
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
به به میبینم که همین طور سالها دارن میان و میرن و این بار ما بابد سی و یکی شمع رو فوت کنین و وارد ۳۲ سالگی بشیم به سلامتی .... ۳۰ سالگی برای من واقعا سال پرباری بود یه عالمه چیزهای خیلی مهم یاد گرفتم که باید طی ۱۰ سال گذشته اش یاد می گرفتم ولی از اونجایی که ما آدم ها و به طور اخص من تا کارم جایی گیر نکنه چیزی یاد نمی گیرم این یک ساله برام فرصت خوبی شد تا بفهمم که خیلی چیزها توی زندگی دست خود آدم هاست ... البته نه با اون روشی که من پیش می رفتم و فکر می کردم اگه همین طور بی شائبه و بی حساب و کتاب به آدم ها محبت کنی اونها حتما قدر دانند و می فهمند که باید چه کار کنند .... فهمیدم که واقعا حق گرفتنی است و هیچ کس هیچ کس همین طوری نمی اد حق تو رو بهت بده و تا اونجایی که بشه سعی می کنن که به روی خودشون نیارن ... الیته بگم همه همه آدم ها هم این طوری نیستند ولی خوب شما فکر کن یکی همش دولا شده می گه تورو خدا از من سواری بگیرید خوب باید دور از جون ابله باشید که سوارش نشید یا خیلی با انصاف ... خوب همه آدم ها که توی این دایره افراد ابله و با انصاف که نیستند همچین سوارتون میشن که دیگه باید جونتون درآد تا بتونید پیاده شون کنید .... این شد که من یاد گرفتم صاف واستم و سرم رو بالا بگیرم و هر زمان که دوست داشتم خودم دوست داشتم دستم رو به طرف آدم هایی بگیرم که دوست دارم کمکشون کنم .... خوب .... این مهم ترین چیزی بود که من باید سالها پیش یاد می گرفتم .... دوست خود آدم هاست که اطرافیان آدم ها بفهمند چه جوری باید با آدم رفتار کنند .... با احترام ... یا بی احترام ...
حالا بعدا براتون تعریف می کنم که طی یکی دو ماه گذشته چه قدر همه چی توی خونه ما خوب و مهربون و ماه شده و چه قدر همه چیز در نهایت احترام و مهربونی گفته میشه .... حتی خارج از خونه و توی خونه اطرافیان و همه اینها به خاطر اینه که من یه بار و برای همیشه به همه اعلام کردم که اگه تا حالا چیزی در باره رفتار و گفتارتون نگفته ام دلیل بر نفهمیدن من نیست و تا حالا احترامتون رو نگه داشته ام ولی از حالا به بعد با هر کس عین خودش رفتار می کنم و جواب هر بی احترامی رو می دم .... و تمام نکاتی رو هم تا حالا باعث رنجشم شده بود عنوان کردم و گفتم که این رفتار من رو ناراحت می کنه بنابراین تکرار اونها رو حمل بر بی احترامی می کنم .... حالا که موضعم مشخص شده نه من دیگه از اونها دلگیرم و نه اونها هر نوع رفتاری رو به خودشون حق می دن که با من داشته باشن ... انرژی های مثبت !!!! ازتون ممنونم که دهه چهارم زندگی من رو پر از شادی و خوشی و صمیمیت توی خونه ام کردید ..... خدای خوب خوب خوب من !!!! ازت ممنونم که اجاره دادی بنده تو باشم .. دوستت داشته باشم .... باهات حرف بزنم ... بهت غر بزنم حتی و تو باز هم به من لبخند بزنی ..... ازت ممنونم که این همه چیزهای خوب و گاهی ابرهای کوچک دلتنگی برای می فرستی و باعث می شی من قدر اون همه خوبی ها رو بدونم و خودم رو به خاطر این ابرهای کوچیک ناراحت نکنم .... خدایا ... ازت ممنونم که فرشته مهربون کوچکی به من هدیه دادی و من رو لایق نگهداری از اون دونستی تا با دستهای مهربونش صورتم رو سفت فشار بده و بهم بگه : تولدت مبارک مامانی گلم ازت ممنونم که توی این چند ماه از من مراقبت کردی و بهم نشون دادی که اگه تو مراقب من نبودی چه قدر ممکن بود از زندگی دور بشم و رشد و بالندگی گل قشنگم رو نبینم .... ازت ممنونم که خدای منی تا دوم آبان بعدی : تولد خودم مبارک با بهترین آرزو هایی که یه نفر ممکنه برای خودش داشته باشه .... دوست جون خوبم تولدت مبارک که هم روز منی ... و تولد تمام آبانی ها که الان یادمه خانوم خونه عزیز ... مارتیا پسر خوشتیپ مامان افشان...ثنا خانوم و .... لیلا دوست گل خوب دوران نوجوانی و جوانی و هنوز و همیشه مبارک ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:50 توسط گلی خانم |
|
|
روز جهانی کودک به تو دخترک ماهم که وجودت تمام نور و انرژی خونه ما رو هزار برابر کرده و تمام کودکان وطنم و جهان مبارک ....
