
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
پی نوشت : آقایی که پارسال رفتیم و از دخترک عکس گرفت و عکسش رو توی مجله شهرزاد به عنوان تبلیغ خودش منتشر کرد امسال هم زنگ زد و گفت که رضایت کتبی والدین رو برای انتشار عکس می خواد... از فرموده های مادر شوهر گرامی است که بچه رو چشم می کنند و لازم نیست ... همسر حرف گوش کن گرامی هم اطلاعات امر فرمودند اما ....
امروز جاری عزیزم از میدان ونک تهران تماس گرفتند و گفتند : هی هی چه نشسته ای که عکس دخترک در ابعاد به چه بزرگی دو خیابان بالاتر از میدان ونک روی بیلبورد تبلیغاتی آتلیه مورد نظر خودنمایی می کند ... ما رو می گی : پی نوشت ۲ : بنا به دلایلی که خودم خیلی سر ازش در نیاوردم گفتیم عکس دخترک رو از اونجا بردارند .... این طوری میشه که من می فهمم نه بابا اون قدر ها اعتیادم به اینترنت شدید نیست و با روزی ۲۰۰۰ بار باز کردن اینترنت و بار نشدنش فقط یه کم عصبانی میشم و به همون تعداد به کلیه واحدهای مرتبط زنگ میزنم و می پرسم : ای بابا پس این اینترنت ما چی شد .... ما کلی جستجو باید انجام بدیم برای نوشتن برنامه هامون .... و می دونید که کلا چیزی هم به نام اف ۱ هم در برنامه وجود ندارد (این اف ۱ همون اف یک خودمونه که چون من الان هیچ مدله زبان نوشتنم تغییر نمی کنه مجبور شدم این طوری بنویسم .... ) اما اینترنت از خانه چی ... آقایی که قبل از ما تو این خونه بوده خط تلفنی که مال خودش بوده رو داشته و یه روز از بیرون خونه و توی کوچه از توی جعبه تقسیم خط خودش رو قطع می کنه و همون طوری سیم ها رو به امون خدا ول می کنه رو هوا و میره و این میشه که حالا هیچ کس نمی تونه خط تلفن ما رو پیدا کنه ... این شد که ما چند روزی نبودیم ولی خیلی بده ها .... چون من دقیقا روزی ۲۰۰۰ بار این آیکون اینرنت اکسپلورر رو کلیک کردم و فحش دادم ... و اما دخترک : من : مامانی لیوان هات رو جمع کن بیار بده مامان دخترک : باشه میارم ... الان دستم بنده من :
داشتیم با هم میرفتیم بیرون کفش های بیرونش دم دستم نبود و مجبور شدم کفش های مهمونیش رو که از دستش قایم می کنم (بسکه عاشق کفشه ) براش آوردم که پاش کنم ... تا کفش های مورد علاقه اش رو دید به من میگه : ای پدر سوخته اینها رو کجا قایم کرده بودی ... و من : خاک بر سرم اینها رو از کجا یاد گرفتی تو .... (بابا نگید هر حرفی رو جلوی بچه ) نمی دونم چرا تازگی ها هر چی میشه می گه مامانا رو دوست ندارم (مادر پدرش رو ) هم جلوی خودش می گه و هم جلوی باباش هر مدلی که ازش سوال کنی جوابش همونه چند روز پیش رفتم از خونه مادر پدرش بیارمش هر چی گفت با من خداحافظی کن روش رو کرد اون ور گفت خداحافظی باهات نمی کنم ...اون هم یواش زد به پشتش که خوب نکن ... یه هو بلند گفت : نزن به کمرم درد می گیره .... آی حالش گرفته شد ... اگه راستش رو بگم خوشحال شدم ... بسکه هم مدام توی فکر اینه که یه جوری مامان من رو بد جلوه بده ... دخترک هم بعداز اینکه میگه مامانا رو دوست ندارم پشتش می گه اعظم رو دوست دارم (مامان من رو ) .... اوضاع خیلی بهتره ... ارتباطم رو خیلی با اون طرف کم کرده ام ... هر وقت هم همین طوری می خوام برم خونه مامانم با دخترک با هم می ریم ... و اصلا هم اصرار نمی کنم که همسرم باهام بیاد خونه مامانش هم نمی رم مگه اینکه دم در باران رو بگیرم و خدا رو شکر حرف و حدیث ها که من بشنوم خیلی کم شده ... البته که توی ایم مدت که خونه رو عوض کردیم فقط یه بار اونم با دعوت اومد خونه مون و یه کلمه تبریک هم نگفت و چند تا متلک هم گفت که سعی کردم برای راحتی اعصاب خودم هم که شده نشنیده بگیرم .... ادامه دارد ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:51 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|