این رشته استعداد داشتیم .... که خودمون هم کلی لذت بردیم .... کلاس ها که تموم شد من هم دیگه همش خودم برای خودم می نوشتم تا اینکه انقدر سرم به زندگی و کار و دخترک گرم شد که اونم کم کم کمرنگ شد ... حالا دوباره شروع کردم و چند روزه وقتی دخترک شبها ساعت ۸ می خوابه من واسه خودم مشینم و هی مشق می نویسم ... انقدر از این صدای قلم خوشم میاد که انگار تمام انرژی دنیا رو دارند تزریق می کنند ... ببینم من چرا انقدر از کلاس رفتن بدم میاد ... اصلا حوصله کلاس رفتن ندارم .... دوست دارم خودم همش همه چی رو یاد بگیرم نهایت برم اشکالام رو بپرسم و بیام ... حوصله اینکه برم سر کلاس بشینم استاد بیاد حضور غیاب کنه بچه ها تیکه بندازن ... وای خدایا اینها یعنی من پیر شده ام ... یه موقعی چه قدر کلاس رفتن رو دوست داشتم ... مدام از این کلاس به اون کلاس بودم ولی حالا یکی می گه بیا بریم کلاس زبان انگار دارن بهم فحش می دن ... شاید هم به خاطر اختلاف سنی با آدم هایی که توی کلاس میان ... ترم های آخر یه کلاس داشتم با این ترم پایینی ها ... وای خدا اگه بهم می گفتند سه بار دیگه الکترونیک ۳ و میکرو رو پاش کن انقدر حالم بد نمی شد که با ورودی های ۷۹ برم سر کلاس ... من ترم آخر اونها ترم اول .... شاید خاطره بدی که از اون کلاس دارم من رو به یه همچین روزی انداخته ... چه می دونم .... من : دختر من ! تو چی من هستی ؟ - عشق من : من چی تو هستم عزیزم ؟ - جوجه من :
من : خوب دخترکم بیا بریم با هم به به بخوریم باشه ؟ - باشه من : من چشمم رو می بندم ببینم کی این قاشق رو می خوره ؟(و چشمم رو می بندم ) - میما .. میما (میمون) بخور بخور به به به به (قاشق توی دستش و چشم هاش هم بسته ) بعد که من کلی می چلونمش : دخترک : ا پرروی بلا ... من :
نمی دونم چرا ولی دخترک قشنگم همش فکر می کنم تو یه مینیاتوریست واقعی و بزرگ میشی ... علتش رو نمی دونم ... شاید چون به نظر کار بزرگ و قشنگیه و به تو خیلی میاد ... خیلی دوست دارم یه قران رو من بنویسم و تو تذهیبش رو انجام بدی ... حالا ببینم گل من .... تو دوست داری چه هنری داشته باشی ..؟ دوست داری تو چه زمینه ای فعالیت کنی ؟ هر چی که باشه بهترین ها رو در اختیارت می ذاریم ... من و پدرت ... مطمئن باش عزیزم .. تا جایی که در توانمون باشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 7:54 توسط گلی خانم |
|
|
پینوشت دارد : اول از همه بگم که من توی تعطیلات نمی ام ... حالا این مدیران ما هی بشینن کمیته بحران تشکیل بدن .... به ما چه که شما هی توی خودتون گند کاری می کنید و می خواهید ما جبرانش کنیم ... امکان نداره که من از وقت خانواده ام بزنم و فروش زیاد بشه و شما پز بدید و پولش رو بریزید تو حلق فک و فامیلتون که هیچ کار توی این شرکت لعنتی نمی کنند و کلی حقوق می گیرند ... این رو گفتم که گفته باشم .... نه ناراحتم نه عصبانی ها .... فقط خواستم نظراتم رو ابراز کرده باشم ..... یه موضوعی هست که مدتیه دارم بهش فکر می کنم ... نظر شما در مورد این دودسته از آدم ها چیه ... فکر کنید کاری رو که مربوط به یه نفر دیگه میشه شما لطف می کنید و چون خودش وقت نمی کنه براش انجام می