
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت برای دخترم |
|
شاید لازم باشه در کنار همه فکر ها و خیالاتی که این روزها توی سرم میاد روزمرگی ها رو هم بهش اضافه کنم چون در هر حال اتفاقیه که داره می افته و باید در کنار همه این مسائل زندگی هم بکنی ...
دخترک گلم انقدر بزرگ و ماه شده ای که دیگه می تونم با خیال راحت از داشتن دخترک گلی مثل تو نهایت لذت رو ببرم ... قبلا ها وقتی با هم بیرون می رفتیم تو خوب راه نمی رفتی .. حرف نمی زدی و من فقط برایت حرف می زدم ولی حالا هر چند که بعضی وقتها خیلی بدجنسی می کنی و مدام من رو گول می زنی که بغلت کنم ولی وقتی می بینی من با همه خستگی ها دستم و باز می کنم تا تو بپری توی بغلم شاید ندونی که بیشتر از اینکه تو از راه نرفتن کیف می کنی من از بغل کردن تو پر از همه حس های خوب دنیا می شم .... ولی با این همه مدام من را بغل می کنی و بهم می گی که مامانم عاشقتم قربونت برم .... دوستت دارم خیلی زیاد ... و این تمام خستگی ها و ناراحتی ها رو از من دور می کنه ....امان از وقتی که دستم پر باشه و نشه که فورا بغلت کنم سرت رو کج می کنی و میگی : مامانی ببلم کن آخه خسته شدم حالم داره بد میشه .. سرم داره گیج می ره .... اون وقته که من واقعا دلم می خواد برات بمیرم عزیزکم ...گل قشنگم ... تازگی ها انقدر حرفهای عجیب می زنی که من واقعا در می مونم از این همه حرفهایی که اندازه شون اگه کنی از خودت خیلی بزرگ تر میشن ... دیروز با هم رفتیم خرید و تو از این ساعت ها خواستی که روشون در عروسکی داره ولی مغازه داشت می بست و چراغشون رو خاموش کرده بود با این حال ازش پرسیدم و گفت که عمده فروشیه و تکی نمی فروشه ... برات توضیح دادم که مامان یه دونه ای بهمون نمی ده و باید بریم از جای دیگه بخریم ... با اون چشم های خوشگلت نگاهم کردی و گفتی ... آره مامانم .... می بینی علاوه بر اینکه مغازه اش تاریکه دونه ای هم نمی فروشه و من چیزی نمونده بود که همون جا انقدر بچلونمت که دوباره بهم بگی اااااااا مامان فراشم (فشار)نده .... می دونی تو خیلی ماهی ... خیلی گلی وقتی حالم خوب نبود چند شب پیش اومده بودی با اون دستهای کوچولوی قشنگت منو ناز می کردی و می گفتی مامان حالت خوب نیست .. می خوای بریم دکتر ؟ عیبی نداره مگه تو مامان قوی من نیستی ؟ (این عیم جمله ایه که من همیشه وقتی بلایی سر خودت میاری بهت می گم )عیبی نداره بیا با هم بازی کنیم ... دختر نازم .... چند روز پیش که داشتم برات الاگلنگ می کشیدم برای اهرم وسطش یه مثلث کشیدم و تو نگاه کردی و گفتی : ای موذی مثلث می کشی ؟ و من که خیلی تعجب کرده بودم برات مربع کشیدم و گفتم این چیه مامان : در کمال آرامش گفتی مربع و برات دایره و تو که یه نگاه مسخره به من کردی : خوب گرده دیگه با اون حرکت دستهات که تو هوا تکون می دی و می خوای تاکید کنی .... و من یادم اومد که چند ماه پیش برات این شکل ها رو از روی کتاب نشون داده بودم وقتی دیدم خیلی توجه نمی کنی با خودم فکر کرده بودم که شاید برات زود باشه برای همین دیگه ولش کردم ... ولی عزیزکم تو فقط دو سالته و من می دونم که تو دختر باهوش و دانایی هستی ... همون طور که الان یه عالمه شعر بلدی ... تقریبا تمام شعرهای سی دی باباقورقوری و عموپورنگ .... و سرود ای ایران ... و تمام الفبای انگلیسی و ... و... و.... حتی اگه هیچ کدوم از این کارها رو هم بلد نبودی بهترین بهترین من بودی و هستی .... بهترین بهترین من .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:12 توسط گلی خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|