
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
دستهایت را به سوی آسمان دراز کن حتی اگر دستت پر از ستاره هم نشود مطمئن باش با مشتی خاک هم پر نمی شود .....
خیلی خوشم اومد این جمله رو وقتی خوندم .. من کلا به دعا کردن خیلی اعتقاد دارم و گاهی اوقات هم شده که خیلی دعا کرده ام ولی جواب هم نگرفته ام ها ... ولی حالا که فکر می کنم همشون از این درخواستهای بیخود و الکی بوده و بعدها خودمم از اینکه اون اتفاق نیافتاده بدم نیومده ... ولی همیشه حتی اگه تا لب لب یه دره ای هم رفته باشم احساس می کنم خدا دستم رو می گیره و نمی ذاره که بیفتم .... واقعا وقتی که از ته دلم برای چیزی دعا می کنم و به فاصله کوتاهی جواب می گیرم خیلی حس خوبی بهم دست میده ... یه جور احساس می کنم خدا همین دور و بر خودم بوده .. البته می دونم که الان دارم درست مثل همون چوپانه داستان موسی حرف می زنم چرا که خدا همیشه همه جا هست ولی خوب دیگه انکار این جوری مزه اش بیشتره .... در هر صورت خدا جونم دوستت دارم خیلی زیاد .... راستی دوتا سوال .... یادتونه بچه که بودیم می گفتن پنیر خالی نخورید خنگ میشید ... ؟ این آیا پایه علمی داره .. این دخترک من خیلی پنیر خالی می خوره .... دوم اینکه آیا تخم مرغ عسلی برای بچه بده و نباید اصلا بهش داد .... ؟ چند روز پیش من مرخصی گرفتم تا هم استراحت کنم و هم از بودن پیش دخترکم لذت ببرم ... ما مامانهای کارمند اصلا لذت بودن در کنار کوچولوهامون رو درک نمی کنیم ... بیشتر از اینکه دلم برای بچه ها بسوزه دلم برای خودمون میسوزه ... اون موقع که دنبال کار می گشتم مامانم هی بهم می گفت سعی کن توی آموزش و پرورش باشه خودشم چون همونجا کار می کرد می تونست کمکم کنه ولی از اون اصرار و از من انکار که من از تدریس خوشم نمیاد ... نه که خوشم نمی مود ها ولی حس مس کردم خیلی کارهای بهتری می تونم انجام بدم ... خدا رو شکر الان هم کارم رو دوست دارم ولی خداییش برای خانوم ها فقط چند تا شغله که به درد می خوره .. یکیش همون تدریسه ... چون حداقل دو سه روز در هفته ات خونه ایی ... عیدها کامل تعطیلی ... تابستون تعطیلی ... خیلی خوبه و بچه ات هم انقدرها سختی نمی کشه .. یکیش وکالته که ساعت کارت دست خودته ... و کارهای این جوری ... ولی ما چی ... هر روز از ۷ ضبح حالا من تا ۱.۵ و بهد از اسفند هم تا ۲.۵ خوب خسته کننده است دیگه صبح به صبح ساعت ۴.۵ بیدار شو چون باید ناهار درست کنی و دی شب فرصت نکرده ای ... باید به آقای همسر صبحانه بدی چون بدون صبحونه نمی تونه بره سرکار .... بچه رو بزنی زیر بغلت ببری خونه مامانت که با ماشین ۱۰ دقیقه با تو فاصله داره و بعد سرویسی که هرگز بهش نمی رسی و مجبوری ماشین ببری کجا ؟ کیلومتر چندم جاده مخصوص ... اونم تو این بی بنزینی .... خوب خسته میشی دیگه مگه چه قدر آدم جون داره ....از کجا اومدم به کجا ... خلاصه که ما موندیم خونه و نزدیک های ظهر با دخترکم رفتیم که خریدی کنیم ... از بغل کیوسک روزنامه فروشی که رد شدیم طوری جیغ کشید مامان تتاب تتاب (کتاب )که همه برگشتند نگاه کردند که مگه این بچه چه قدر گشنه اس که این طوری تی تاب می خواد که دخترکم دوید سمت کتابها و چند بار باز تتاب تتاب کرد و آبروی در حال ریختن من رو خرید .... خلاصه که دیدم انقدر مشتاقه با هم رفتیم شهر کتاب و چه کیفی می کرد از دیدن این همه کتاب یه جا ... کلا اگه کتاب داشته باشه محاله با اسباب بازی های دیگه اش بازی کنه ... شاید نزدیک ۱ ساعت می شینه و برای خودش کتاب می خونه .. گاهی هم من رو صدا می کنه و برای من می خونه یا از من می خواد که براش بخونم .... کتاب ها رو خودش انتخاب می کرد و با صدای بلند می خوند ... این ببعی یه می گه بع بع ... این اسبه ... این فلانه این نی نی حمومه .. این نی نی لالا ... خلاصه کلی از اعتماد به نفس و اشتیاقش خوشحال شدم ... تاز گی ها کل اتفاقتی رو براش می افته تعریف می کنه .. چند روز پیش ظاهرا همسایه مامانم اینها رفته بوده خونه شون که اونهم یه دخترکی همسن این فسقلک ما داره اسم دخترک هلیا ست و ظاهرا خواسته ماشین های دخترک رو با خودش ببره این هم رگ مالدوستی اش گل کرده و نمی ذاشته هلیا هم گریه کرده و دخترک هم بهش گفته برو خونه تون ... حالا همین ماجرا از زبون دخترک : دخترک :هیلاها ماشین ببره من : تو بهش چی گفتی مامانی ؟ د: ماشین مال منه ... من : هلیا چی گفت ؟ د: هیلا ها گریه من : بعد تو چی گفتی ؟ د : بدو خونه تون اعظم مال منه (دستش رو هم همچین به سمت جلو پرت می کنه که هر کی باشه زود تصمیم می گیره بره - اعظم مامان منه که بدون هیچ پیشوند و پسوندی صداش می کنه ) بچه ام فکر کرده می خواد اعظم رو هم ببرن ... دخترک گلم .... دوستت دارم مامان .. میدونم این روزها که سرم کمی شلوغه کمتر باهات وقت می گذرونم و بیشتر وقتها نیستم ولی مطمئن باش همه اینها برای آرامش توست عزیز دلم .. برای مامان و بابا دعا کن .... تازگی ها انقدر همش توی خونه ما حرف خونه خریدن و خونه فروختنه چند وقت پیش یه هو دخترک دستش رو مثل حالت قنوت بلند کرد و گفت : حدا (خدا) حونه (خونه ) من و آقای همسر اولش : بعدش : کلی مراسم دختر چلونی خونه کرج رو فروختیم .. زیر قیمت .... داریم دنبال خونه می گردیم ... برامون دعا کنید خونه خوبی پیدا کنیم می دونم دعاهای شما کلی انرژی مثبت برای ما می فرسته ... منتظر اثر انرژی های قوی و مثبتتون هستم ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:13 توسط گلی خانم |
|
|
مجله ای رو داشتم می خوندم که با خانواده ای مصاحبه کرده بودند و جایی گفته بودند که یا دو بچه یا هیچی ...اوها تازه بچه دار شده بودند و دخترشون سه ماه داشت ... فلسفه این حرفشون هم تنهایی بعدهای فرزندشون بود .... این یه چیزی رو تو ذهنم آورد که آیا واقعا این فلسفه درست است یا نه ... البته من مدتهاست که با این فکر مشکل دارم ... درست از وقتی که دخترکم به دنیا اومد ... قبل از اون من هم همیشه دو تا بچه می خواستم ... اون هم با اختلاف سنی کم ... ولی وقتی دخترکم دنیا اومد و تمام تمام دلم ـ دروغ چرا خیلی از دلم که قبلا به هزار تا آدم دیگه تعلق داشت حالا فقط مال دخترکمه ـ رو گرفت دیگه دلم بچه دوم رو نمی خواد ... حداقل حالا نمی خواد ... و این در حالیه که آقای پدر خونه ما شدیدا دلش دو تا بچه می خواد ... نه اینکه تحمیلی در کار باشه ها ... تا وقتی من نخوام مسلمه که کسی نمی تونه من رو مجبور کنه ولی اصلا دلم الان بچه دیگه نمی خواد ... ولی گاهی اوقات فکر می کنم این خودخواهی منه ؟ یا اینکه کار درستی می کنم .... دلم نمی خواد الان عشقم رو به دخترکم با بچه دیگری تقسیم کنم .... من که کلی بچه دوست داشتم الان اصلا نمی تونم تصور بچه دیگه ای رو تو خونه داشته باشم .... اصلا خوبه که تفاوت سنی بین بچه ها چه قدر باشه ... تک فرزندی خوبه یا نه ... من خودم بچه دوم خانواده هستم... ولی تازگی ها همش از مامانم می پرسم .. مامان تو چه جوری تونستی من رو دوست داشته باشی ... وقتی خودم می بینم که برای بچه بعدی هیچی برام نمونده که بخوام مایه بذارم .... دوست دارم ساعتها بشینم و با دخترکم بازی کنم ... حرف بزنم ... نگاش کنم ... اگه یکی دیگه هم باشه باید تمام زمانها تقسیم بشه .... حسادت های بچه