تبليغاتX
Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker نوشته های من برای غنچه کوچکم
روزنوشت برای دخترم
دوم راهنمایی بودم که با یکی از همکلاسی هام دعوام شد و با هم قهر کردیم از اون قهرها که تا آخر سال طول کشید و هیچ کدوم برای آشتی کردن پا پیش نذاشتیم  تابستون همون سال همون همکلاسی ام رو با خواهرش تو خیابون دیدم و اون که می دونست ما با هم قهریم به زور ما رو با هم آشتی داد ... اصلا نه یادم میاد برای چی قهر کرده بودیم و سر چی دعوامون شده بود ... از اون سال نزدیک به ۱۹ - ۲۰ سال می گذره از سال بعدش تا سوم دبیرستان من و لیلا روی یه نیمکت می نشستیم .... با هم خندیدیم گریه کردیم بزرگ شدیم تجربه کسب کردیم دانشگاه رفتیم جوونی کردیم ازدواج کردیم ... سال چهارم دبیرستان ما از اون محله کوچ کردیم و درست از شرق تهران اومدیم غرب تهران  ... فاصله مون خیلی زیاد شده بود ولی هنوز دوستهای خوبی بودیم برای هم .... یادش به خیر ... لیلا یادت میاد عروسی زری رو ... گلی که خریدیم و چه قدر افتضاح بود و بردیم یه گوشه قایمش کردیم و فقط کارتش رو دم دست گذاشتیم .... عکسی که توی اون عروسی گرفتیم و من چه قدر بد افتاده بودم و چه قدر تا همین چند سال پیش هم تا می دیدیمش انقدر می خندیدیم که اشک از چشمامون میومد ... و من هر کار کردم اون عکس رو به من ندادی چون می دونستی من قطعا سر به نیستش می کنم .... کلاس های جبر و هندسه خانم گشته .... یادت میاد .... مدرسه زینبیه .... اون شر و ور هایی که تو کتاب های هم دیگه می نوشتیم و من هنوز کتاب ادبیات سال سوم رو دارم و هر وقت بازش می کنم و اون جمله معروف رو توش می بینم ناخودآگاه لبخند می زنم .... منحل کردن هر ساله کلاسهای ریاضی ... اون عکس لوک خوش شانس که سارا کشیده بود روی دیوار .... شوالیه شدن من و ملیحه .... اون همه گچ گرفتن های دست و پای من .... در رفتن از سرویس با اون پایی که تا بالای بالا گچ گرفته بود و با عصا از مدرسه تا خونه پیاده اومدن و خندیدن ....اون موقع که من عکسهای عید رو آورده بودم مدرسه و اومدن ما رو گشتن و عکس ها رو پیدا نکردن .... لیلا یادت میاد مراسم اون سال ۲۲ بهمن که من شاگرد اول شده بودم و تو چند تا مسابقه هم رتبه اول آورده بودم و هی من رو سر صف صدا کردن و بهم جایزه دادن و یه بار انقدر مقنعه ام عقب بود که خانوم محمدی مقنعه ام رو کشید و من اصلا نفهمیدم مقنعه ام در آمده ... یادته گفتند تو که انقدر دانش آموز موفقی هستی برای بچه های صحبت کن و من چه افتضاحی کردم بسکه خندیدم جلوی معلم ها و آبروم رفت ....یادته من و سارا رو سرکلاس طرح کاد از کلاس بیرون کردن چون داشتیم خوراکی می خوردیم و  اصلا به حرفهای معلممون که داشت دامن فون درس می داد نبود .... و من هیچ وقت از خیاطی کردن خوشم نیومد .... اگه بخوام بنویسم همین طور خاطره است که میاد توی ذهنم .... زنگ های ادبیات .... چه روزهای خوبی بودن اون روزها حتی روزهای بدش هم انگار خوب بود ... دانشگاه که دیگه نگو ... یادته دانشگاهامون یه جا نبود و من هر روز بعد از کلاس های خودم میومدم دانشگاه شما .... یادته مامانم دوست داشت من یه راست از دانشگاه برم خونه و من که نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم چون خونه شما دقیقا توی مسیر دانشگاه ما بود و من هر بار که تو خونه بودی از دانشگاه یه راست میومدم خونه شما ... چه طور بود اصلا از مامانت اینها خجالت نمی کشیدم هر روز هر روز خونه شما بودم .... بعد هم برای اینکه مامانم نفهمه من خونه شمام ... سرم رو از اتاق تو می کردم بیرون که صدای ماشین بیاد و می گفتم من تازه رسیدم دارم می آم خونه ...

چه روزهایی گذشتند و رفتند ... خیلی روزهاش رو دوست نداشتم و خیلی هاش برای انقدر عزیزند که تا آخر عمر یادم نمیرن ... روزهای قشنگ نوجوانی و جوانی .... روزهای بی خیالی و شادی .... روزهایی که برای خنده دنبال هیچ دلیلی نمی گشتیم و خندیدن به هر نحوی برامون لذت بخش بود ....

