تبليغاتX
Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker نوشته های من برای غنچه کوچکم
روزنوشت برای دخترم
پی نوشت دارد :

من در مرز دیوانگی  (کاما رو پیدا نمی کنم خودتون زحمتش رو بکشید)سکته و هزار بلای دیگه قرار دارم ... از اون جا که حرف مفت توی این مدت زیاد شنیده ام هزاران فکر در طول روز به مغزم هجوم میاره ... یکیش اینه که نکنه من یه جور مرض لاعلاج دارم که دارم واقعا می میرم و اونها خبر دارندکه انقدر جدی در مورد موردن من فکر می کنند ... یکیش هم اینه که نکنه همسر من (!!!!) نمی خواد واقعا با من زندگی کنه از اونجا که هرگز هم از این زندگی ابراز رضایت نکرده و فقط منتظر پایان ۷ سالگی دخترکمه تا اون رو از من بگیره و همه چی تموم ... دیوونه ام نه .. ولی باور کنید همین حالا ست که مرز دیوانگی رو رد کنم ....

خدایا من این روزها اراجیف زیاد می گم به دل نگیری یه وقت ها ... من حرف چرت و پرت زیاد می زنم خدایا من از داشتن گل قشنگ زندگی ام راضی ام خدا .... ازت ممنونم که فرزند سالم و سلامتی به من دادی ... خدایا من رو در حد توانم لطفا آزمایش کن ...

پ.ن ۱ : امروز قراره مادرش فتنه جدیدی به پا کنه ظاهرا خیلی براش گرون تموم شده که من در مورد مقدار پولی که برای خرید خونه گذاشته ام صحبت کرده ام .... برام دعا کنید موفق نشه .... حالم ازش به هم می خوره ... دیگه توان بحث کردن هم ندارم ... فقط دلم آرامش می خواد همین فقط همین خدایا ... فقط به من آرامش بده .... همین ... حتی اگه در مردن من باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 14:32  توسط گلی خانم | 
دخترک گلم سال ۱۳۸۵ در یه همچین روزی تو که تکه ای از وجودم شده بودی و نه ماه تمام باهات زندگی کرده بودم چشم های خوشگلت رو به این دنیا باز کردی و همه زندگی من شدی باران رحمت خداوند شدی و تمام زندگی من رو غرق در شادی کردی ... من رو لایق مادر شدن کردی و حالا دختر بزرگ ۲ ساله ای هستی که ار فهم و دانایی تو غرق در شادی و خوشحالی میشم ... بارانم ! عزیزکم ... تولدت مبارک امیدوارم هر روز شاهد رشد و بالندگی بیشتر تو باشم ... دخترکم بهترین ها رو برات آرزو می کنم ... سلامتی و شادی و دانایی و فهم و انسانیت ....

این هم چند تا از عکس های دخترکم.... دوستت دارم تنها بهونه قشنگ زندگی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 7:40  توسط گلی خانم | 
پی نوشت دارد

تازه بعد از این همه وقت واقعا فهمیدم که زن همیشه باید پس اندازی مخفیانه برای خودش داشته باشه .. کی گفته که زندگی مشترک یعنی به اشتراک گذاشتن همه داشته ها ؟ کی گفته که باید از جونت مایه بذاری برای زندگی ای که حداقل احترام ها و اعتماد ها دست مایه حرف های خاله زنکی دور و بری هاست .. من از بعضی آدم ها در اطرافم متنفرم و حالا اصلا ناراحتی ندارم از اینکه دخترکم این ها روزی بخونه و بدونه مادرش هم گاهی اوقات از بعضی از آدم ها متنفر بوده .... از بعضی کسانی که انقدر بخیل و حسودند که  که یکی از شیرین ترین حادثه های زندگی من رو به تلخ ترین اونها تبدیل کردند و از تو از تویی که در تمام این سالهای مشترک پابه پای تو که نه خیلی خیلی بیشتر از تو برای سامان دادن به این زندگی زحمت کشیدم و تو در نهایت تمام اعتماد من رو به باد دادی ....