آرامش واقعی بهترین و بزرگترین آرزوی من برای همه کودکانی است که همه آرزویشان آغوشی امن و پر محبت است ... گلکم .... هرگز هرگز هرگز دوست داشتنت را با هزار خورشید تابان عوض نمی کنم .... با بهترین آرزوها برای تو که بهترین بهترین منی .... به خودت عاقشتم عشقم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:55 توسط گلی خانم |
|
|
واقعا که عجب دو هفته ای داشتم من ... یه وقتهایی دیدین همین جوری رگبار می بندن بهت باید از این ور بدوی اون ور ... از اون ور بدوی این ور .... ؟؟؟؟ من دقیقا توی این دو هفته در همین حالت بودم .... اولش پدرم حالش بد شد و بردنش بیمارستان ....به خاطر بیماری ای که دو ماه بوده گرفتارش بوده و به ما هیچی نگفته .... یه هفته که درگیر بیماری پدرم تو بیمارستان بودیم و هنوز هم توی خونه طفلی مشکل داره و به طور کامل دوره نقاهتش تموم نشده ... چند روز پیش هم که خودم سرکار طوری دچار معده درد شدم که نمی تونستم قدم از قدم بردارم ... طوری که اورژانس اومد اینجا و می خواستند من رو ببرند یه بیمارستانی وسط جاده .... آخه ما دقیقا وسط جاده کار می کنیم .....من هم گفتم قربون دستتون یه چیزی به من بدید من فقط بتونم از جام تکون بخورم خودم می رم بیمارستان .... اونها هم همین کار رو کردند من هم از اینجا یه راست رفتم بیمارستان .... تا شب بستری بودم و البته دکتر گفت که باید شب رو هم بستری بشم ولی من امضا دادم که با رضایت خودم دارم می رم و رفتم خونه .... و گفت که این خونریزی و زخم معده است و باید آندوسکوپی انجام بشه .... همه هم هی به ما گفتند اصلا چیزی نیست و متوجه نمی شی و ... ولی همشون دروغ گفتند .... همه اش رو هم فهمیدم و تمام مدت حالم به طرز وحشتناکی بد بود .... حالا خانم دکتر هم هی می گفت چشم هات رو ببند بخواب ... یه لوله به قطر چه قدر کردن توی حلق من میگه بخواب .... میشه آخه؟؟؟ ...
حالا بیماری ها و بدی ها رو بذاریم کنار و می رم سر قسمت شیرین ماجرا که همانا دخترک گلم باشد : اصلا اصلا اصلا باورم نمی شه که به چشم برهم زدنی دخترکم انقدر بزرگ شده که می تونه از من پرستاری کنه ... باورم نمیشه ... انشالله که همه مادرها همیشه سالم باشند و نباشه روزی که بچه ای اونهم به این کوچکی بخواد از مادرش پرستاری کنه ... ولی انقدر با محبت و مهربونی پتو رو میکشید روم برام آب میاورد بغلم می کرد و بوسم می کرد که واقعا داشتم بال در می آوردم ... دخترک خانوم گل من حالا ۱۲ تا کلمه رو می تونه بخونه که یکی از اونها اسم و فامیل خودشه ... غیر از اون تمام این کلمات رو هر جای زمین و آسمون که ببینه تشخیص می ده و می خونه .... مثلا یه روز که با پدرم رفته بوده بیرون یه جا تابلوی موسیقی بوده و دخترک گل من که مو رو بلده به بابام گفته ببین اینجا نوشته مو .... و بابام که ماشین ها رو هم که از روی دارنده شون تشخیص می ده ... مثلا ۲۰۶ ماشین نوشینه ... ریو ماشین امینه ....و امکان نداره از یکی از ماشین هایی که می شناسه توی خیابون بگذره .... ننو (رنو ) و ۴۰۵ مشین خالشه ... و همین طور بقیه ماشین هایی که میشناسه .... علاوه بر مثلث و مربع و دایره حالا مستطیل رو هم یاد گرفته و دقیقا تمام اشکال توی کوچه و خیابون رو باید بگه که کدوم شکل هندسی است ... کتاب هاش رو کاملا می شناسه و داستان اونها رو هم میدونه و میشینه برای خودش ساعت ها کتاب می خونه .... بعضی وقتها که خودش میاد می گه مامان بیا با هم بن بن بن تمرین کنیم من سواد داشته باشه ... از همه جالب تر بعضی حرفهاییه که می زنه ... مثلا زنگ می زنه به مامانم ....می گه ارموز (امروز) ساعت دیگه ۹.۵ شده نمی تونم بیام خونه تون فردا ساعت ۷.۵ میام ... من عاشق این ارموز گفتنشم ... حالا چون می دونه اشتباه می گه بکشمش دوبار تکرار نمی کنه که .... یا اینکه به باباش می گه دارم خمزازه می کنم (خمیازه)دلم می خواد بچلونمش ولی خوب نمی ذاره که ... از همه جالب تر وقتیه که خونه هستیم من رو به اسم کوچیک صدا می کنه ولی اگه جایی باشیم که غریبه هم باشه دقیقا می گه مامانی خوب من ... لفطا مثلا فلان کار رو می کنید ؟؟؟ توی ماه رمضان بهش گفته بودم که وقتی اذان بدن ما می تونیم غذا بخوریم و قبلش نمی تونیم ... یه روز از چند دقیقه قبل اذان یه شکلات باز کردو بالای سر باباش واستاده بود (اذان ظهر البته )به محض اینکه الله اکبر رو گفتند نمی دونم چه جوری اون شکلات رو کرد توی دهن باباش و گفت بخور بخور اذان شده .... حالا از یه طرف خندمون گرفته بود از طرف دیگه هم بالای سر باباش واستاده بود و چک می کرد که حتما شکلات رو بخوره .. خلاصه که بساطی بود ... خدای خوب گلم واقعا واقعا نمی دونم چه جوری باید به خاطر داشتن فرشته مهربون و کوچولو و قشنگی که هدیه تو به من و پدرش بوده باید ازت تشکر کنم .... نمی دونم باید چی بگم و اصلا گفتن من نمی تونه میزان قدردانی من رو از تو نشون بده .... تو بهترین هدیه دنیا رو به ما دادی .... ازت ممنونم .... فقط کمکم کن تا بهترین ها رو براش فراهم کنم ... بهترین بهترین ها رو ....دوستت دارم دختر گلم ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:29 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|