تبليغاتX
Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker نوشته های من برای غنچه کوچکم
روزنوشت برای دخترم
این روزها عجیب دلم می گیرد .... این روزها روزهای خوبی نیستند دخترکم ... این روزها صداهایی به گوش می رسند که من وقتی خیلی خیلی کوچک بودم شاید چیزی در حدود همین سن و سال تو می شنیده ام ...این روزها هوای کشورم گرفته .... آری کشورم ... و من هراس ندارم از اینکه بگویم من واقعا وطنم رو دوست دارم ... از یادآوری روزهای جنگ ... روزهایی که در آن برادرانم جانشان را دادند تا این مملکت سر پا بماند و حالا من دارم می بینم که چه دارد بر سر وطنم می آید... بر سر دوستان و یاران همان جوانها... خانواده های همان شهدا ... و جوانانی که سینه هایشان رو آماج گلوله هایی می کنند که هموطن دیگر وطن فروششان به سویشان نشانه می رود  ... به اعتقاد هیچ کس کار ندارم ... اعتقاد من این است که این خاک مال هموطنان من است ... من ... تو ... دیگرانی که اینجا رو دوست دارند یا نه ... اینجا زندگی می کنند یا نه ... در خیابانهای شلوغ اینجا آب دهان می اندازند یا نه اینجا سهم ما از همه دنیاست ... چه خوب یا بد ... عزیزکم .... تو از صدای الله اکبری که این شبها می نوی می ترسی و به آغوش من پناه می آوری و من به این فکر می کنم که کدام یک از جوانان هم وطنم دارد زیر تیغ نفرت این بی صفتان طاقت می آورد یا نه .. اینها که در خون و آتش و اسپری های فلفل و گاز اشک آور و باتوم و شلاق به خود می پیچند برادران و خواهران منند ... آنها که دستهایشان را به هم گره می زنند و سرود یار دبستانی را می خوانند و زیر رگبار مشت و لگد و کابل و تسمه طاقت می آورند و آزادی وطنشان رو می خواهند .... اینها عزیزان منند ... شاید روزی با آنها در یک کلاس درس خوانده باشم ... خندیده باشم و یا گریه کرده باشم ... هر چه که باشد حالا فقط گریه می کنم .... برای دوستانم ... وطنم ... خودم و آینده تو که معلوم نیست چه می شود .....

(لطفا هر کس می خواد من رو نصیحت کنه یا چیزی بگه که احیانا نشانه ای از اینکه تقصیر خودتون بود که رای دادید و اینها .... ضربدر کوچک بالای صفحه رو بزنه و از این صفحه بره بیرون ....الان در مورد فلسفه رای دادن و انتخابات صحبت نمی کنیم  )

این رو به تو می نویسم خدا : اگه تو خدای این ظالم هایی من این خدا رو دوست ندارم ... تو مگه فقط خدای این بی خداهایی ؟ خدای مظلوم ها نیستی ؟ خدای  بیدفاع ها نیستی ؟ به نام تو وطنم رو آتش می زنند به نام تو جوانان وطنم رو میکشند شکنجه می کنند ... تو هم همچین خدایی هستی می زنی ؟ می کشی ؟ شکنجه می کنی ؟ پس کجاست نام الرحمن و الرحیمت .... من این دین رو دوست ندارم ... من این خدا رو دوست ندارم .. من تو رو دوست دارم که خدای مهربانی ها و خوبی ها هستی ... من تو رو دوست دارم که نگاه مهربانت گرمای آفتاب است ... خدایا این جوانان بچه های این آب و خاکند ... در پناه تو که باشند دست هیچ شلاقی به آنها نمی رسد .. خدای گلم ... آغوشت رو باز کن ... مادران بی پناه مانده اند از تکه تکه شدن جگر گوشه هایشان ... بچه ها بی پناه مانده اند از مشت و لگد این خدا ستیزان .... من ... مگر این اشک مجال می دهد ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:4  توسط گلی خانم | 
