
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
پی نوشت دارد
دخترک قشنگم ... فقط ۳ هفته دیگه تا تولد ۲ سالگیت باقی مونده و تو چه قدر بزرگ و متفاوت شده ای ... عزیزکم ... حالا انقدر بزرگ شده ای که تمام حرفهای قشنگت رو با جمله های دقیق و زیبا می گی ... شعرهای قشنگ می خونی .... از یک تا ۱۵ می شمری و حرف های ما رو دقیق گوش می کنی و می فهمی ... عزیز گل خونه من !!! خدا رو شکر می کنم که گل قشنگی مثل تو مهمون خونه من شده ... گلدونه من ! می دونی شکر خدا وقتی به صورت مثل ماهت نگاه می کنم به نظرم چه قدر کار سخت و مشکلی میاد .. فکر نکنم تا مادر نشی بفهمی من چه حسی رو می خوام منتقل کنم و شاید در گفتنش نا توانم .... عزیزکم ... وقتی بعضی حرفها رو برای بار اول می زنی و من متعجب می شم از اینکه این حرف رو کجا یاد گرفته ای وقتی برق نگاهت رو می بینم می فهمم که چه قدر وظیفه سنگینی دارم و خودم نمی دونم خداوند به مادر چه حسی و چه توانی می ده که کمرش زیر بار این مسئولیت خم نمی شه ... از خدا می خوام کمکم کنه تا از این آزمایش الهی سربلند بیام بیرون ... سپردن فرشته های کوچولوی خدا به آدم های ناتوان و ناشکری مثل ما باید برای خدا هم کار سختی بوده باشه برای همینه که گاهی اوقات واقعا فکر می کنم دست خدا تو رو توی آغوشش نگه داشته ... عزیز خونه من ... می دونی که تو هم باید خیلی به مامان کمک کنی تا بتونیم با هم اون طور که باید رشد کنیم و به کمال برسیم ... تو به تمام قابلیت های خودت و من به تمام توانایی های مادر شدنم ... خدا رو باید روزی بیشتر از تعداد نفس هام شکر کنم وقتی می بینم که کودکی دارم سالم و شاداب که می خنده و با خنده هاش تمام شادی دنیا رو توی دلمون میاره ... خنده های قیمتی تو تمام غصه های عالم رو از دلم بیرون می کنه وقتی دست های کوچولوی قشنگت رو به صورت من می کشی و با صدای معصوم و دوست داشتنی ات می گی : نازی نازی ... مامان ... و چه قدر دانایی عزیز دلم که می دونی برای دلبری کردن از من بهتره به من بگی : مامان تا اسمم رو صدا کنی .... و چه قدر دوست داشتنی اسم سخت من رو صدا می زنی انگار که همسن همیم و می خوای که باهات بازی کنم یا برات کتاب بخونم و یا با هم ورزش کنیم .... همه زندگی من .... خدا رو میلیون میلیون بار شکر می کنم برای اینکه من رو قابل داشتن گل قشنگی مثل تو دونست ... یعنی من باغبان خوبی خواهم بود برای به گل نشاندن نهال زیبایی که تو باشی ؟؟؟ ... من مطمئنم خدایی که تو رو به من امانت داده در نگهداری از تو هم به من کمک می کنه ... یادت باشه گلم ... تا وقتی به یاد خدا باشی یاد سختی ها هیچ نگرانت نخواهد کرد ... دختر گل من !!! چه قدر حس خوبیه با این نامها صدا کردنت ... هر چند که هر بار ازت می پرسم تو کی من هستی میگی عشق ولی تو خیلی بیشتر از یه عشق جا توی دل ما باز کردی ..... می خواستم عکس دخترکم رو با موهای بافته اینجا بذارم ولی سی دی موبایلم گم شده و نمی تونم فعلا دعا کنید پیدا شه ...
پ.ن ۱ : راستی فردا سالگرد ازدواج ماست .... همیشه این روزها برام دوست داشتنی بوده ولی بنا دلایلی امسال رو اصلا نمی خوام بروی خودم بیارم .... پ.ن ۲ : در مسابقه بامزه ترین عکس که برای بچه های زیر شش ساله و باید عکسشون مربوط به زیر یک سالگی شون باشه تو وبلاگ دوست خوبمون کیاراد جون شرکت کنید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:8 توسط گلی خانم |
|
|
"اگه میدونستم سرنوشت ما رو کی میبافه حتما ازش میخواستم مال منو کلا بشکافه"
الان دقیقا توی همین حسم .... کاش میشد همه چی رو آدم در یه لحظه فراموش کنه ...گاهی اوقات حوصله بعضی آدم ها رو ندارم و دقیقا توی همون لحظات بدجوری اونها روی اعصاب من قدم می زنند ... کاش میشه به راحتی بیرون انداختن لباس های کهنه بعضی ها رو هم از ذهن و فکرت و زندگیت پرت کنی بیرون .... گرفته ام و ناراحت .... تحمل و قدرت تحلیل بعضی حرف هایی رو که می شنوم ندارم .... قبلا ها زودی عصبانی میشدم و حداقل داد و بیداد می کردم ولی حالا حتی حوصله این کار رو هم ندارم ... من آدم صاف و صادقی هستم ... این رو همه کسانی که از نزدیک من رو می شناسند می دونند وقتی حرفی می شنوم که هیچ جوری نمی تونم با خودم تطبیقش بدم که هیچ (اه این کاما کجاست ) اصلا جوری توهین به خودم و اعتقاداتم حسابش می کنم و دلم میخواد بزنم توی دهن اون کسی که اون حرف رو بهم زده ولی واقعیتش نمی دونم حساب چی رو می کنم که نمی زنم .... فقط همین گرفته ام و ناراحت ... خاله بزرگم هفته پیش فوت کرد و من نرفته بودم ببینمش ... دخترک من رو ندید و همیشه هم بهم می گفت که من این دختر تو رو ندیدم .... خاله ام شهرستان زندگی می کرد نه خیلی دور ولی لعنت به این زندگی های ثانیه به ثانیه که حسرت چه چیزهایی رو به دل آدم میذاره ... اینم اخرش برای اینکه خدای نکرده حرف خاله زنکی نزده نرفته باشیم : مادر گرامی همسرم نه به من نه به مادرم و نه به هیچ کسی از خانواده من نه تسلیت گفت و نه دخترک رو یک صبح تا بعدازظهر نگه داشت تا من به ختم خاله ام برم ... خوب کار واجب تر داشت طفلی می خواست بره سفره کسی که تا حالا یه بار در زندگیش بیشتر ندیده بودش ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:32 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|