دید ... حالا به جای اینکه از شما تشکر کنه یه متلکی هم بهتون می ندازه انگار که وظیفتون بوده .... شما باشید چه کار می کنید .... اصلا آدم خوبه که جز کدوم دسته باشه .... البته که خودم هم می دونم انسانی اش اینکه که آدم تشکر کنه .... ولی دیدین بعضی از خانوم ها ـحالا من بیشتر خانوم ها دیدم ـ که توی خونه هستند و کلی هم دستورات روزانه برای همسرانشون صادر می کنند و هیچ کار بیرون از خونه هم انجام نمی دهند .. حتی خرید هم نمی کنند حتی من دیدم توی فامیلمون خانمی که که مهمون که رفته بوده خونشون با چایی قند نیاورده گفته چون شوهرم قند نشکسته منم قند ندارم .... انگار ارج و قرب بیشتری دارند و ماها که از صبح تا شب می دویم و همه کار هم می کنیم که یه وقت خدای نکرده یه جای نلنگه انگار بدهکار تریم ... حالا به نظر شما کدوم دسته از این خانوم ها بهترند ... یه موضوع دیگه هست که خیلی ناراحتم می کنه و مربوط به برادرمه و خانومش که تازه ازدواج کرده اند ... نمی دونم درسته اینجا بنویسمش یا نه .... انقدر از دستشون ناراحتم و انقدر از تعجب شاخ داآروده ام که اگه ننویسم اینجای دلم می مونه .... چرا بعضی از آدم ها این طوریند .... فکر کنم به خانم برادرم گفته اند اول از همه پای فامیل شوهر رو از زندگیت ببر .... که آسوده باشی ... اونم همچین برید که معلوم نیست کسی دیگه می تونه این رشته رو گره بزنه یا نه ... شما باورتون میشه که عروس خانومی شب عروسی اش سر اینکه چرا گوسفندی رو که قربانی کردید به ما ندادید و دادید به یه یتیم خونه قهر کنه و از فردای عروسیش پا توی خونه خانواده شوهر نذاره در حالیکه ۴۰ میلیون تومن خرج عروسی و رهن خونه رو پدر و مادر همسرش داده باشند .... و یا اینکه چند روز قبل از عروسی بدون اینکه هیچ اتفاقی افتاده باشه جلوی فامیل توی چشم شما نگاه کنه و روش رو برگردونه و بهتون سلام نکنه و بعد به برادرتون بگه که من به خواهرت سلام کردم و اون روش رو کرد اون ور ... و تو فقط به برادرت بگی تویی که ۲۴ ساله منو می شناسی بگو من یه همچین کاری می کنم و اون فقط بگه نه ... یا اینکه سرویسی که مادرشوهرش سر عقد بهش داده رو پس بده و بگه این از همون روز اول که به من دادید نگین هاش افتاده بوده و این کار رو جلوی فامیل بکنه در حالیکه عکسی که سر عقد ازشون گرفتیم هست و سرویس سالم سالمه .... و یا اینکه عید بیاد خونه شما و شما ۶۰ هزارتومن به اونها عیدی بدید و بره به مادرتون بگه که من دیگه با خواهر های همسرم رفت و آمد نمی کنم چون به من عیدی کم دادند و خودش برای تولد بچه شما با کلی ناز و افاده یه عروسک ۸ تومنی بیاره در حالیکه شما اصلا اهمیتی به مبلاغ هدیه هاتون نمیدید .... یا اینکه در زمان دوستی شون ماشین پدر پسر رو یواشکی ببرن بیرون از شهر توی جاده و ماشین رو چپ کنند و زنگ بزنن به خواهر پسره که یالله بدو بیا فلان شهرستان من تصادف کرده ام و خواهر بدو بدو بره اونجا تمام مراحل بیمارستان رو طی کنه برادرش رو بیاره و بعد بگه فقط من اونجا به داد تو رسیدم و هیچ کس از خانواده ات به داد تو نرسید ... خیلی از این موارد توی این چند ماهی که می گذره اتفاق افتاده و من این وسط فقط نگران پدر و