تبليغاتX
Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker نوشته های من برای غنچه کوچکم
روزنوشت برای دخترم

حتي خودم هم باورم نميشه كه از آخرين پستم يك ماه داره مي گذره ... داره مي گذره ؟ گذشته .... اين ها كه همين طور دارند مثل برق و باد رد مي شوند و مي روند فقط برگه هاي تقويم نيستند ها ... روزهاي عمر نازنين من و شماست كه ديگه برنمي گردند .... باورم نميشه كه كه 5 ماه از سال 88 هم رفت باورم نميشه كه 6 ماه ديگه دوباره عيد ميشه و اين يعني اينكه دخترك يك سال ديگه بزرگ تر ميشه ... يعني 3 سالش تموم ميشه و وارد 4 سالگي از عمرش ميشه ... يعني براي اون هم زمان به همين سرعت مي گذره .... فكر نمي كنم ... اون موقع ها كه ما بچه بوديم كلي طول مي كشيد تا عيد ميشد .... كلي طول مي كشيد تا تابستون بياد ... كلي از اين تولد تا اون تولدم وقت بود .... ولي حالا چي ... اصلا انگار نه انگار كه من هنوز سي سالگي رو تمام و كمال براي خودم هضم نكرده ام حالا بايد شمع 31 سالگي ام رو فوت كنم .. البته بگم ها براي من سي سالگي درسته كه از لحاظ احساسي سال خوبي نبود ولي به لحاظ تجربه هاي شخصي خيلي خوب و مفيد بود و من تقريبا از خيلي جهات هيچ شباهتي به 29 سالگي ام ندارم .... البته كه يه نيرويي خيلي من رو هي مي خواد بكشه ببره به طرف همون حماقتهاي قبل ولي خوب از اون جا كه 30 سالگي زورش بيشتره فعلا موفق بوده ... انشالله كه همين طور پرزور بمونه .... خيلي سخته البته فكرش رو بكن 29 سال يه جور فكر كرده باشي .. يه جور احساس كرده باشي ... يه مدل رفتار كرده باشي .... يه جور برنامه ريزي كرده باشي .. 29 سال براي خودت توي ذهن خودت براي زندگي خودت كلي نقشه كشيده باشي و حالا يهو بخواي تمامشون رو بذاري يه گوشه تو ذهنت و راه و روش جديدي رو پيش بگيري ... اگه اين تغييرات كم كم باشه قابل تحمل تره .. آدم كمتر به نظرش مياد ولي من يهو توي عمل انجام شده اي قرار گرفتم كه اگر به سرعت خودم و رويه ام رو  تغيير نمي دادم  خيلي ضربه هاي بدتري مي خوردم .. مامانم چند وقت پيش مي گفت تازه داري مثل آدم ها فكر مي كني ... تازه داري درست عمل مي كني .... من چيزي بهش نگفتم كه .... ولي به شما ها مي گم من از عملكرد فعليم چندان راضي نيستم .... يعني خيلي قبولش ندارم .... يعني من ايني نيستم كه دارم نشون مي دم كه هستم من همون آدم قبل از 30 سالگي ام كه حالا براي اينكه بيشتر از به اشتراك گذاشتن احساسش ضربه نخوره مجبوره كه فيلم بازي كنه مجبوره خودش رو نسبت به اطرافياننش بي تفاوت نشون بده ... سخته ها ... حداقل اولش كه خيلي سخته .... من قبلا خيلي راحت احساساتم رو به زبون مي آوردم ولي حالا براي گفتن دونه دونه حرفهام به دقت فكر مي كنم و تا چند سال ديگه رو هم پيش بيني مي كنم كه مبادا از اون حرف عليه خودم استفاده بشه .... خوب فكرش رو بكنيد اگه همه ادم ها انقدر با ظرفيت بودند كه محبت كردن و گذشت آدم ها رو به چيز ديگه اي تعبير نمي كردند دنيا چه گلستاني كه نميشد ....

بگذريم ... اين دخترك بلاي من تازگي ها خيلي شيرين زبوني مي كنه و حرفهايي مي زنه كه خداييش چشم هام همچين گرد ميشه از تعجب كه خودش هم از قيافه من خنده اش مي گيره ....

چند تاش رو به خاطر سي..اسي بودن نمي تونم اينجا بنويسم ....

ولي :

چند روز خانم سپيده داشتند ترانه اي اجرا مي كردند كه دخترك گفت :

مامان گوگوشه ها ....

بهش مي گم : نه ماماني اين سپيده است ... با دقت نگاه مي كنه و مي گه : ولي خيلي شبيه گوگوشه ...

نمي دونم جريان شنيون رو براتون نوشته ام يا نه .... ولي هر وقت موهاش رو مي بندم مي ره جلوي آينه و مي گه مامان ببين موهام شنيون كرده ام ... حالا از كجا اين شنيون رو ياد گرفته نمي دونم .... چون من كه موهام كوتاه شده تازگي ها و شنيون نمي كنم ....