همین چند روز پیش آخرین پست لیدی جین عزیز رو خوندم و انصافا چه قدر هم خوشحال شدم که تونست تصمیم به جایی برای خودش و دختک خوشگلش بگیره ... براش کامنت گذاشتم و اتفاقی بعضی از کامنتهایی که براش گذاشته بودند رو خوندم ...به نظر  خیلی هاشون کار درستی کرده بود ولی یکی از اونها از اون روز تا حالا خیلی فکرم رو مشغول کرده : "من از این جمله متنفرم که بعدها به بچه ات بگی مامانی به خاطر تو سر کار می رفته "  چند درصد از ما خانوم های شاغل ممکنه به خاطر بچه هامون بریم سرکار ؟ و خیلی فکر کردم که من مگه نمی گم خیلی دخترکم رو دوست دارم پس چرا نمی تونم به خاطر اون نرم سرکار .... آیا من در آینده ممکنه مجبور باشم خودم یا دخترم رو توجیه کنم به خاطر این سالهایی که چند ساعت در طول روز در کنارش نبوده ام ....البته من دلایل خودم رو دارم برای سرکار رفتنم ... من کار خوبی دارم که توی یک شرکت معتبره .... ساعت کاریم خوبه و کارم هم دوست دارم و حقوقش هم نه خیلی ولی خوب بد نیست .... بعد هم من تقریبا ۱۰ سال سابقه کار دارم که نمی تونم به راحتی ندیده اش بگیرم .... نمی دونم...نمی خوام بعدها خودم رو سرزنش کنم اینها رو اینجا می نویسم برای اینکه یادم بمونه که من با تمام سختی ها یی که تحمل کردم و به دلایلی که یکی از اونها استقلال خودم بوده و دلیل دیگه اش اینکه اصولا من آدم خونه نشینی نیستم ... می دونم کار کردن در یک ساعت مشخص حالا اگه روتین هم باشه بدتر (که البته کار من این طور نیست ) چیزی به اطلاعات آدم اضافه نمی کنه ... می دونم که با وجود وسایل ارتباط جمعی دیگه خانوم های خونه دار مثل قدیم از جامعه عقب نیستند و حتی خیلی هم از خانوم های شاغل جلوترند چون وقت بیشتری دارند .... اینها رو می نویسم برای خودم که یادم بمونه هرگز دخترم رو بهونه کار کردنم قرار ندادم .... و نخواهم داد ...برای اینکه اگه روزی دخترم خواست بدونه که چرا در روز ۵-۶ ساعت از من دور بوده و من سرکار بوده ام به خاطر حس استقلال طلبی و دوست داشتن خودم بوده و اون هم باید یاد بگیره که گاهی اوقات باد حس های خودش رو ببینه و دوستشون داشته باشه و با همه سختی هایی که ممکنه براش پیش بیاد ادامه اش بده مگه اینکه برای خودش دلایلی بهتری برای ادامه ندادن پیدا کنه ... شاید باورتون نشه ولی من هر روز ساعت ۴.۵ - ۵ صبح بیدار میشم ... برای ناهار برنج می ذارم ... (معمولا خورشت رو شب درست می کنم) ... شبها چندین بار بیدار میشم به دخترک سر می زنم شیر بهش می دم ... شیشه اش رو ازش می گیرم ... و البته همسر من که از اون دست آقایونیه که دنبال هر بهانه ای می گرده برای اینکه من سر کار نرم و دلیلی هم برای این کارش نداره و کلا از این اخلاقهای غیر قابل تحمل .... و بنابراین مدام می خواد کاری کنه که من خسته بشم و نرم سرکار و این بهانه ایه برای اینکه اصلا توی کار خونه به من کمک نکنه و همین طور توی بچه داری ... اینها رو اینجا نمی نویسم برای اینکه اون رو نقد کنم یا بگم مقصره یا حتی بخوام بگم کوتاهی می کنه ... نه برای این می نویسم که یادم بمونه من همه این سختی ها رو به خاطر حسی که در درون خودم بوده تحمل کرده ام ...حس خوشایندی که گاهی اوقات کاری رو به خاطر خودت انجام بدی ...  اونم کسی مثل من که معمولا دیگران برای اولویت بالاتری دارند نسبت به خودم ....  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:11  توسط گلی خانم |