مادری هستم که فکر می کردند پسری بزرگ کرده اند که شاهد خوشبختش توی زندگی مشترکش باشه .... و حالا این طوری چشم براهشون گذاشته .... این نظر شخصی منه ولی من می گم اگه کسی فرق نمی کنه مرد یا زن احترام به کسانی که عمری زحمتش رو کشیده اند نذاره در واقع برای زحمت هیچ کس دیگری هم ارزش قائل نیست ... البته نه در حد افراط ... فقط در حدی که بدونی اون ارزش محبت رو می فهمه ... همین... دخترک قشنگم ... فکر می کنم نوشته های بالا و نظراتی که دوستان گلم میدهند درس خوبی باشه برای تو که بدونی راه و رسم زندگی کردن خیلی مهم تر از خود زندگی کردنه .... مهم این نیست که فقط زندگی کنی مهم اینه که درست زندگی کنی ... مهم این نیست که فقط زندگی شادی برای خودت داشته باشی مهم اینه که بدونی از چه راهی این شادی رو توی خانواده ات می آری ... عزیزکم ... گاهی اوقات خوبه که آدم به پشت سرش هم نگاه کنه و یادش بیاد که چه کسانی برای رسیدنش به شادی و خوشبختی به اون کمک کرده اند و لازمه هر از چند گاهی لبخندی از روی محبت به اونها بزنی ... حتی اگه اونها انتظار تو رو در حد کمال برآورده نکرده باشند همین که فکر کنی تلاششون رو کرده اند لایق سپاس تو خواهند بود دخترم .... دختر دانای مامان ... خوب فکر کن و درست زندگی کن ... تکه بزرگی از نشان لیاقت من برای داشتن نام مادری رفتار انسانی تو در زندگیته ...البته نه اونقدر که توانایی گرفتن حقت رو در زندگی فراموش کنی .... دوستت دارم گل قشنگ من ....
پ. ن : یک سوال دارم قبلا هم گفته بودم که دخترک من انگار یه کم زیادی با محبت است ... مثلا هر وثت می شورمش دست من رو می بوسه ... یا دست مامانم رو ... یا دست باباش رو وقتی براش مثلا شیر می خره ... خوب تا اینجا فکر نمی کردم مشکلی پیش بیاد ...ولی دیروز پسر خواهرم عروسک دخترکم رو ازش گرفته بود و بهش نمی داد من هم معمولا توی بازی بچه ها دخالت نمی کنم و می گم باید بچه یاد بگیره از پس خودش بر بیاد ... ولی صحنه ای که دیروز دیدم خیلی حالم رو بد کردم ... پسر خواهرم بهش گفت منو بوس کن تا عروسکت رو بدم و دخترک من دستش رو بوسید و من فقط فقط فقط جلوی خودم رو گرفتم تا داد نزدم و گریه نکردم ... از دیروز تا حالا حالم خیلی بده ... از فکر اینکه یاد بگیره تحقیر بشه و غرور داشتن را نتونستم که بهش یاد بدم .. حالم داره از خودم به هم می خوره ... لطفا کسانی که تجربه بچه داری رو داشتند اولا به من بگید که آیا این همه ابراز محبت کردن دختر من طبیعیه یا اینکه نه ... و دوم چه جوری ایم موضوع رو از سرش بندازم و سوم شماره یک مشاور کودک خوب می خواهم که البته ساعتی ۲۰۰ هزار تومن نگیره ... و ترجیحا تلفنی جواب بده ... چون تا برسم بهش احتمالا از غصه دق می کنم ...ممنونم از داشتن دوستان گلی مثل شما واقعا خوشحالم .. اگه اینها رو امروز اینجا نمی نوشتم به ظهر نرسیدخ یه بلایی سرم می اومد ... البته من می دونم که کمی حساسیت زیاد دارم و البته کسانی که از قبل اینجا رو می خونند می دونند که من به بچه خواهرم هم حساس تر هستم ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 7:55 توسط گلی خانم |
|
|
این هم چند تا عکس از دخترک من ...