 یادته زمانی که برای خرید سرویس عروسی مون رفتیم یادته من از سرویسی خوشم اومد که فقط ۶۶۰ هزار تومن بود و مامانت بهت فقط ۵۰۰ هزار تومن اجازه خرید سرویس داده بود ... یادته مامانت ۱۶۰ تومن بقیه اش رو از من گرفت ... تو اون موقع حتی همین قدر هم پس انداز نداشتی تمام مراسم عروسی مون رو با وام ازدواجی که گرفتیم برگزار کردیم و تمام اقساطش رو من پرداخت کردم ... دیگه از گفتن این حرف ها نه می ترسم نه خجالت می کشم ... یادته اداره مون ثبت نام می کرد برای پروژه تعاونی مسکن و من می تونستم اونجا ثبت نام کنم و بهت گفتم و قرار شد پولهامون جمع کنیم تا زودتر خونه بخریم ... می دونی تو این چند ساله زندگی مشترکمون یه بار هم دفترچه های اقساط رو ندیده ای حتی ... می دونی ما ماهی چه قدر قسط می دیم ؟ می دونی نزدیک ماهی ۷۰۰ هزار تومن قسط ماهیانه پولهایی که من و تو با هم جمع کردیم .... می بینی من هنوز خیلی با انصافم که تو رو هم توی تهیه این پول شریک می کنم .... یادت میاد موقعی که مامانم بهت گفت نمی تونه خونه شون رو به نام تو کنه تا وام بگیری ولی می تونه به اندازه پول وام بهت کمک کنه چه قشقرقی سر من حامله در آوردی طوری که کارم به بیمارستان کشید و یک ماه استراحت مطلق شدم ؟ یادته همین کار رو مامانت هم باهات کرد منتهی با کلک زدن و هم دستی با این و اون و تو نشستی و گفتی آخی طفلکی می خواست ها نذاشتند .... ؟

یادت میاد ۱ میلیون تومن پول من رو ازم گرفتی برای این که به اون فامیلت کمک کنی چون از کار بیکار شده بود و پول نداشتن و گفتی می خوای براشون ماشین بخری تا مسافر کشی کنه و خرج زن و ۴ تا بچه ش رو بده ... یادت میاد ماه بعدش خونه اش رو عوض کرد و رفت یه خونه نوساز خوب خرید هیچ خبری هم از ماشین نشد طوری که همتون انگشت به دهن مونده بودید ؟

یادت میاد خاله من خونه ش رو به نامت کرد در نهایت تا بتونی وام بگیری و خونه بخری و تو حاضر بودی خونه وکالتی بخری ولی وام به نام من نشه تا خونه مبادا به نام من بشه چون بهت یاد دادند که نباید چیزی به نام  زن کرد ؟ یادت میاد برای مردن اون یکی خاله ام مامانت حتی به این خاله ام زنگ هم نزد ؟

چرا شما ها انقدر نمک نشناسید ؟

شماها چه موجوداتی هستید ؟

یادت میاد تمام پول ماشین رو من دادم و در نهایت ماشین رو به نام خودت خریدی ؟ و من هر چند ته دلم ناراضی بودم ولی گفتم عیبی نداره این اولین چیزیه که تو زندگی به نامش میشه بذار خوشحال بشه ...یادت میاد وقتی خواهرت برای خریدن خونه اش توی فرمانیه که حاضر نبود یه قدم از اونجا پایین تر بیاد پول کم آورده بود بدون اینکه با من مشورت کنی به خواهرت گفتی بیا این سند ماشین می فروشم می دم به تو تو بعدا به من بده ؟ آخی واقعا خیلی سختش بود خونه اش تو دزاشیب بود واقعا داشت عذاب عالم رو به خاطر اینکه توی فرمانیه نیست تحمل می کرد ولی خوب من که اصلا نیازی به ماشین نداشتم با یه بچه خودم عین حمال بالاخره یه خاکی به سر خودم می کردم  

 یادت میاد سر خریدن خونه کرج ؟ بهت گفتم سه دانگش رو به نام من کن گفتی جلوی مامانم نمیشه دفعه بعد ؟ یادت میاد مامانت باهامون اومد محضر تا مبادا دست از پا خطا کنی و گول من رو بخوری و سه دانگ خونه ای رو که من هم توی تهیه پولش شریک بودم به نام من کنی ؟