دخترکم .... دوستی های خوب و عمیق آدم رو به پله های بلند ترقی و کمال می رسونند ... می دونم انقدر دختر دانایی هستی که دوستهای خوبی برای خودت انتخاب کنی ... دوست خوب سرمایه بزرگیه ... بزرگترین آرزوی من اینه که من اولین و بهترین دوستت باشم .... دختر قشنگم ... می خوام بدونی که من همیشه برای شنیدن حرفهای دلت گوش های شنوایی دارم و تمام سعی ام رو می کنم که مثل یه دوست خوب بهت کمک کنم موقعی که به کمک نیاز داشته باشی ... دوست کوچولوی من ... به یاد آوردن خاطرات آدم با دوستانش یکی از بزرگترین لذت های زندگی است ... برای خودت دوست های خوب انتخاب کن و از شیرین ترین دوران زندگیت لذت ببر ... شادی کن ... بخند ... در کودکی نوجوانی ... جوانی ... و حتی کهنسالی .... عزیزکم شادی تو من رو غرق در لذت می کند .... باور نمی کنی که وقتی می خندی و قهقهه های کودکانه ات فضای خونه رو پر می کنه انگار که در بهشت غرق در تمام نعمت های خداوندم .... تو بهترین نعمت خدایی و خنده ات از ان هم بهتر .... شادی ات شادی بخش تمام سلولهای مرده و زنده وجودم می شود .... یکی از مهمترین دلایل شادی های من تویی ... کوچولوی قشنگ من .... شاد باش ... بخند .... دل بزرگی داشته باش ... وسیع باش و سخت ... اما از حق خودت هرگز هرگز غافل نشو ... دوستت دارم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 8:39  توسط گلی خانم | 
سلام ... سال نوی همگی مبارک ...

اولین موفقیت من در سال جدید : اینکه دخترک رو از پوشک گرفتم و وای که چه قدر کیف داره ... چه قدر لذت بخشه که هی نمی خوای پوشک عوض کنی ...البته این هم سختی های خودش رو داره به خصوص که هنوز شبها رو یاد نگرفته و باید پوشکش کنم ولی خوب در طول روز آزاده ....  البته دخترک بلای من خیلی شیطون شده ... هر بار بخواد من زود کارم رو ول کنم و برم پیشش می گه مامان بدو بدو ... یش دارم بعد که می برمش دستشویی میگه اذیتت کردم ..یش ندارم ...

یه کار جدیدی هم که تازه  یاد گرفته اینه که هر چیز جدید رو که می بینه با یه لحن خیلی بامزه می گه : وای مبارکه چند خریدی ؟ حالا این چند خریدی رو از کی و کجا یاد گرفته نمی دونم ... چون ما اصلا وقتی چیزی می خریم در مورد قیمتش حرف نمی زنیم ....

تازگی ها هم کلی گله من رو به باباش می کنه و تا من یه کم بهش بلند حرف می زنم بدو می ره باباش رو بوس می کنه و می گه .. باباجون مامان دعوا کرد ... نمی دونم چه جوری این اخلاق رو از سرش بندازم اصلا دوست ندارم این کارش رو ...  

دومین کار مهمی که انجام دادم این بود که دفترچه های قسط رو بردم خونه و دادم به همسرم تا هر کاری خودش خواست با اونها انجام بده اون هم اولش باورش نشد بعد هم گفت که پس استعفات رو هم بده دیگه سرکار نری دیگه .. .. من هم به روی خودم نیاوردم .... و فعلا در خونسردی کامل به سر می برم ....البته با هم به سرسنگینی قبل نیستیم ولی من هنوز ته دلم ازش دلگیرم ... بهش هم گفتم که حرف های خیلی بدی به من زده و با حرفهاش مسیر زندگی من رو عوض کرده و تمام حساب کتاب های من رو و تصوراتم رو به هم ریخته ... اون هم حرفهای من رو باورش نمیشه و می گه من فکر نمی کردم سه دانگ خونه برای تو انقدر مهم باشه و تو از مامانت اینها یاد گرفته ای که حساب کتاب کنی ... می بینید والله بدهکار هم شده ایم ... یه کار بدی هم کرده ام ولی بین خودمون بمونه فقط خودم از این کارم خبر دارم ... و اون .... اگه از کسانی که من رو تهدید کرده اند که حق نداری دیگه قسطی بدی کسی بفهمه قطعا باور می کنه که من دیوونه ام .... هنوز ۳ تا از قسطها رو خودم میدم .... می دونیم من اصولا آدم مهربونی هستم برای بدترین آدم ها هم خیلی کم پیش میاد بد بخوام و آرزو کنم  که طوری بشه که براش ناراحتی پیش بیاد حالا چه برسه به این که هم اسمش توی شناسنامه ام هست و هم انصافی پدر خوبیه ... ولی هنوز ازش ناراحتم .... نمی دونم کی این ناراحتی کمرنگ بشه ....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:3  توسط گلی خانم | 
عطر نرگس

 رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

نرم نرمک می رسد اینک بهار ...

 خوش به حال روزگار

سال نوی همه شما دوستان واقعی دیده و ندیده ام مبارک ... برای همه شما سال خوب و سرشار از شادی و سلامتی آرزو می کنم ... به امید روزهای بهتر ... شادتر و امیدوارکننده تر

سال ۸۷ با همه اتفاقات خوب و بدش گذشت و یه سال نوی دیگه از راه رسید ...

خوب که نگاه می کنم  همه سالها همین طور دارند از راه می رسند و من کمتر و کمتر رشد می کنم و تغییری در کار من نیست .. بنابراین امسال رو می ذارم سال تغییر باشه و بهتر و بهتر شدن من در هر زمینه ای که بشه بهتر شد ....

اوضاع به بدی قبل نیست اما من هم چندان بهتر نیستم ... من موضوع تازه ای رو کشف کردم .... من باید تغییر کنم اگه می خوام که توی نبرد زندگی پیروز باشم .... و راه و رسم درست و جوانمردانه جنگیدن رو به دخترکم یاد بدم .. هر چند که کسی با من بازی جوانمردانه نکرد ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 6:37  توسط گلی خانم |