برای آماده کردن پول خونه سرویس عروسی ام رو فروختم ... خیلی دوستش داشتم .... خیلی ... مدلش رو هیچ جا ندیدم ... واقعیتش گریه ام گرفت بعد از اینکه دادمش به آقاهه ... ولی خوب بالاخره برای کار خوبی فروختمش ... همسرم خیلی ناراحت شد گفت چرا این کار رو کردی بالاخره از یه جا جور می کردیم گفت که یادگاری عروسیمون بود و از همه مهم تر هدیه من بود به تو .... چند بار قبلا پیش آمده بود که گفته بودم شاید برای خونه اگه لازم بشه همه طلاهام رو بفروشم ... حالا بعد از اینکه فروختمشون مادر همسرم می گه خوب می دادیشون به من .. من پولش رو بهتون می دادم ... گفت ببین اگه هنوز توی مغازه هست برو بگیرشون .. رفتم ولی گفت اونم داده به کسی و برده ... همسرم گفت که عجله کردی ولی این پول باید تا بعداز ظهر جور میشد .... نمی دونم واقعا این کار رو می خواست بکنه یا نه ... ولی من قبلا گفته بودم شاید طلاهام رو بفروشم ولی این پیشنهاد رو بهم نداده بود .. با خودم می گم شاید حالا که فروختمشون این جوری می گه ... شاید هم نه .. من که توی دل اون نیستم ... خدائیش یه جاهایی هم کمکون کرده از حق نمیشه گذشت .. حالا نمی دونم اگه خونه کرج فروش نره چه کار باید بکنیم ... دی شب با خودم فکر کردم من این سرویسم رو خیلی دوست داشتم شاید واقعا باید میدادمش بره که این قدر دلبسته بهش نباشم ... حالا من اصلا اهل طلا و جواهر نیستم ها ... کل طلاهایی که همیشه همراهمه حلقه ام و یه زنجیر که اونم هدیه تولد همسری است ...حتی بعضی عروسی ها هم که می خواستم برم یادم می رفت سرویسم رو استفاده کنم ... نمی دونم چرا انقدر دوستش داشتم ... حالا که گذشته دعا کنید لااقل خونمون فروش بره تا حداقل به یه دردی خورده باشه ....
راستی یادتونه گفتم ماشین راهنمایی زود به ماشین من و رفت ... کلی از اون موقع پیگیری کردم ... جالبه که می گن ماشینه هنوز پیدا نشده .. زنگ زدم به تهران بیست هم موضوع رو گفتم البته خیلی دست و پا شکسته موضوع رو مطرح کردند ولی گفتند متن شکایتم رو فکس کنم تا توی این هفته که رویانیان میاد دوباره مطرحش کنن ... سوال من ازشون این بود اگه من هم با ماشین راهنمایی رانندگی تصادف می کردم باز هم انقدر طول میکشید تا من را پیدا کنند .. حالا که این طوریه آقا تصادف کنید و بزنید و برید .... سه چهار ماه طول میکشه تا پیداتون کنند بعد از سه چهار ماه هم کی می تونه ثابت کنه شما بودید ... کی بود کی بود من نبودم ....به این می گن یه مملکت کاملا قانونمند و عدالت مدار .... همین آتلیه ای که عکس دخترک رو اونجا گرفتیم بعد از مدتی زنگ زد و اجازه گرفت که از عکس هاش برای تبلیغ شون استفاده کنه .. منم اون موقع جوگیر شدم و گفتم باشه .... حالا عکس دخترک رو توی مجله شهرزاد شماره مهر و آبان انداخته اند ولی بعدا گفتم کاش می گفتم استفاده نکنن .. نمیدونم ... راستی مجله شهرزاد رو هم بگیرید .. نه به خاطر اینکه عکس دخترم توشه ها نه بابا ... تموم شده اون شماره اش .. نکات خوبی توش داره یه مجله تخصصی برای پدر و مادرهاس و مطالب خوب توش زیاد داره ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 7:11 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|