های بزرگ تر رو که می بینم که با ورود بچه جدید حالت های تدافعی می گیرند ... حالت های دخترکم وقتی برای دیدن بچه های تازه دنیا اومده دوست و فامیل می ریم و من احیانا اون ها رو بغل می کنم و دخترکی که آویزون من میشه و مدام میگه بریم مامان بریم مامان نی نی نه .... بچه هایی که با اومدن فرزند جدید افسردگی می گیرند ... دچار افت تحصیلی میشند و هزار تا مشکل دیگه ... از اون طرف بچه هایی که دوست دارند با خواهر یا برادرشون بازی کنند با هم درس بخونند .... با هم تفریح کنند ... نمی دونم.... به نظر شما کدوم بهتره ؟
حالم از دیدن تلویزیون بد میشه .... چرا باید این همه کودک کشته شده نگاه کنیم .. چرا باید کدام حواسم باشه که این جعبه لعنتی جنگ و کشت و کشتار از کجا داره نشون می ده و من بزنم یه کانال ما*هواره که نانای داشته باشه تا دل کوچیک دخترم از دیدن این کشته و کودک زخمی نگیره و نترسه و با بغض تلویزیون رو نگاه نکنه .... من هم دلم برای مردم غزه میسوزه ... کی این همه جنگ و کشت و کشتار رو راه انداخته .. کی باعث و بانی این همه وحشی گریه ... اسرائیل یا حماس ؟ کی اول شروع کرده به این جنگ لعنتی ... چرا مردمش از اون شهر نمی رن بیرون .. چرا حماس موشک هاش رو از داخل مناطق مسکونی به سمت اسرائیل می فرسته ... چرا وقتی گفتن بهشون که موشک نندازین والا آتش بس رو می شکونیم باز هم موشک پرتاب شد به سمت اسرائیل ...این جنگی که این همه سال داره رو روان مردم دنیا قدم می زنه و هر از چند گاهی براش راهپیمایی و کمپین و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه برگزار میشه از کی شروع شده .. مقصر اصلیش کی بوده ... مردم بی دفاع هر دو دولت این وسط چه کاره اند .. ما این وسط چه کاره ایم ... چرا ما باید نیرو بفرستیم برای اونجا ... زمانی که مردم ما زیر توپ و تانک صدام بودند کسی برای ما راهپیمایی برگزار کرد ؟ کسی برای ما نیروی فرستاد یا این مردم بی دفاع آبادان و خرمشهر و شهرهای مرزی بودند که تا پای جونشون از این شهر ها دفاع کرده اند و کشته شدند ... چرا وقتی می دونیم اگه سلاح بفرستیم برای حماس ممکنه مورد تعارض اسرائیل قرار بگیریم و اصلا شاید این بهانه ای برای حمله به ایران باشه ....چرا اینها رو دارم توی وبلاگ دختکم می نویسم ... انقدر که از شنیدن غصه و کشته شدن و درد مردم دیگه خسته شده ام .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:59 توسط گلی خانم |
|
|
برام خیلی عجیبه... خیلی عجیب... فقط ۲ ماه دیگه تا تولد دو سالگی دخترکم باقی مونده ... یعنی از اون روزی که من فهمیدم یه نهال کوچولوی قشنگ داره تو دل من رشد می کنه ... قد می کشه و بزرگ میشه .... از اون روزی که فهمیدم یه موجود کوچولوی ظریف داره از تن من تغذیه می کنه .... از اون روزی که صدای تاپ تاپ قلب کوچیک و مهربونش رو شنیدم نزدیک به سی ماه می گذره ... سی ماه ... یه موقعی چه قدر سی ماه برام زیاد بود و حالا که به پشت سرم نگاه می کنم انگار فقط چند هفته گذشته ... با اینکه بارداری خیلی راحتی نداشتم و ۵ ماه تموم آب هم نمی تونستم بخورم .... با اینکه ماه آخر بارداریم به خاطر احتمال زایمان زودرس مجبور شدم همش توی خونه بمونم اونم من که سرم رو میزنن تهم رو می زنن از بیرون خونه سر در میارم منی که تا ماه ۸ بارداریم مثل فرفره می دویدم این ور و اون ور و همه بهم می گفتند ماه حاملگی ات رو گم کرده ای و امکان نداره که با این همه تحرکی که داری ۸ ماهت باشه .... خوب برام خیلی سخت بود .... بعدش هم که خوب اومدن یه فرشته کوچولو و یه عضو جدید و شرایطی که به وجود میاد تغییراتی که