
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
سلام ... سال نوی همگی مبارک ...
اولین موفقیت من در سال جدید : اینکه دخترک رو از پوشک گرفتم و وای که چه قدر کیف داره ... چه قدر لذت بخشه که هی نمی خوای پوشک عوض کنی ...البته این هم سختی های خودش رو داره به خصوص که هنوز شبها رو یاد نگرفته و باید پوشکش کنم ولی خوب در طول روز آزاده .... البته دخترک بلای من خیلی شیطون شده ... هر بار بخواد من زود کارم رو ول کنم و برم پیشش می گه مامان بدو بدو ... یش دارم بعد که می برمش دستشویی میگه اذیتت کردم ..یش ندارم ... یه کار جدیدی هم که تازه یاد گرفته اینه که هر چیز جدید رو که می بینه با یه لحن خیلی بامزه می گه : وای مبارکه چند خریدی ؟ حالا این چند خریدی رو از کی و کجا یاد گرفته نمی دونم ... چون ما اصلا وقتی چیزی می خریم در مورد قیمتش حرف نمی زنیم .... تازگی ها هم کلی گله من رو به باباش می کنه و تا من یه کم بهش بلند حرف می زنم بدو می ره باباش رو بوس می کنه و می گه .. باباجون مامان دعوا کرد ... نمی دونم چه جوری این اخلاق رو از سرش بندازم اصلا دوست ندارم این کارش رو ... دومین کار مهمی که انجام دادم این بود که دفترچه های قسط رو بردم خونه و دادم به همسرم تا هر کاری خودش خواست با اونها انجام بده اون هم اولش باورش نشد بعد هم گفت که پس استعفات رو هم بده دیگه سرکار نری دیگه .. .. من هم به روی خودم نیاوردم .... و فعلا در خونسردی کامل به سر می برم ....البته با هم به سرسنگینی قبل نیستیم ولی من هنوز ته دلم ازش دلگیرم ... بهش هم گفتم که حرف های خیلی بدی به من زده و با حرفهاش مسیر زندگی من رو عوض کرده و تمام حساب کتاب های من رو و تصوراتم رو به هم ریخته ... اون هم حرفهای من رو باورش نمیشه و می گه من فکر نمی کردم سه دانگ خونه برای تو انقدر مهم باشه و تو از مامانت اینها یاد گرفته ای که حساب کتاب کنی ... می بینید والله بدهکار هم شده ایم ... یه کار بدی هم کرده ام ولی بین خودمون بمونه فقط خودم از این کارم خبر دارم ... و اون .... اگه از کسانی که من رو تهدید کرده اند که حق نداری دیگه قسطی بدی کسی بفهمه قطعا باور می کنه که من دیوونه ام .... هنوز ۳ تا از قسطها رو خودم میدم .... می دونیم من اصولا آدم مهربونی هستم برای بدترین آدم ها هم خیلی کم پیش میاد بد بخوام و آرزو کنم که طوری بشه که براش ناراحتی پیش بیاد حالا چه برسه به این که هم اسمش توی شناسنامه ام هست و هم انصافی پدر خوبیه ... ولی هنوز ازش ناراحتم .... نمی دونم کی این ناراحتی کمرنگ بشه .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:3 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|