تبليغاتX
Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker نوشته های من برای غنچه کوچکم
روزنوشت برای دخترم
دوست خوبم گل آبی  من رو به بازی دعوت کرده که خیلی هم برام جالب بود و هم یادآور روزهای کودکی و نوجوانی و جوانی .... من از بچگی عادت کتاب خوندن داشتم یعنی بدون کتاب اصلا نمی تونستم بخوابم کتابهای قصه هی خوب برای بچه های خوب ... و داستانهای ژول ورن کتابهای دوران کودکی ام بودند اولین کتابی که بدون اجازه و یواشکی خوندم کتاب پر بود .... اما کتابهایی که از خوندنشون واقعا لذت بردم و تقریبا می تونم بلیعدمشون دو کتاب قطعه گمشده شل سیلور استاین بود که واقعا با اون دایره کوچکی که قطعه های مختلف رو امتحان می کرد زندگی کردم و چه قدر خودم رو در قالب همون دایره جای دادم .... البته که من واقعا نمی تونم بین کتابهایی که خوندم و ازشون لذت برم یکی دو تا رو انتخاب کنم چون کتابهایی که ازشون اسم می برم اونهایی هستند که واقعا برام تکرار نشدنی هستند البته غیر از کتابهایی مثل دزیره و ربکا که در نوجوانی خوندم و در اون زمان برام جالب بودند ولی توی خط فکری من نبودند ولی تقریبا از دبیرستان اون هم سال آخرش مدل کتاب هایی که خوندم کلا تغییر کرد . یکی از بهترین اونها سری کتابهای شعر احمد شاملو بود که یادآوری هر کدومشون تمام سلولهای بدنم رو داغ داغ می کنه و البته صدای سنگین خودش وقتی که با بلند کردن صدای ضبط میگه : سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ... اگر می خواهی نگهم داری دوست من از دستم می دهی ... اگر می خواهی همراهی ام کنی دوست من تا انسان آزادی باشم همبستگی از آن گونه میان ما می روید که زندگی ما هر دوتن را غرق در شکوفه می کند ....پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم وگرنه می شکنیم بالهای دوستی مان را ....

 کتاب تولدی دیگر  فروغ فرخزاد و شعر بسیار بسیار زیبای به علی گفت مادرش روزی ..... و شعر بی همتای کوچه فریدون مشیری که شاید من در هشت سالگی ام با دستبرد به کتابخانه خاله مهربانم روزی دویست بار آن را می خواندم ....و البته شعری در همان کتاب پرواز با خورشید که فکر کنم نامش فرزندان آدم بود :

از همان روزی که دست حضزت قابیل گشت آغشته به خون حضرت هابیل آدمیت مرد ... گرچه آدم زنده بود

 و بعد تقریبا بسیاری از کتاب های سید علی صالحی و نام ری را که چنان مرا بیخود می کند از خود که بوی عطر روسری خیسش را از همین جا شهر خالی از بهارنارنج ها آنچنان نزدیک احساس می کنم که گاهی خیال برم می دارم که نکند ری را منم .... البته که نام وبلاگ قبلی ام هم همین بود ری را .... و مسی می داند که چه داشتانها با آن ری را در آنجا نداشتم .... سلام ... حال همه ما خوب است و ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، كه مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند .....  

و کتاب ۴۰ نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی .... که باورم شد هنوز هم آدم هایی هستند که قدر زندگی و عمر رفته را بدانند و قدرشناسی را یادداشته باشند ...

و در کنار همه اینها از حافظ عزیز اصلا نمیشه گذشت .... حتی از یک غزلش .....

نیلوفر دوست خوبم ... ازت ممنونم خاطراتی رو برام زنده کردی که شاید یادآوردش برام بهتر از هر داروی خوشی آوری ارزش داشت  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 8:2  توسط گلی خانم | 
شما در موقعیت مشابه چه کار می کردید :

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود . او پس از سال ها آماده سازی  ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود

شب    بلندی های کوه را تماما در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید ... همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط قوه جاذبه او را در خود می گرفت ....

همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است.... ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد  بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکوت برایش چاره ای نمانده بود جز آنکه فریاد بکشد "خدایا کمکم کن "

ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : "از من چه می خواهی ؟"

- ای خدا نجاتم بده

-واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟

- البته که باور دارم

- اگر باور داری طنابی را که کمرت بسته است پاره کن .

یک لحظه سکوت

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر با زمین فاصله داشت

و شما ؟

چه قدر به طنابتان وابسته اید ؟ آیا حاضرید آن را رها کنید ؟

دخترکم !!! در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکن ... هرگز گمان نبر که او تو رو فراموش کرده یا تنها گذاشته ... هرگز فکر نکن که او مراقب تو نیست ... به خاطر داشته باش که او همواره تو را با دست خود نگه داشته است ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:50  توسط گلی خانم |