توی خودت و در درون خودت به وجود میاد و فقط کسی می تونه بفهمه که خودش این مراحل رو طی کرده باشه و بنابراین تغییراتت یهو و این همه زیاد برای نزدیک ترین نزدیکانت هم عجیب باشه .... شب بیداری .... روز بیداری ... شیر دادن به دخترک کوچولویی که شیر مامانش رو نمی خواست و مامانی که اصرار داشت از شیر خودش به دخترش بده .... و دخترکی که هر روز از روز قبلش لاغرتر میشد و طعنه و کنایه آدمهایی که با گوشه چشم نگاهت می کردند انگار که تو مخصوصا می خواهی بچه ات رو لاغر کنی و آب شدن هر روزه تو با گریه های بی وقفه دخترکی که گرسنه بود و نمی تونست شیر تو رو بخوره ... تصمیم برای شیرخشک دادن و باز اون نگاههای بی رحم که هرگز هرگز هرگز فراموشم نمی شه حتی اگه آلزایمر بگیرم .... بعد از اون کولیک ها و بی قراری برای دندون درآوردن بیماریهای فصلی و هزار تا هزار تای دیگه که اگه فکر کنم می تونم چندین صفحه در موردش بنویسم ... ولی همه اینها انگار همین چند روزه بود سختی هاش برام انگار به اندازه همین چند خطی بود که نوشتم ... هیچ کدومشون وقتی که به چهره نازنین دخترکم نگاه می کنم یادم نمیاد ... و فقط به این فکر می کنم که من چه قدر این فرشته کوچیک رو عاشقانه دوست دارم .... دخترکم کاش می فهمیدی روزهایی که برای رفتن من گریه می کنی هر اشکت روزها یا شاید سالها از عمر من رو کم میکنه ... کاش اندازه دوست داشتن آدم ها نشانه گر داشت تا بهت نشون بدم که نشانه گر دوست داشتن من برای تو حتی از خورشید هم بالاتره ....چه قدر زود گذشت نزدیک سی ماه از روزی که فهمیدم باید مراقب فرشته کوچولویی باشم که من مادرش میشم می گذره ... واقعا خوشحالم عزیزم که تو دختری و بالاخره یه روزی معنی تمام این حرفها و احساسات من رو می فهمی ....و من نزدیک به سی ماهه که مادر فرشته مهربونی شده ام که تو باشی ..... حالا برای من شعر می خونی ...کمکم می کنی ... نوازشم می کنی ... و به محض اینکه سرم رو می گذارم زمین صورت من رو می گیری توی دستای بی اندازه زیبات صورتت رو به صورتم نزدیک میکنی و یواشی که کسی نشنوه می گی : "پاشو پاشو پنتل (تنبل )"و من دلم می خواد همونجا هزار تا بوست کنم وقتی برای اولین بار برف امسال رو دیدی با هیجان من رو صدا کردی "مامانی مامانی بدو بدو دون دونه برف میاد "و من هر بار که نگاهت می کنم قند توی دلم آب میشه و حس میکنم که اصلا مال خودم نیستم ....
اوایلی که شروع کردم به نوشتن این وبلاگ دستم توی گچ بود و خیلی درد داشتم ... همون موقع یه نفری (!!!!) چیزی بهم گفت که خیلی دلم سوخت یعنی دقیقا همون روزی که توی مچ دستم آمپول کورتن زده بودم و دستم رو هم گچ گرفته بودم و از درد داشتم گریه می کردم حرفی شنیدم که تا سالها یادم نمی ره .... اون روز ته دلم دعا کردم خودش گرفتار یه همچین دردی بشه تا همین طوری دهنش رو وا نکنه و هر چی به زبونش میاد رو بگه ... اون نفر همون درد رو دو روزه که گرفتارش شده .... من واقعا نمی خواستم اون این همه درد بکشه ولی چوب خدا صدا نداره ... بار اولش نبود که می خواست القا کنه که من تمارض می کنم با اینکه من کلا آستانه تحمل دردم بالاست و خیلی کم پیش میاد کسی بفهمه که من ناراحتی ای دارم ولی خوب اون که اصلاح نمی شه ... چون بارها و بارها با این حرفهاش دل خیلی ها رو سوزنده ولی خوب من از حق خودم توی این دنیا گذشتم .... اگه واقعا به خاطر دعای من گرفتار این درد شده من این دنیا رو می بخشم تا کی گذارمون به هم توی اون دنیا بیفته .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 7:58 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|