شعر مي خونه عين گل ... (مامانشم ديگه بايدم تعريفش رو بكنم .... )

راستي من براي دخترك دسته گلم بن بن بن 1 رو خريدم و اولش هم واقعا فكر نمي كردم جواب بده و مي گفتم تبليغه ... ولي الان دختركم شش تا كلمه رو مي تونه بخونه و كلي هم خوشش مياد .... به مامانهايي كه بچه هاي 2.5 – 3 ساله دارند  پيشنهاد مي دم امتحان كنند ... خيلي هم براي خودمون و هم براي بچه ها جالبه ....

هفته پيش با چند تا از دوستان از گل بهترم رفتيم پارك بهشت مادران و الحق كه خيلي خوب و به موقع و دل انگيز بود ... خداييش وقتي بچه ها بزرگ تر ميشن خيلي راحت تره ها ... دفعه قبل كه رفتيم دخترك خيلي كوچكتر بود فكر كنم پارسال همين موقع ها بود نه بچه ها ؟

واي اگه بدونيد مدام منو صدا مي كرد .... مگه گذاشت يه دقيقه نفس بكشم ....

ولي به جاش امسال ....واي خدا  5 تا دسته گل بودند يكي از يكي گل تر :

البته يكيشون خيلي فينگيلي بود كه بهار خانوم ميشه خاله اش ...

آقا كيارش كه اصلا از بغل مامان خانومش پايين نيومد ....

باران خانوم و كارين خانوم و دخترك  خانوم من هم  كلي  با هم بازي كردند و فقط يه بار كه  نتونستند از سراشيبي بياين بالا من رو صدا كردند اون هم چون دخترك من از همه كوچكتر بود ترسيده بودند بيفته بچه  تعجب نكنيد ها يه وقت ..... اونجا دو تا باران خانوم داشتيم  .... خلاصه كه جاي همگي خالي بود و من دوستهاي گل خوب نديده خودم رو اونجا ديدم ... و از ديدنشون كلي لذت برم .... مخصوصا كه مهتاب خانوم كه روز و ماه تولد عين عين خودمه  

به محض اينم كه رسيديم خونه دخترك از سير تا پياز اونجا رو براي باباش تعريف كرد ...

بعد از قرني عكس هايي رو كه تقريبا 2 ماه پيش انداخته بوديم دادم برامون چاپ كنه ... خوب بود و كلي ذوق كردم .... البته فكر كنم انقدر تنبلي كردم كه خانوم عكاس مبور شد براي مجبور كردنم به سفارش عكس ها بهن كلك  بزنه .... گفت كه داره از ايران مي ره و اگه مي خوام بايد زودتر عكس ها رو سفارش بدم ...

....

راستي ... دخترك گل من چند روز بود انگار توي حرف زدنش مشكل پيدا كرده بود و حروف اول كلمات رو تكرار مي كرد و اين مشكل در عرض يه شب خوابيدن پيدا شد يعني امروز خوب بود فردا صبح اين طوري شد .من هم خوب طبيعيه كه خيلي نگران شدم و فكر كردم عزيزكم دچار لكنت شده .... ولي سعي كردم به روي خودم نيارم .... البته مامانم كه متوجه شده بود و اون هم مي خواست به روي من و خودش نياره خلاصه كه اون مخفيانه پي گيري مي كرد من مخفيانه پي گيري مي كردم ...البته با هر كي هم صحبت كردم گفت توي اين سن طبيعيه ... توي اينترنت هم خيلي گشتم و نوشته بود توي سن 2 – 6 سال طبيعيه ... خلاصه كه خودش خود بخود خوب شد و چند هفته هم بيشتر نشد ... خدا رو شكر .. يعني كه اگه يهو خداي نكرده باهاش مواجه شديد دست و پاتون رو زود گم نكنيد يه مدت صبر كنيد ....

دختركم : دوستت دارم خيلي زياد .... قربونت برم مامان كه تا مي خواي من رو گول بزني دستهاي خوشگلت رو مي چسبوني به صورتم و مي گي : ماماني دوستت دارم خيلي زياد .. عاشقتم .... ازت ممنونم خدا ... فرشته كوچولويي رو كه بهم دادي به خودم مي سپرم ... در تمام لحظه ها مراقب فرشته قشنگ من باش .... عزيز دلم گل قشنگم بهونه زندگي اگه من تو رو نداشتم اين لحظه ها و اين روزها و ساعتها كه تو با من حرف مي زني و شيرين زبوني مي كني چه كار مي كردم مادر .... خدايا تو رو به حرمت نام مادر و قلب نازك تر از شيشه اي كه بهش داده اي .. تمام بچه ها رو در پناه خودت حفظ كن و هيچ مادري رو چشم انتظار خبري از بچه اش نگذار ... داغ فرزند را دل هيچ مادري تاب نمي آره ... خداي من .... بچه ها حتي اگه هزار سالشون هم باشه براي مادرها همون نوزاد كوچولوي روز اولند ....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 8:20  توسط گلی خانم |