یادت میاد سر خریدن این خونه من سرویس دوست داشتنی ام رو فروختم و چند روز بعدش مامانت گفت حالا یه تکونی به خودت بده یه پول بیشتری در بیاد ازت که خونه بهتر و بزرگتری بخرید و تو عین یه آدم بی صفت نشستی و نگاه کردی و هیچی نگفتی ؟

با همه این حرف ها من توی تمام این سالها هرگز به دنبال پول نبودم حالا هم از این همه بی اعتمادی دلم گرفته

یادت میاد سر این خونه وقتی بهت گفتم حالا سه دانگش رو به نام من کن .... چون واقعا نصف پولش رو من داده بودم گفتی من به خاطر خانواده ات این کار رو نمی کنم چون اگه تو بمیری اونها نمی ذارن به ما ارث برسه ؟ چه قدر تو وقیحی .... امروز می ری محضر و تمام خونه رو به نام خودت می کنی ولی مطمئن باش من راضی نیستم ... هنوز خیلی حرف دارم شاید اضافه کردم شاید هم نه ... برام دعا کنید لااقل آروم باشم

هزار تا از این دست اتفاقات رو می تونم بنویسم که مثنوی هفتاد من کاغذ میشه نه خودم حوصله دارم و نه شماها حوصله می کنید

نمی خواستم اینها رو لااقل امروز اینجا بنویسم ولی واقعا ترسیدم بمیرم... دیروز فکر می کردم واقعا خیلی بهتره که بمیرم  .. من هرگز لایق مادر شدن نبودم وقتی انقدر احمق و ساده بودم که فکر می کردم اعتماد توی خونه ما وجود داره من چیزی برای یاد دادن به دخترم ندارم ... من الگوی خوبی نیستم و این خیلی حس بدیه ....حداقل این طوری فردا روزی خودم رو به خاطر یاد ندادن این آموزه های سخت زندگی به دخترکم سرزنش نمی کردم ....

این رو یادم رفت که بهت بگم : تو بی معرفت ترین آدمی هستی که توی زندگیم دیدم ... باورت میشه ؟ من که باورم نمیشه ... همیشه تمام سعی ام رو کردم تا برات بهترین باشم بهترین همسر بهترین دوست بهترین شریک ولی تو امتحانت رو توی زندگی با من بد پس دادی خیلی بد.. برات متاسفم چون تو یکی از بهترین های زندگیت رو از دست دادی البته اگر بفهمی .. نمی دونم چرا گفتم یکی از بهترین ها ... تو هرگز هیچ بهترینی که هیچ هیچ خوبی هم توی زندگیت نداشته ای ...  

فردا تولد تنها بهونه زندگیمه ... دوباره بر میگردم ....

 

پ . ن ۱ : هنوز حال خوبی ندارم .. مدام فکر می کنم .... به تمام سادگی و ساده لوحی های بیش از اندازه ام در طول این سالها .... به حماقتم و از همه بیشتر به تمام اونچه که فکر می کردم دارم و نداشتم و چه مذبوحانه برای بیشتر کردن اون چیزی که وجود نداشت و من فکر می کردم وجود داره تلاش می کردم ... واقعیت اینه که تو تمام معادلات ذهن من رو به هم ریختی تمام اعتقاداتم رو... من رو شکستی ... حالا من باید با توانی که الان در خود نمی بینم خودم رو دوباره بسازم ولی مطمئن باش چیزی که ساخته میشه هیچ شباهتی به اونچه که تو شکستی نداره ... حتی اگه همین حالا تمام اون خونه رو به نام من کنی دیگه برای من هیچ فایده ای نداره ... مهم خونه نبود ... مهم اعتقادات من بود .... بیشتر از همه لبخند کریهی که پارسال توی محضر کرج تحویلم داده شد توسط مادرت یادم  میاد نمی دونم امسال می تونم این لبخند رو تحمل کنم یا نه ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 7:52  توسط گلی خانم |